روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

نویسندگان نوظهور جوان ما

چیزی که مدت هاست بین هم سن و سالان این روز های خودم دیدم و بارها تکرار شده ، علاقه به نویسندگی است. تو یه سنی آدم ها دنبال پیدا کردن علاقیات خودشون هستن حالا یه عده تو کودکی رویای نویسنده شدن و رمان یا داستان نویسی رو در سر دارن و صرفا خیال پردازی میکنن ، عده ای هم قلم دست میگیرن و دست به کار میشن! و این مسئله جنسیتی نیست شاید دخترا یکم بیشتر فاز نوشتن و داستان پردازی داشته باشن ولی بازم فرقی نداره.

اما صحبت من درباره اینکه کی نویسنده میخواد بشه یا هست ، نیست. میخوام از چیزی که معمولا تو ذهن نویسندگان نوظهور نوجوان و جوان در حال حاضر میگذره بگم. قصدم مشخص کردن اینکه این آدما واقعا هنر نویسندگی دارن یا نه رو هم ندارم ، بحث درباره موضوع مدنظر این نویسنده هاست. 

ما چه خواننده کتاب باشیم و چه نویسنده کتاب ها ، ژانر های مختلف برای نوشتن داریم ، من یا شما برای نوشتن محدودیتی نداریم میتونیم داستان های متنوعی بنویسیم، ولی اکثر نویسندگان نوظهور ۲۰ ساله یا بیشتر-- و ۱۴ یا بیشتر به عنوان نوجوان-- در ایران ، اولین موضوعی که برای نوشتن یک داستان یا رمان به ذهنشون خطور میکنه " دراما ، عشق یا به طور کلی رمان های رمانتیک" هست و اگه بخوام خیلی شفاف باشم ، برای نوشتن و جذب مخاطب به ایجاد فضا و داستان صحنه دار -- به عمد -- توی کتاب اقدام میکنن.

و حالا صحبت من اینجاست ، چرا؟! ما می تونیم یک داستان جنایی بنویسیم نه خالی از عاطفه؛ اما نه صرفا مملو از احساس! میتونیم یک رمان کلاسیک بنویسیم به سبک هایدی یا فرزندان راه آهن و... ، یا کتاب تخیلی به سبک هری پاتر یا چارلی و کارخانه شکلات سازی،  در رده بزرگسال ، رمان های توسعه فردی مثل انسان در جستجوی معنا ، کتابخانه نیمه شب و هزاران ژانر و موضوع برای نوشتن وجود داره ، اما چرا اولین چیزی که به فکر جوانان می رسه نوشتن یک رمان عاشقانه ، آن هم نه صرفا داستان یک عشق و عاشقی بلکه به طور تمام و کمال با تمام جزئیات هست؟! 

دوست دارم بدونم این نوشته ها بازنمایی از افکار و نیاز ها یا خواسته های اون نویسنده است یا جامعه ما اونقدری رو این موضوع تمرکز کرده که یک جوان یا نوجوان برای جذب مخاطب یا به ظاهر جذاب شدن نوشته هاش به این موضوع رو میاره؟!

 در همین بلاگیکس خودمون هم می تونید بعضی از همین داستان ها رو برای مثال ببینید. بیشتر دوست دارم بدونم چه چیزی بیشتر باعث میشه اگر به فکر کسی میرسه که داستانی بنويسه، چاشنی عشق رو -- به ویژه عشق صحنه دار-- حتما در نوشته خودش بگنجاند . من در کتاب های نویسندگان بزرگ خارجی هم این چاشنی رو دیدم حتی در کتاب هایی که لزوما رمانتیک نیستند ، اما مسئله اینه که این نویسندگان کتاب رو با عشق شروع نمی‌کنند ولی با عشق همراهش میکنن اما اکثرا نویسندگان جوان ما با عشق شروع می کنند ، عشق را به فحشا می برند و به داستان پایان می دهند. یعنی مسئله دیگر حرفای من اینه که اگر عشقی به قلم آورده میشه چرا حتما باید به کثافت کشیده بشه؟! چرا همه نوشته های عاشقانه جوانان ما آغشته به عشق های نامطبوع هست و گویا چیزی به اسم عشق سالم در این نوشته ها نداریم!؟ مشکل از تفکرات حاکم بر افراده یا واقعا همه چیز به همین کثیفی است که به نوشته در میاد؟! بله اگر کتاب "نازنین" داستایوفسکی رو خونده باشین ، داستان عاشقی یک مرد میان سال و دختری نوجوان رو به تصویر می کشه، خب این کتاب یکی از معروف ترین کتاب های داستایوفسکی هست ، احتمالا عده ای از خوندن این کتاب لذت ببرند اما حقیقتا اگه بخوایم همچین داستانی رو با همین موضوع -- صرف نظر از جزییات کتاب و نویسنده -- الگوی نوشته های عاشقانه خودمون قرار بدیم، بعید نیست داستانمان به فنا رود به این خاطر که ما عادت داریم به جای دیدن همه جزئیات صرفا به موضوع برجسته کتاب توجه کنیم و به سبک همون به نوشتن ادامه بدیم همونطور که گفتم، همچین مسائلی به سرعت نظر رو جلب میکنه! 

