امتحانات
اینجانب در پی امتحانات ناکجا آبادی اساتید در حال عبور از پل های جهنم هستم...
از اونجایی که مشغول درسام هستم خیلی اینجا چیزی نمی نویسم...
ولی خب موضوعی که امروز ذهنمو به خودش مشغول کرد اومدم بنویسم. باید بگم چیز جالبی که در مورد ما انسان ها وجود داره اینه که سریع دوست داریم راجب هم قضاوت کنیم. امروز درباره یکی از دوستام به دوستای دیگه ام داشتم میگفتم که آدم اهل کتاب و... هست و از این حرفا... و برام جالب بود مثلا به شوخی گفتن هه بیکاره کتاب میخونه... جمله طعنه آمیزی بود!
خب اولا همچین جمله ای قبل از دوستم به خود من بر میگرده، یعنی من بیکارم که مثلا کتاب میخونم؟ و بعد به دوستم برمیگرده که گویا اونم بیکاره اگر کتابی میخونه! خب ما کی به این مرحله رسیدیم که کتاب خوندن فقط مال بیکار هاست؟ احیانا تو اینستا گشتن کار چه کساییه؟ و علاوه بر اون، اصلا چرا باید حتی به شوخی همچین حرفی یا قضاوتی رو راجب کسی زد که اصلا نمی شناسیمش، آدمی که فرضا دانشجوعه و ۱۱ ساعت کار میکنه در کنارش کتاب هم میخونه، بیکار بودن کجای زندگیشه من نمیدونم! و علاوه بر اون کی به این نتیجه رسیدیم که هر کاری که خودمون انجام نمیدیم رو اگر ببینیم بقیه انجام میدن به جای تشویق، نهی یا تخریب کنیم و جملات منفی براش به کار ببریم. یا حتی به خودمون اجازه بدیم فرضا راجب قیافه اش، استایلش، کارش و... با اطلاعات کمی که داریم قضاوت کنیم که خب چی؟
نمیگم من خودم از این قضاوت ها نمیکنم ها، به هر حال منم فرشته درست کار نیستم، پیش میاد گاها ولی اینکه چیزی رو سعی کنی حداقل کمتر انجامش بدی با اینکه بخوای هر جور که تو دنیا رو میبینی همون رو به بقیه هم تعمیم بدی خیلی فرق داره و همین باعث میشه آدما سریع تر از هم ناراحت بشن یا حتی گارد بگیرن!
به شخصه برای همینه که حتی دلم نمیخواد با دوستای خودم، راجب خیلی از موضوعات شخصی و کارایی که تو روزمره میکنم صحبت کنم. چون قضاوت هایی هست از این که با کی صحبت میکنم، چه کاری میکنم، با کی بیرون میرم یا کجا میرم و... که شنیدن قضاوت های بدون اطلاعات برام جالب نیست و این نه فقط در بین دوستا بلکه حتی تو خانواده هم پیش میاد و آدم رو آزار میده انگار آدما عادت کردن بدون تحقیق راجب هم صحبت کنن. علاوه بر اون، هویت ادم رو فقط شناسنامه اش میدونن، اینکه قدش چنده، چند کیلوعه، خوشگله یا نه ولی دیگه دنبال جنبه های شخصیتیش نمیرن کتاب میخونه، فیلم میبینه و... اینا انگار خیلی وقته دیگه جالب نیست و حتی تو لیست بررسی های مردم قرار نداره. انگار بگی من کتاب میخونم میگه خب که چی؟لابد تو هم یه خرخونی مثل بعضیای دیگه! اینم یکی دیگه از قضاوت های زودهنگام...
خلاصه که کاش یکم آدما، هم رو هر جور که هستن بپذیرن نه اینکه چون فلان کار و میکنه یا نمیکنه یه صفت نادرست بهش نسبت بدیم و خودمون رو راحت کنیم چون نمیتونیم یا نمیخوایم مثل اون باشیم!
