دوشیزه تنها

ای آشنای غریب ، ای دور نزدیک! چگونه می بینی دوشیزه ای را که در پی افکار عجیبش غرق می شود؟ این دوشیزه اسب سوار را چگونه در تله خیالاتت زمین گیر می‌کنی؟! 

آه، این شاهزاده خیالی کجاست؟ کجاست که نشان دهد این دوشیزه ، تنهایی را یار غار خود نداند؟! می تواند جامه تنهایی را از دور دوشیزه اش بردارد و او را در آغوش گرم خود بکشد؟! شاید تخیلات من بود که دوشیزه را هر بار تنها می‌دید و شاهزاده ای را متصور نمی‌شد. شاید مشکل از ذهن مریض من بود که نتوانستم پیوندی بین دو یاری ایجاد کنم که اسمشان در سرم پرواز می کرد ولی نزدیک هم نمیشد. هر بار دوشیزه را در جنگلی تاریک دیدم، با ظلمات دست و پنجه نرم می کرد ، از گرگ نمی ترسید ، از خرس نمی ترسید ، اما از تاریکی تنهایی ای می ترسید که کم کم داشت به قلب او رسوخ می کرد. هر بار منتظر نجات بخش بود. جوابی نمی گرفت. هر بار نجات دهنده اش خودش بود... شجاع بود و جسور ، نیازمند به کسی نبود، خودش هم می دانست می تواند از پس خودش برآید ؛ اما چرا باز هم منتظر بود؟! نمی‌دانست. انگار کرم تنهایی درونش را میخورد یا شاید هم روباه مکاری در درونش قلبش را چنگ میزد و فریبش می‌داد که باید کسی را بخواهد. دوشیزه مدت ها اسیر بود، اسیر افکار کثیفی که نمی‌دانست این احساسات از کجا می آید؟ شک داشت که احساسی هم داشته باشد. دوشیزه بود و نمی‌دانست احساس چیست! عجب! عجیب نبود در جنگل تاریک قلب او ، راهی برای بروز یک احساس هم نبود ، اگر شاهزاده ای در کار بود هم او توان بروز احساسش را نداشت ، پس چرا هنوز منتظر بود؟ نمی‌دانست. شاید اگر با تمام وجودش می‌خواست،  شاهزاده ای از ورای سیاهی جنگل خودش را نشان می داد.اما ذهن من هیچ وقت نخواست شاهزاده را ببیند ، شاید چون من هم مثل دوشیزه در ورای پرده عمیق تنهایی محصور شده ام ، شاید هم چون هیچ وقت جرات دیدن شاهزاده نجات بخش را برای نجات دوشیزه نداشتم، شاید هم به این خاطر بود که من و دوشیزه هر دو در تلاش برای درک حجم احساسات خودمان و شاهزاده عاجز بودیم... هر چه که بود دوشیزه داستان من شاهزاده را ندید و تنها ماند و من در ورای جنگل ذهنم به او نگریستم که هر چه بیشتر در پیله تنهایی پروانه وارش دور من پیچد و افکار مرا پر از توداری و سکوت فریاد زن کرد. آری! دوشیزه هنوز تنهاست....

[- نسخه ای از منِ ناشناس]