البته فکر دیگری که اینجا مطرحه و از گفتنش حقیقتا لذتی نمی‌برم ولی به هر حال احتمال وجود این تفکر هم هست ، مسئله تحریک عموم هست. متاسفانه بعضی از جوانان ما قصد تحریک هم سالان خودشون رو با استفاده از این نوع داستان ها دارن ، البته‌ من قصد قضاوت درباره همه ندارم ، افکار کلی رو بیان میکنم. به هر حال عده ای از نویسندگان نوظهور ما به دلایل موجه و مناسبی به نوشتن داستانی با این موضوعات می‌پردازند و احترامشان واجبه ، ولی ما با چیز هایی رو به رو هستیم که ممکنه حتی پشت یه جمله ساده هم هدفی در کار باشه، تحریک اذهان عمومی ( یاد این اخبارگو ها افتادم با این کلمه) هم به قولی شاید یکی از اهداف نوشتن این داستان ها باشه اما چرا؟! چرا باید داستانی رو به جای اینکه صرفا بخوایم یه کتاب زیبا بنویسیم که مخاطب از خوندنش لذت ببره بدون اینکه بخواد به جنبه های پنهانش فکر کنه رو درگیر همچین موضوعاتی کنیم؟ دقت کنید من مخالف رمان های رمانتیک -- حتی صحنه دار-- نیستم به هر حال این هم از قدیم الایام از ژانر های پرمخاطب رمان ها بوده اما صحبت من از گاهاً بی بند و باری ها یا اهداف پشت پرده ای است که در ذهن نویسندگان جوان ما میگذره و چه بسا چرا اولین موضوعی که سراغش میرن همیشه این موضوعه؟ شاید حتی یکی از دلایلش اینه که در حال حاضر این عشق و عاشقی ها -- در ظاهر روابط ، ازدواج ، و اصطلاحات امروزه از جمله زید ، رل و...-- بیشتر از موضوعی مثل جنایت ، معما ، تخیلات و یا زندگی در طبیعت و... در زندگی روزمره ما نمود دارن ، بیشتر به چشم میان ، تجربیات بیشتری ازشون هست و گویا بیان این موضوعات راحت تر و عادی تر از نوشتن داستانی جنایی است! 

به هر حال ، باز هم از نظر من نویسندگان ما ، نوجوانان و جوانانی که در این حیطه فعالیت دارن ، قطعا میتونن در چیزی بیشتر از فقط فعالیت در این ژانر که فعلا ژانر دم دستی همه دوستان شده ، اقدام به نوشتن کنند و حتی داستانشون رو زیباتر کنن ، باید بدونیم جذب مخاطب بالاخره فقط به نوشتن این موضوع و امثالش نیست ، بلکه همه چیز برمیگرده به خلاقیت و هنر بیان و ... و البته انتخاب موضوع! همین موضوع هم بعداز مدت ها از توجه عموم خارج ممکنه بشه و نویسندگی این دوستان هم در پهنه تاریخ محو بشه... چه بسا بهتره همه چی در تعادل قرار داشته باشه و متوازن عمل کنیم.

پ.ن: البته بحث این پست من درباره نویسندگان غیررسمی اکنون بود. صحبت درباره نویسندگان قدیم هم مبحث جالبی برای مقایسه با نسل الان هست که شاید بعدها راجبش گفتم.

 