امروز حالم خیلی خوبه، اتفاق جالبی برام افتاد و یه ذره شو اینجا میگم... .
اول میخوام بگم از وقتی که وارد دانشگاه شدم، انگار بیشتر وارد یه دنیای اجتماعی بزرگتر با آدمای متنوع تری شدم، میتونم بگم تو حدود همین ۶-۷ ماهی که گذشته، با کلی آدم مختلف تو سنین متفاوت آشنا شدم و حقیقتا مغزم از این همه مواجهه داره می ترکه... ولی خیلی چیزا یاد گرفتم، خیلی تو روابطم پیشرفت کردم و علاوه بر اون میشه گفت بیشتر از همه خودم وارد فاز جدیدی از زندگی شدم. خیلی وقتا شاید منم تو این مسیر به دیگران کمک کرده باشم ولی خب چیزی که مطرحه و برام خیلی به چشم اومده اینه که آدم های هم فرکانس همدیگه رو به انواع مختلفی جذب میکنن، من الان با آدم های زیادی ارتباط گرفتم که به شکل های مختلفی ارتباط راحت تری نسبت به عموم مردم باهاشون میگیرم. علاوه بر اون، این آشنایی ها اینقدر عجیب غریبه که گاهی واقعا تعجب میکنم چطوری آدما به این نتیجه میرسن که باید این ارتباط رو نگه دارن یا ادامه اش بدن یا اصلا چجوری اینقدر اتفاقی شروع میشه... .
نزدیک دو ماه پیش، فکر کنم تو همین وبلاگم یه چیزایی درباره اش گفته باشم، یه آشنایی خیلی اتفاقی با یه دوستی پیدا کردم اونم از طریق شماره استادی که دنبالش بودم. یعنی باید بگم تنها یه شماره باعث مواجهه آدما با هم میتونه باشه حتی، خلاصه که صحبت از جایی شروع شد که اون دوست حدس زد ممکنه آدمی باشم که با کتاب های زیادی سرو کار دارم و ازم خواست بهش چندتا پیشنهاد بدم، معرفی کتاب باعث شد سفره دلش یه دفعه بدون اینکه اصلا هم رو بشناسیم باز بشه. گفت و من گوش کردم، حرفایی که بهش زدم از نگاه من یه سخنرانی قرا بود و شاید حتی حوصله سر بر، اما برای اون ساعت ۱۰ شب نقش محرک بیدار کردن اراده رو بازی کرد. جمعا صحبت ما نیم ساعت طول کشید، یک فرایند نیم ساعته وقوع تحول در آدمی که با من صحبت می کرد، شگفتی ای بود که تا حالا ندیده بودم. مشکلش بیشتر عاطفی بود و من تنها با اطلاعات کمی که از همون نیم ساعت تونسته بودم ازش بگیرم، تلاش کردم کمکش کنم به علاوه اینکه درک چندانی از مشکلات عاطفی ندارم... از نگاه من صرفا یه کمک ساده بود، گوش کردن تنها راه کمک من برای ادمی بود که حتی نمیدونستم چندسالشه و دقیقا کیه و چی براش پیش اومده... حتی خودمم تعجب کرده بودم اصلا چی شد که به اینجا رسید؟ ولی خب برام جالب بود، همین راه ساده اینقدر براش ارزشمند بود که بهم قول داد وقتی حالش خوب شد و احساس پیروزی تو اون جنگ روانی ای که تو ذهنش ایجاد کرده بود، کرد بیاد و بهم بگه... بارها اون شب ازم تشکر کرد، اینقدر که ایشون تشکر کرد آدمایی که براشون کارای مهم تری میکنم تشکر نکردن و من همین طوری مونده بودم که واقعا اینقدر تاثیر گذاشت روش؟ یادمه بهش گفتم لازم نیست از من تشکر کنی، از خدا تشکر کن که اینقدر براش مهم بودی که سرزده منو مامور کنه به حرفات گوش بدم و شاید اراده تو یه طوری بیدار کنم... اون بار گفت از خدا تشکر میکنم که غریبه ای رو سر راهم قرار داد که وظیفه اش نبود بهم گوش بده ولی این کار و کرد و من به خاطر این هم که شده تمام تلاشمو میکنم حالمو از این وضعیت خارج کنم... و اون شب اولین و آخرین باری بود که صحبت کردم باهاش و دیگه خبری ازش نداشتم...