یادش بخیر

حال و هوای بهار منو بر می گردونه به دوران دبیرستان و کنکوری بودن، همیشه اوج کارم تو بهار بود مخصوصا فروردین. دقیقا آخرای همین روزا بود که یهو فهمیدم عه جهشی زدم و بیشتر از درسای اون سال خوندم که تمام سرگرمی اون روزامو تشکیل می‌داد. تو همین روزا داشتم آخرين زورمو واسه جمع کردن درسا می زدم که واسه اردیبهشت آماده باشم ، یادمه تو همین روزا از کوره در رفتم و به زمین و زمان ناسزا می گفتم چون زیادی خسته بودم. مدرسه هم همیشه فشار می آورد و روان سالم برای آدم نمیذاشت، یادش بخیر از وقتی وارد دبیرستان شدم خیلی پامو فراتر از چیزی که مدرسه میخواست میذاشتم ، سر کلاسی که دلم میخواست حاضر میشدم و اگه کلاس معلمی رو برای خودم مفید نمیدونستم می رفتم و سر کلاس یه معلم دیگه می‌نشستم ، این کار معمولا تو مدرسه ما ممنوع بود ، ولی منم آدمی که از تصمیمم عقب بکشم نبودم بنابراین به هشدار ها گوش نمیدادم و کار خودمو میکردم ، احتمالا خیلی مغرور به نظر بیام ولی نشستن سر کلاس معلمی که خودش هم حوصله اش از کارش سر میره ارزش چندانی نداره، برای همین ممکن بود دانش آموز سال دوازدهم انسانی باشم اما سر کلاس یازدهم ریاضی نشسته باشم و این برای من و معلما دیگه یه امر عادی بود. نماینده کلاس بودن هم بهم این قدرت رو می‌داد که همه چیز دستم باشه ، اتفاقات کلاس از بعد از من بیرون نمی رفت برای همین هر چی فیلم و عکس گرفتیم و شیطنت کردیم مدیر بیچاره حتی فکرشم نمیکرد که سه سال خود من رییس مافیا بودم و بازیش دادیم. از طرفی شیطنت های خودم با درس خوندن پاک میشد، به هر حال نمراتم و معدلم یه تنه جامعه آموزشی شهر رو خشنود می کرد ، خلاصه یه ترکیب خیلی متناقضی از بچه خوب و آرومی بودن و شیطون و سرکش بودن رو در خودم داشتم، در عین احترام و اعتمادی که در مدرسه بزرگان برای من قائل بودن برای باقی دانش آموز ها این امتیاز نبود خلاصه که در بحث تقلب هم اون زمان ها بسیار حرفه ای بودم ، تقلب می رسوندم اما نیازی به گرفتن نبود، معلما همیشه منو جدا میکردن تا بچه ها به من دسترسی نداشته باشن هر چند زرنگ بودیم و همچنان من کار خودمو به سرانجام می رسوندم و البته بماند ، بعضی از درس ها تصحیح برگه با من بود و در سخت گیر بودن از خود معلم بدتر بودم ، ولی ترکیب فرشته و یزید بودن عادت من بود، تابستان ها مدرسه بودم ، بابت همین همه چیز مدرسه تقریبا از زیر دستم رد میشد ، مافیایی بودم برای خودم ، در تمام آن سه سال اون مدرسه مثل توپ فوتبالی روی دست من می چرخید، واقعیت بود بعدها که از آنجا رفتم ، مدرسه فروپاشید، معلما هم دیگه معلمای سابق نشدن ، اون موقع که من بودم رفاقت داشتم باهاشون،  تهش هم حداقل دیلان کاریشون بالا می‌رفت چون نمراتم بالا بود. بعد از من دیگه کسی در همون سطح هم پیدا نشد😔😂 ، از روی غرور نمیگم واضحات بود ، یادش بخیر حتی نمرات نهایی و رتبه کنکورمم بعد از رفتنم برای اونا شد افتخار با هزار بدبختی ای که برام ساختن😂 تهش جشن گرفتن و گفتن هنر ما بوده که شده این ، چرت و پرت محض. آخر باری ها دعوامم شد با مدیر و خود و مدرسشو و بعضی معلماشو همه رو بردم زیر سوال، مدارس همینن لذتی اگر باشه خود دانش آموزا ایجادش میکنن ، مدیر و معاون فقط خرابش میکنن و منم همه اینا رو به مدیر گفتم و رفتم.

بعد از مدت ها وقتی برای دیپلم رفتم مدرسه ، احترام من هنوز اونجا سر جا بود به هر حال سری تو سرها داشتم بین اون همه آدم و همشون تو نخ اینکه چی شد که از زمان ورودم تا خروجی از اون مدرسه اینقدر اسمم رو زبون ها بود ، یادش بخیر!

پ.ن: خواستم نوشته باشم که خاطراتم برای خودم زنده بشه

آدم ها

تا حالا به این دقت کردید که جزء کدوم دسته از آدما هستید؟! 

- آدمایی که از هر چیزی ، یه اطلاعاتی دارند و اصطلاحا به هر علم یا دانشی یه نوکی زدن...

یا

- آدمایی که وقتشون رو صرف یادگیری یک علم به طور اختصاصی و حرفه ای شدن در راستای همون دانش کردند...

یا شایدم 

- آدمایی که تو یه دانشی تخصص دارند اما کم و بیش تو باقی دانش ها هم سرک کشیدن و دستی دارند؟

شما تو کدوم دسته قرار دارید؟ 

[- من خودم از اون آدمایی ام که احتمالا تقریبا از هر چیزی ، یه اطلاعی دارن ولی خب به واسطه رشته دانشگاهیم در حال تخصصی کار کردن هم هستم پس احتمالا دسته سوم ، مناسب باشه برام...]

بلاگیکس

دوست دارم بدونم سازنده این پلتفرم، از چه چیزی الهام گرفته و اینجا رو ساخته؛ فضای اینجا منو یاد یکی از کتاب هایی که خوندم میندازه --که اون البته در قالب یک بازی این فضا رو پیاده کرده بود-- مخصوصا قسمت گفتمان که امکان گفتگو رو در ساده ترین حالت فراهم میکنه خیلی شبیه ماجرای کتابه برام جالبه که برنامه در ساده ترین حالت ممکن امکانات خوبی فراهم کرده...

پ.ن : یادم رفت بگم اسم اون کتاب " قلب سیاه جوهری" بود...