تا زمانی که بعد از دوماه، دقیقا تو همون تایمی که با من صحبت کرده بود، بهم پیام داد...
این یه قسمت از پیامشه:
با ارزش ترین پیامی که میتونستم از کسی دریافت کنم و بهترین حس دنیا رو تجربه کنم...
بعدا که بیشتر صحبت کردیم این رو هم گفت:
و باید بگم بیشتر از این خوشحالم که عملکرد من براي آدمی اینقدر تاثیرگذاشته که تلاش کرده حال خودشو خوب کنه ، حتی اگه موفق نشده باشه بازم تلاششو کرده... جملات آخرش رو اینجا گذاشتم چون برام جالبه که در مواجهه با آدم ها این حالت صحبت برام زیادی پیش میاد، واقع بینانه ترین حالت من به انسان ها احساس خوبی میده و وایب مثبتی دریافت میکنن، پس فکر میکنم حداقل تو امر همدلی با آدما، هر چند خیلیاشو خودم تجربه نکردم، ولی وقتی برام پیش میاد، انسان های مقابلم رو ناامید نمیکنم.ولی باید بگم خبردار شدن از حال آدمی که در حالت سختی کنارش بودی و سعی کردی دیدگاهش رو نسبت به چیزایی خیلی کوتاه تغییر بدی و در آخر متوجه خوب بودنش شدی، چیزیه که فکر میکنم حتی در دامنه یه دانشجوی ساده روانشناسی مثل من، یه دستاورد با ارزشه برای اینکه بدونم در مواجهه با آدما راه اشتباهی رو نمیرم و نتیجه موفقی هر چند در حالت مواجهه با یه مشکل کوچیک( البته که برای اون دوست مشکل بزرگی بود و من کوچک نمایی نمیکنم) میتونم داشته باشم...
خلاصه که به قول یکی از استادام که میگفت روانشناسا کشیشان مدرن هستن( این عبارت در مورد من حداقل صادقه حتی اگه قیاس اشتباهی باشه...) و یکی از دوستان قدیمیم که منو پاپی میدونه که آدما وقتی باهام رو به رو میشن راحت صحبت میکنن و به قولی اعتراف میکنن، با همین روال، به پاسخگویی به مراجعان حضوری و مجازی خودم میپردازم... هر چند اینقدر ازم تعریف میکنن که آدمو خجالت زده میکنن ولی خب، هدف من همیشه از گوش دادن به آدما، خوب کردن حالشون بوده...:)
با سری جدید تحلیل های عجیب غریب فیلم من، باید بگم چون در دانشگاه رو به روی من و رفقا باز نمیکنن، فرصت های مفید فیلم دیدنم رو تا حدود زیادی از دست دادم... چون قبلا تو خوابگاه فیلم میدیدم خیلی کم ولی خب بازم میدیدم( نت خوابگاه افتضاح بود و تا دیدن تمام یک فیلم قادر بودی جام شوکران رو هم سر بکشی...)
خلاصه که باید بگم فیلم دیدن تو دانشگاه می چسبه(من معمولا تنهایی فیلم میدیدم جمع پایه نداشتیم خوابگاه، سلیقه منم همه دوست نبود...)