ایرانیِ خارجی

در طی این سالیان احساس می‌کنم هر چه بیشتر از ایران دور شدم، در ایران زندگی می‌کنم اما انگار بخشی از من در جایی دیگر سیر می‌کند. شاید وضعیت اسفباری برای من باشد که اگر از من بخواهند یک کتاب ایرانی پیشنهاد بدهم، کار برایم سخت میشود، نه اینکه ندانم کدام را بگویم ، به این خاطر که نخوانده ام یا اگر خوانده ام به شمار انگشتان دست خوانده ام، اما تا دل بخواهد کتاب هایی خارج از ایران را خوانده ام، گویا در من بخشی غیر ایرانی وجود دارد که اکثر اوقات در انتخاب های من غالب  است و این فقط به کتاب خلاصه نمی شود ، گاهی فلسفه میخواندم ، غرق در نظریات غرب بودم ، جامعه میخواندم مشغول توجه به تجدد خواهی و تحول فرهنگی غرب بودم ، تاریخ خواندم دنبال مطالعه جنگ های جهانی بودم ،حال روان‌شناسی می‌خوانم و از پیروان سردمداران این علم هستم که ایرانی نیستند. خلأ بزرگی است در من که در همه این مسائل من سمت نظریات ایرانی نرفتم ، از جنگ خواندم اما جنگ هشت ساله خودمان را نخواندم ، فلاسفه غرب را خواندم اما توجه چندانی به ملاصدرا و ابن سینا نکردم ، در ادبیات از سعدی و حافظ فراری ام ، اما امیلی دیکینسون یا کریستینا روزتی را می شناسم ، رمان ها را می‌خوانم اما سمت دسته کتاب هایی با نویسندگان ایرانی نرفتم! 

نقد را به خودم وارد میکنم من در ایرانی بودن خودم کم کاری کرده ام ، اگر فردوسی را می شناسم یک زمان در درکودکی از علاقه میخواندم الان می شناسم چون خواستند که بشناسم ، اگر بگویم نظریات غربی صرف نظر از درست بودن یا نبودن برایم جذاب هستند دروغ نگفته ام ، اگر مطالعه کرده ام به این معنا نبوده که درست میدانمشان، بلکه برایم جذاب هستند و کنجکاوم بدانم در آن قسمت از دنیا چه خبر بوده و هست! 

اما باز هم میدانم حداقل من کم کاری کرده ام زیرا علاقه چندانی به مطالعه درباره جهانی که اکنون در آن هستم ندارم، دنبال ایسم ها هستم اما چرا با حکومت خودمان کاری ندارم؟ درباره حیوانات اطلاعات دارم اما هیچ کدام از آن حیوانات داخل ایران نیستند ، بله من مار دم عنکبوتی را می شناسم که فقط در ایران یافت میشود اما چه فایده، اطلاعات من به طور کلی قطره ای در برابر دریاست و این قطره حتی یک دومش ایران را هم شامل نمی شود و حتی برای خودم هم جالب است که همچنان راه خودم را می روم و با عذاب وجدانی از کم کاری به راهی دیگر کج نمی شوم! 

حال نمی‌دانم آیا هنوز هم یک ایرانی هستم یا از تبار کسانی که اسماً مال یک کشورند و در عمل گویا از جایی دیگر آمده اند شبیه به شرکت های چند ملیتی که از اروپا آب می خورند و منابع کشور های آفريقايي را به غارت می‌برند، من هم در ایرانم و از آنجا سر چشمه گرفته ام اما غنیمتم از منابع غربی می آید. البته در تفکراتم تغییری ایجاد نشده آنقدر یک روشنفکر غربی نشده ام که خود را غرب گرا بدانم اما اینقدر که در مسیر غرب گرا شدن حرکت کرده ام در راه منورالفکر ایرانی بودن گام برنداشته ام، این هم خود ضعف است و من هم با آن درگیرم اما هنوز دلیل قانع کننده ای برای اینکه مسیرم را عوض کنم پیدا نکرده ام...

این را هم نمی‌دانم که شناخت من از جهان خارج به قدری اشتباه هست که بابتش دچار عذاب وجدان از حجم اطلاعات به نسبت کم جهان خودم شوم یا خیر؟! هر چه که هست این نقد را به خودم وارد میکنم که باید بیشتر از خودمان میخواندم و نخواندم... در چی بودنِ خودم مانده ام!

[- نسخه ای از منِ ناشناس]

زدن یا کشتن؟! مسئله این است!

از کی تا حالا از " بزن که خوب میزنی " رسیدیم به " بکش که خوب می‌کشی"؟! 

[همین دیشب شنیدم که این عبارت در رسانه ملی خوانده شد.]

مگر ما مردم صلح جو و مظلومی نبودیم ، چطور شد کار به درخواست کشت و کشتار هر دو طرف رسید؟ مگر ادعاهایمان آریایی تبارانه نبود؟ مگر افتخارمان کوروش صلح جو نبود؟ چه شد که بر سر جنگ تحمیلی که رسیدیم پای بر رجز خوانی که رسید این گونه شدیم؟ مگر در دفاع مقدس پایمان خیلی فراتر از سوگواری " ممد نبودی ببینی شهر آزاد شد..." رفت؟ مگر اینگونه برای عراق خط و نشان کشیدیم؟ آیا ما نمی‌توانیم بدون کشیدن خط و نشان های اغراق آمیز مشتی بر دهان دشمن بزنیم؟ این رجز خوانی ها برای خرد کردن دشمن است یا تحریک ملت؟ خون خواه هستیم یا خون خوار؟مگر بحث از جنگ حق و باطل نبود، اگر ما حق هستیم پس چرا هر چه می‌گذرد حق بودنمان با این عبارات زیرسوال می رود؟ احیانا عبارت " بکش که خوب می‌کشی " را نباید آقای نتانیاهو و ترامپ که جوانان و مردمان ما را زیر خاک مدفون کردند بگویند نه ما؟افتخار آنهاست که ملت ما تکه تکه شده نه ما! پس چرا ما این را می گوییم؟ " بزن که خوب میزنی" عبارت قابل تحمل تری بود حداقل اشاره ای به افتخارات ما داشت ، چرا به جای بهتر شدن به سمت نحس شدن می رویم؟ افتخارمان رجز خوانی است یا مقابله با دشمن؟ ما با خودمان درگیریم یا با دشمن؟ کاش یک نفر اول موضع ما را مشخص کند بدانیم ما از تبار کوروش و منشور صلحش هستیم یا آن دسته از دودمان چنگیز خان مغول چرا که حداقل با افتخار گفتن بکش که خوب می‌کشی از مغولیان بر می آمد...

- خداوند صبری جلیل عطایمان کند ، ان شاءالله!

[- غرهای فردی که مغزش از جمجمه اش بیرون پرید!]

یه روانشناس خوابگاهی

بهترین مکان کسب درآمد برای یک روانشناس، خوابگاهه. فقط کافیه بفهمن تو اگرم روانشناس کاملی نباشی به هر حال یه چیزی بلدی -- مخصوصا تو حوزه خانواده ، ازدواج، روابط-- خلاصه مراجعه که از زمین و آسمون پیدا میشه که بیاد و برات یه سخنرانی قرا از شکست های عشقیش بکنه، تازه با وجود اینکه تو خوابگاه ها معمولا مشاور میذارن ولی خب خوابگاهی ها معمولا مشاور های محلی و سنتی خودشونو بیشتر قبول دارن دیگه ، خلاصه که فقط کافیه گوش شنوا داشته باشی و وقت زیاد و بلد باشی حال طرف و خوب کنی ، نونت رو روغنه.

پ.ن۱ : متاسفانه از حجم زیاد مراجعین برای خودم در اون تایمی که خوابگاه بودم، نونم تو ماست بود ولی تو روغن نبود چون به عنوان روانشناس مفت فعالیت میکردم، اینقدر که برای خودم احترام جمع کردم پول جمع نکردم، خلاصه شما مثل من نشید...:(

پ.ن۲: متاسفانه به علت اینکه دانشگاه ها تعطیله و خوابگاه هم نمیریم همون نون تو ماست هم ندارم و نمیدونم مراجعین عزیزم زنده ان تا من روی ماهشونو ببینم یا نه( که نون و ماستمو بگیرم ازشون):(((

پ.ن۳: با این میزان از مقبولیت منِ روانشناس بین خوابگاهیا ، باید گرایشم رو به سمت روانشناس خانواده و روابط ببرم، اینطوری به جای فعالیت قاچاقی حداقل رسمی مشاوره میدم و خرده سکه ای تو جیبم میره:)

کتاب "جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند"

کتاب "جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند"

میخوام معرفیش کنم ، به عنوان یکی از قشنگ ترین رمان خارجی هایی که خوندم، بی برو برگرد عالی بود... خب حقیقتا قبل از اینکه بخوام فنی بهش نگاه کنم میخوام شخصی درباره اش صحبت کنم، من سال هاست دنبال کتابی می‌گردم که به من نزدیک باشه ، شخصیتی در یک کتاب که من رو اتفاقی شرح بده، طوری که اگر روزی کسی خواست من رو بشناسه و من نتونم تمام و کمال خودم رو توصیف کنم یه کتاب معرفی کنم که اون کتاب شرح کاملی از من باشه. کتاب هایی پیدا کردم که تا حدودی این شباهت رو با من داشته باشند ولی این کامل ترین کتابی بود که با من و افکارم مطابقت داشت و اگه بخوام خیلی جزئی تر بگم این افکار تنهایی شخصیت اصلی کتاب، انگار دقیقا افکار خود من بود که نوشته شده و رو کاغذ آمده و من شگفت زده از این شباهت خیلی از خوندنش لذت بردم. برای دوستانی که با تنهایی رفیق هستند یا افکار موسوم به تنهایی دارن یا حتی تنهایی داره اونا رو تغذیه میکنه توصیه میشه.

درباره کتاب

این کتاب نوشته دیلیا اوئینز و ترجمه آرتمیس مسعودی هست که از پر فروش ترين های نیویورک تایمز ، نامزد نهایی جایزه کتاب جنوب موسوم به شیبا ، نامزد جایزه ادگار ، برنده جایزه ادبی جان باروز در حوزه ادبیات طبیعت ، نامزد بهترین رمان تاریخی گودریدز و بیش از ۶۵هفته در صدر پر فروش ترین های آمازون بوده. میتونید بفهمید که با این همه جایزه ای که داره قطعا کتاب معرکه ایه.

داستان کتاب درباره شرح زندگی دختری از کودکی ۶ ساله  تا مرگ در ۶۴ سالگی به نام کترین دنیل کلارک ، با نام اختصاری کیا که معروف به دختر مرداب بوده شناخته میشه. خانواده اش یکی یکی ترکش میکنن و او به تنهایی در مرداب زندگی میکنه و بزرگ میشه و ادامه داستان... 