تو یکی از همین پست های درهم برهم توضیح فیلم(شلخته ترین نوشته ای که تو این وبلاگ داشتم، بود) گفتم فیلم های تاریخی با سبک کلاسیک رو دوست دارم. برای همین، در این لحظه و تایم مقدس( چرا مقدس؟ چون همین الان سر کلاس استاد اندیشه لعنت الله علیه خودم هستم و برای فرار از محتویات نامفید کلاس، به نوشتن در اینجا روی آوردم) میخوام از فیلم شجاع دل بگم...
این فیلم رو من بالغ بر صد بار دیدم، یکی از فیلمای به شدت مورد علاقمه، یعنی اگه این فیلم کتاب هم بود میخوندمش حتما، کارگردان و بازیگر اصلیش مِل گیبسون هست، به عنوان کارگردان بهترین فیلم رو ساخته واقعا و البته که بازیگریش هم خفنه...
این فیلم در ژانر حماسی-درام ساخته شده، اشتباه نکنم ساختش همزمان بوده با پنجاهمین سالگرد عملیات نرماندی یا همون D-day که قبلا تو پست هام راجبش توضیح دادم مربوط به جنگ جهانی( بیخود نیست اینقدر دوستش دارم...) البته که ربط چندانی به هم ندارن ولی خب جالب بود گفتم بدونید...
فیلم شجاع دل (Braveheart) به نویسندگی رندال والاس و کارگردانی مل گیبسون، داستان یک جنگجوی اسکاتلندی به نام ویلیام والاس را روایت میکند که رهبری اسکاتلندیها را در نخستین جنگهای استقلال طلبی علیه نیروهای انگلستان به رهبری ادوارد یکم، معروف به ادوارد پادراز بر عهده دارد. «شجاع دل» پس از نمایش موفقیت آمیز در سال ۱۹۹۵ و با وجود جنجالها و مخالفتهایی که در رابطه با این اثر درگرفت، در نهایت ۵ جایزه اسکار شامل جوایز بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری، بهترین چهره پردازی و بهترین تدوین صدا را از آن خود کرد.
مل گیبسون از آنجایی که فکر میکرد برای ایفای نقش ویلیام والاس زیاد از حد پیر است، به دنبال بازیگری دیگر برای این شخصیت بود. با این حال پارامونت پیکچرز اعلام کرد که تنها در صورتی مسئولیت تامین مالی «شجاع دل» را میپذیرد که مل گیبسون نقش اصلی را ایفا کند. گیبسون در هنگام بازی در این نقش نزدیک ۴۰ سال سن داشت و این در حالی بود که بیشتر مدت زمان فیلم در دوران دههی بیست زندگی والاس سپری میشود. والاس در نهایت در سن ۳۵ سالگی درگذشت.
مل گیبسون برای ساخت «شجاع دل» از فیلمهای مکبث (Macbeth) به کارگردانی رومن پولانسکی، اسپارتاکوس (Spartacus) به کارگردانی استنلی کوبریک، ناقوسهای نیمهشب (Chimes at Midnight) به کارگردانی اورسون ولز، الکساندر نوسکی (Alexander Nevsky) به کارگردانی سرگئی آیزنشتاین، مردی برای تمام فصول (A Man for All Seasons) به کارگردانی فرد زینه مان، شیر در زمستان (The Lion in Winter) به کارگردانی آنتونی هاروی و دو فیلم هفت سامورایی (Seven Samurai) و سریر خون (Throne of Blood) به کارگردانی آکیرا کوروساوا الهام گرفته است.
شاهزاده ایزابلا برای نخستین بار در سال ۱۳۰۸، یعنی سه سال پس از مرگ ویلیام والاس به انگلستان آمد و با ادوارد دوم ازدواج کرد. بنابراین ماجرای رابطهی عاشقانهی او با والاس و همینطور هشدار وی دربارهی نبرد فالکرک، همگی نتیجه تخیلات فیلمنامه نویس کار بود. در واقع ایزابلا و ویلیام والاس در دوران حیات خود، اصلا دیداری با هم نداشتند. در زمان مرگ والاس، ایزابلا ۹ سال بیشتر نداشت.