داستان در ژانری نسبتا عاشقانه ، تا حدودی جنایی با چاشنی طبیعت شناسی نوشته شده و به زیبایی همه این ها در کنار هم قرار داده شده و ۴۹۰ صفحه رو خلق کرده.

 

دانشگاه

حالا کی میخواد دوباره منو به درس های دانشگاه متصل کنه و وادارم کنه درس بخونم؟

جدی قراره داستان دانشگاه رفتن ما رو به کدوم سمت بره؟همینه دیگه در سال های بعد آشنا خواهید شد با روانشناسی که روانی شد...:(

عشق²

در دام درون، عشق حیوانی است در قفس
گوشت خودش را میخورد.
عشق باید آزادانه بگردد،
در ساحلی که می‌خواهد فرود آید 
و نفس بکشد.
 

- بخشی از کتاب "جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند"

 

همه چیز

بیاید یه دور همه چیز رو به خودمون یادآوری کنیم، تجربه هایی که تحمیلی و تلفیقی و تلقینی و طبیعی متحمل شدیم.

بی برقی و بی آبی/کم آبی که یه عمره اسمش رو ماست ، 

قطعی گاز و ضعیفی اینترنت ، البته بهتره بگم قطعی احتمالا مادام العمر نت بین الملل که دسترسی به هیچ کجا از مزایاشه، 

آنفولانزای مرغی و گاوی و ویروس کرونا که ریه ها رو به فنا داد، 

جنگ ۱۲ روزه و چند ده روزه ، امواج موشکی ۱۰ باره و ۸۰ باره و مایی که الان داریم وارد بار موج ۱۰۰ ام موشکی خودمون میشیم...

سیلی که این چند روز وسط جنگ تو شهرا اومده و قصد کرده همه رو سیراب کنه،

طوفان نوحی که از دیشب در و پنجره خونه ما رو بدش نمیاد از جا بکنه و ببره، 

پلاسکویی که یه زمانی سقوط کرد و سوخت،

بندر شهید رجایی که گمنام منفجر شد،

کشتی سانچی و نفتکش دنا که زیر دریا خونه کوسه ها شد،

زلزله هایی که کل ایران رو چند سال لرزوند و پل ذهاب و کرمانشاه و بم و... زیر زمین دفن کرد،

اعتراضات و شکایات مردم که از خون جوانان وطن لاله دمیده...،

گرونی ، تورم ، رکود، بیکاری ، بدبختی ، بی پولی که یار غار مردمه حتی وقتی که شب ها میخوابن هم ولشون نمیکنه،

چیزی رو جا انداختم؟!

به همه این ها فکر کنید ، چقدر از دست دادیم، به واسطه بلای طبیعی و انسانی با بقا دست و پنجه نرم کردیم، اندازه یک آتش سوزی مهیب ناک در لس آنجلس خسارت داده ایم در طی این سالیان دراز؟! قطعا! سال هاست مردمانمان به یک دلیل می روند! یا شهدای پزشک داریم ، یا شهدای آتش نشان، شهدای جنگ رمضان و ۱۲ روزه و...، خلاصه تاریخ را اینگونه بنویسید ما در هر چه فکرش به ذهنتان خطور کند کشته( شهید) داده ایم... در جنگ بین خودمان ، مردیم ، در جنگ با اجنبی مردیم ، در جنگ با آتش و سیل و زلزله مردیم ، در جنگ با بیماری مردیم ، مردمان سالهاست دارند می جنگند، پس چرا از جنگ می ترسیم؟! تجربه ما زیاد است ، فقط زامبی ها را مشایعت نکرده ایم ، دایناسور ها را ملاقات نکرده ایم و به شکار اژدهایان نرفته ایم... سال ها پیش گفتند بکشید این ها را... گویا خواسته آبا و اجدادمان همین است پس از چه می ترسیم؟ ما با مرگ قرارداد بسته ایم... به همه چیز بنگرید و ببینید ما مدت هاست از دست داده ایم ، میلیون ها نفر را مدفون میبینیم ، کشته و شهید ، مرده و فوت شده یا شاید هم به قول افرادی تلفات جنگی را داده ایم که خودمان خواستار تمام و کمال همه اين جنگ ها نبوده ایم!  شاید هم ترس نیست ، داغ است ، غم است ، درد است که این‌گونه سر باز ميکند ، پس ما سالهاست جواب چه را پس می دهیم؟ که خون‌مان تمامی ندارد، از دست دادن ها تمامی ندارد؟ محکوم به چه هستیم که این‌گونه خونین زندگی میکنیم؟ ما آلوده ایم یا آلوده مان کردند؟ ما گناه کردیم یا گناه کسی گردن ماست؟! این شر چیست که ایران همه درگیر تبعات آن است؟ 

می گویند ایران در حرکت به سمت قدرت بعد از روسیه و چین است ، خب برویم ، به سمت قدرت برویم ولی کاش با تاریخ کشت و کشتار مردم نمی رفتیم ، مگر کوروش کبیر که به منشورش معروف است و بدون جنگ بابل را فتح کرد به این روز افتادیم؟شاید هم تاريخ دست کاری شده و اون زمان هم کوروش کسی جز خونخوار هفت عالم نبوده، کاش لکه قرمز خون در موزاییک های پیاده روی خیابان ها ، خون آدم نبود و چه بسا که دست تکه شده بچه های میناب هم در همان خیابان های ویران دیدیم. چند ده سال زندگی کردیم ، قرن ۱۳۰۰ را به ۱۴۰۰ رساندیم ، اندازه تاريخ چند نسل حکومت را تجربه کردیم، تاریخمان پر است ولی کی سرریز می شود؟ اصلا نمی‌خواهد به لبالب برسد که دیگر داستان های تاریخی مان را ادامه ندهیم؟ نخواهیم بنویسیم؟ قلم چرا خشک نمی شود؟ ورق دفتر چرا تمام نمی‌شود؟ چرا داستان پایان ندارد؟! 

بس است دیگر! تمامش کنید این بساط تاریخ سازی که فقط بدبختی و افسردگی ما را تجدید که چه عرض کنم تشدید میکند و مغزی برایمان باقی نمی‌گذارد... بس است ، مگر بازی دوران کودکی است که بخوانیم " بزن که خوب میزنی" ؟! آری بزن! ولی ملاحظه زندگی از هم پاشیده مردمی را کنید که در قفس بلایا و داشته ها و نداشته هایشان حبس شده اند، نه راه پس دارند و نه راه پیش... تمام!

[- غرهای فردی که مغزش از جمجمه اش بیرون پرید!]

 

فراموشی

از روزی که حافظه مو از دست دادم، سال ها می گذره. من بودم و گیجی و سرگردانی و پوچی و فراموشی همه چیز. خودم را فراموش کرده بودم، اسمم رو به یاد نمی آوردم، خانواده ام رو نمی شناختم و تمام خاطراتم پریده بود.

پوچ بودم ، پوچِ پوچ.

هنوز به اون داستان فکر می‌کنم، انگار اندازه یک عمر طول کشید تا برگشت؛ هنوز به احساس اون لحظه فکر می‌کنم، بی خیالی محض! من حافظه ام رو از دست داده بودم اما گویا مهم نبود ، مهم نبود که حتی یادم نمیومد کی بودم ، ترس نداشتم ، خانواده اما چرا اینقدر ترسیدند که آینده نه چندان معلوم فراموشی من رو هم در نظر گرفتند؛ اما من بی خیال بودم ، بی اهمیت ترین حالت ممکن!

بی حسی بود اما حس خوبی بود! دغدغه ای نداشتم ، سرم درد می کرد ، فکرم کار نمی‌کرد اما مهم نبود. انگار توی یه دنیای دیگه بودم ، مشغول پرواز در دنیایی که خودم هم نمی‌دونستم توش چکار می‌کردم، می‌کنم یا خواهم کرد. تو این دوره خیلی کوتاه از نادانی محض خودم لذت بردم، انگار نوزادی بودم که تازه متولد شده بود، صفرِ صفر! وقتی حافظه ام برگشت ، انگار از دنیای بی‌خیالی پرت شدم وسط دغدغه و شلوغی های ذهنم ، سنگینی زندگی رو روی دوشم حس کردم. 

هنوز هم نتونستم اون روز فراموشی رو فراموش کنم ، اون احساس رو ، اون سبکی رو، اون آرامش رو... هنوز دنبال همون بی خیالی محض هستم، چیزی که تجربه اش کردم و دیگه تا الان ندیدمش شاید تنها جایی که این محض بودن همه چی رو دیدم قبرستون هایی بود که می رفتم و مزاحم ساکنان خفته آنها می‌شدم، سکوت محض! 

خفتگان، بی‌خیال ، در جایگاهشان خوابیده بودند، نگاهشان می‌کردم بی دغدغه! بدون درد! در آرامش سکوت! انگار زمان ثابت مانده و تو بی حسی، ولی باز هم حس خوبی داری...

گاهی با خودم میگم کاش هیچ وقت بر نمی گشت، شاید همچنان همون سبکی رو تا الان کنارم حس می‌کردم،  شاید هضم همه چی برام راحت تر می‌شد، شاید بیخیال بودن برام بهتر بود، شاید پوچ بودن قشنگ تر بود،شاید... شاید... این شاید ها مدت هاست من و در آغوش گرفته ، غرق در درد های خنجر ذهنم به شاید های بی دردی فراموشی ام فکر میکنم.

قشنگ ترین تجربه ای بود که با وجود تمام درد هایی که به خاطرش کشیدم، ازش لذت بردم و اگر تکرار شدنی بود باز هم تکرارش می‌کردم ، بلکه شاید خودم رو از این دنیا خلاص می کردم و به دنیایی که اون لحظه بودم برگردم و در بی دردی و سبکی و بی خیالی محضم به پرواز پوچی در بیام... هعی، آرزوی محال...!

[- نسخه ای از منِ ناشناس]

دوشیزه تنها

ای آشنای غریب ، ای دور نزدیک! چگونه می بینی دوشیزه ای را که در پی افکار عجیبش غرق می شود؟ این دوشیزه اسب سوار را چگونه در تله خیالاتت زمین گیر می‌کنی؟! 