«شجاع دل» وقایع بین سالهای ۱۲۸۰ تا ۱۳۱۴ میلادی را به تصویر میکشد.مل گیبسون پس از به نمایش درآمدن «شجاع دل» طی سخنانی گفت: بعضی افراد از نظر رعایت نکردن نکات تاریخی به ما خرده میگیرند و اعتقاد دارند که تاریخ را تحریف کردهایم. این موضوع چندان برای من مهم نیست چرا که من به دنبال القای تجربهای سینمایی به شما بودم و فکر میکنم که فیلمها باید در درجهی اول سرگرم کننده باشند و سپس آموزنده و در ادامه شاید الهام بخش. احتمالا تعدادی اشتباه تاریخی در فیلم وجود دارد. منابعی که دربارهی ویلیام والاس در دست داشتیم عموما موثق نبودند. در برخی منابع، چهرهی چندان خوبی از وی تصویر نشده بود. تصویری که بتوان آن را در یک فیلم انعکاس داد. ما مقداری این شخصیت را رمانتیک کردیم چرا که باید شخصیت وی از نظر سینمایی از طرف مخاطبان مورد پذیرش قرار میگرفت. در واقع ویلیام والاس یک هیولا بود. او معمولا بوی دود میداد چرا که اغلب در حال به آتش کشیدن روستاها بود. او مانند شخصیت خرسینه پوش (Berserker) بود که اغلب از وی در ادبیات مربوط به وایکینگها یاد میشود. اما ما این تعادل را تغییر دادیم چرا که به گروهی از افراد خوب و گروهی افراد شرور نیاز داشتیم و در واقع هر داستانی نقطه نظر خاص خود را دارد.
پس از نمایش «شجاع دل»، مل گیبسون به واسطهی عدم اشاره به کشورهای فرانسه و نروژ به عنوان متحدان اسکاتلند در جنگ با انگلستان مورد انتقاد قرار گرفت.
باید بگم این فیلم یه شاهکاره حتی با وجود تحریفی که درش اتفاق افتاده... البته قشنگ ترین قسمت های فیلم احساسات والاس نسبت به ایزابلا و البته سرکوب کردن عشقش نسبت به دختری که در حمله به دهکده شون کشته شد و شروع جنگ و انتقام از همون مرحله انتقام افتاد... آخرين لحظات پایان فیلم که با اعدام ( قطع سر با تبر) والاس همراه شد و شمشیری که در زمین ایستاده ماند، بدون شک بهترین لحظاتش بود...
در آمیختن همزمان درام و حماسه و تاریخ، با سبکی کلاسیک خیلی جالب توجه و جذابه، به عنوان یه فیلمی که بیانگر اتفاقات یک جنگ بود به بهترین نحو احساسات رو برمی انگیخت، یعنی با اعدام ویلیام والاس و عشق او به اسکاتلند و در عین حال به شاهزاده ایزابلا، ترکیب منحصر به فردی از احساسات مختلف رو کنار هم جمع میکرد و باعث بروزش میشد.
سبک این فیلم چون حالت کلاسیک داره، خیلی دوست داشتنیه، واقعا تیپ ها و استایلاشون رو دوست دارم، یه حالتی شبیه سرخ پوست ها و وایکینگها دارن. جالبن درکل و البته که الهام گرفتنش از فیلم های دیگه مثل ۷ سامورایی( که اونم یه فیلم معرکه اس) قطعا میشه نتیجه گرفت همچین شاهکاری خلق بشه.
با اینکه آدم احساساتی نیستم ولی جالبه که وجود احساسات توی فیلم برام مهمه، خلاصه که این مدل فیلم ها معرکه و محشره... .
پ.ن: بهترین کاری که میتونستم سر کلاس اندیشه کنم همین بود.