آه، این شاهزاده خیالی کجاست؟ کجاست که نشان دهد این دوشیزه ، تنهایی را یار غار خود نداند؟! می تواند جامه تنهایی را از دور دوشیزه اش بردارد و او را در آغوش گرم خود بکشد؟! شاید تخیلات من بود که دوشیزه را هر بار تنها می‌دید و شاهزاده ای را متصور نمی‌شد. شاید مشکل از ذهن مریض من بود که نتوانستم پیوندی بین دو یاری ایجاد کنم که اسمشان در سرم پرواز می کرد ولی نزدیک هم نمیشد. هر بار دوشیزه را در جنگلی تاریک دیدم، با ظلمات دست و پنجه نرم می کرد ، از گرگ نمی ترسید ، از خرس نمی ترسید ، اما از تاریکی تنهایی ای می ترسید که کم کم داشت به قلب او رسوخ می کرد. هر بار منتظر نجات بخش بود. جوابی نمی گرفت. هر بار نجات دهنده اش خودش بود... شجاع بود و جسور ، نیازمند به کسی نبود، خودش هم می دانست می تواند از پس خودش برآید ؛ اما چرا باز هم منتظر بود؟! نمی‌دانست. انگار کرم تنهایی درونش را میخورد یا شاید هم روباه مکاری در درونش قلبش را چنگ میزد و فریبش می‌داد که باید کسی را بخواهد. دوشیزه مدت ها اسیر بود، اسیر افکار کثیفی که نمی‌دانست این احساسات از کجا می آید؟ شک داشت که احساسی هم داشته باشد. دوشیزه بود و نمی‌دانست احساس چیست! عجب! عجیب نبود در جنگل تاریک قلب او ، راهی برای بروز یک احساس هم نبود ، اگر شاهزاده ای در کار بود هم او توان بروز احساسش را نداشت ، پس چرا هنوز منتظر بود؟ نمی‌دانست. شاید اگر با تمام وجودش می‌خواست،  شاهزاده ای از ورای سیاهی جنگل خودش را نشان می داد.اما ذهن من هیچ وقت نخواست شاهزاده را ببیند ، شاید چون من هم مثل دوشیزه در ورای پرده عمیق تنهایی محصور شده ام ، شاید هم چون هیچ وقت جرات دیدن شاهزاده نجات بخش را برای نجات دوشیزه نداشتم، شاید هم به این خاطر بود که من و دوشیزه هر دو در تلاش برای درک حجم احساسات خودمان و شاهزاده عاجز بودیم... هر چه که بود دوشیزه داستان من شاهزاده را ندید و تنها ماند و من در ورای جنگل ذهنم به او نگریستم که هر چه بیشتر در پیله تنهایی پروانه وارش دور من پیچد و افکار مرا پر از توداری و سکوت فریاد زن کرد. آری! دوشیزه هنوز تنهاست....

[- نسخه ای از منِ ناشناس]

عشق

عشق رو در چی می بینید؟! عشق از نگاه شما یعنی چی؟! چی میشه که متوجه میشید عاشق شدید؟! به نظرتون عشق واقعی وجود داره؟! کسی که شما رو واقعا و از ته دلش بخواد؟! همچین چیزی چطور بدست میاد؟!

- این ها رو پرسیدم بلکه نظر همگانی رو بدونم ، خب حقیقتش اینقدر کتاب خوندم و فیلم دیدم که حس میکنم حتی معنی ای که از عشق تو ذهن من هست ، یکم انتزاعی و شاید حتی آرمانی به نظر برسه ، علاوه بر این که سطح احساسات من اونقدر مناسب درک همچین مفهومی نیست. دوست دارم یک معنای واقعی از این مفهوم بدونم، چون با این برداشت های انتزاعی داخل ذهن من، همچین چیزی عملا غیرممکنه...

پست (عشق) را از وبلاگ (debugginglife) در بلاگیکس بررسی کنید.

https://debugginglife.blogix.ir/post/19 

این رو اضافه کردم چون وقتی خوندمش ، دیدم چیزی که جلوی من رو در درک مفهوم عشق می گیره، چیزی تو همین مایه های حرفای این دوست در وبلاگشه. بحثش مفصله و من کلمه پیدا نمی‌کنم. فکر میکنم مشکل بیش از حد منطقی بودن ادم هایی مثل منه... آدمی که در درک کوچیک ترین احساس هم مشکلاتی داره ، قطعا درک عشق براش به راحتی نیست. حتی منم شک دارم بتونم همچین چیزی رو تجربه کنم...

تلگرام...

♨️پاول دورف: اکانت ایرانی‌ها حذف نخواهد شد
 
مالک تلـگرام: به دلیل بروز جنگ و قطعی اینترنت گسترده در ایران، حذف شدن حساب کاربری بعد از مدت معینی آنلاین نشدن، شامل کاربرای ایرانی نخواهد شد.

 

- بذار ببینیم اصلا دیگه وصل میشیم به اینترنت جهانی یا... به هر حال دم آقاي دورف هم گرم. یه پیام همدردی هم از طرف کیم جونگ اون ببینم دیگه لیست آرزوهام خط میخوره😂

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...