این پست رو که نوشتم، معرفی یه کتاب تاریخی بود راجب جنگ جهانی به قلم چرچیل، یاد این افتادم که من همزمان که این کتاب رو خوندم، یه کلاس دفاع مقدس این ترم دارم که استادش تاریخ جنگ تحمیلی رو به ما درس میده و منم که دارم خودم جنگ جهانی میخونم...
بعد به این فکر کردم که استاد سر کلاس همش از تعداد اسیر های اون زمان، تعداد تانک های نابود شده و وسعت مناطق تصرف شده و اینا صحبت میکنه و منبعش هم کتاب تاریخ تحلیلی دفاع مقدس آقای افشردی بوده ولی الان اگه ازم بپرسن تو جنگ تحمیلی که استادتون راجبش گفت چندتا کشته و اسیر دادیم، بنده جوابی به این سوال ندارم بدم. اما اگر ازم راجب جنگ جهانی بپرسید و بگید تو جنگ دریایی نروژ، آلمان و انگلیس هر کدوم چند ناوشکن و ناو نیروبر و... از دست دادن و حتی اسماشون چی بود؟ میتونم براتون راجبش روضه بخونم... .
نمیدونم چه مرضیه واقعا که من دارم، در معرض دوتا تاریخ جدا قرار گرفتم با یه موضوع واحد، ولی اگر حق انتخاب برای مطالعه بهم بدن مشخصه کدوم رو انتخاب میکنم. حتی برای خودمم عجیبه که چرا باید اینقدر دوری کنم از چیزایی که برای خودمون پیش اومده! شاید بیشتر به خاطر این باشه که تاریخ خودمون رو بیشتر زورکی به خودمون میدن و تاریخ مناطق دیگه رو کمتر. به شخصه دنبال چیزاییم که بهش کمتر توجه میشه و شاید علتش این باشه، شایدم اینقدر از محدوده ای که داخلش اسیرم خسته شدم که با پرواز تو تاریخ های دیگه خودمو به نوعی آزاد میکنم... اما نمی دونم چرا اینقدر دنبال تاریخ های خشن مثل جنگ هستم و به استقبال تاریخ های نرم و لطیف مثل تاریخ خدایان یونانی کمتر میرم...
خب از اونجایی که امروز ارائه مو دادم و آسودگی خاطر دارم، راجب فیلم میخوام حرف بزنم. من که کلا کارم نظریه دادن و تحلیل کردنه--البته مدعی نیستم توش-- هر چند در زمینه تحلیل فیلم اصلا ادعا ندارم ولی کلا ویژگی شخصیتمه که بررسی کنم همه چیزو.
اما اصل مطلب، میخوام راجب فیلم ساخت آمریکا بگم. این فیلم نسبتا فرم قدیمیه و از اون فیلماس که آمریکا سوزن و جوالدوز رو با هم به خودش زده. ساخت سال ۲۰۱۷ با بازی تام کروز که راجب مسائل سیاسی و اجتماعی آمریکا با چاشنی اکشن کمدی صحبت میکنه.
از همکاری بَری سیل(تام کروز) با CIA و پول پارو کردنش میگه که به عنوان خلبان ابتدا نقش عکاس، سپس پست چی و بعد انتقال مواد مخدر از کشور های آفریقایی به آمریکای لاتین هر کاری که فکر کنی کرده. از طرفی با باند مواد مخدر و از طرفی همکاری با CIA اونو تا حدی پول دار کرد که نمیتونست جمعشون کنه.
من این فیلم رو چندین بار دیدم ولی الآن که میخوام راجبش بگم چیز کاملی یادم نیست. با این حال به طرز طنزی از مسائل سیاسی و اجتماعی صحبت میکنه و کلاه برداری هایی که صورت میگرفت رو به تصویر میکشه که به نظرم عمیقا بهش نگاه میکردی جالب بود. کلا از این فیلم هم همچون فیلمای دیگه مثل پاپیون و یا فیلمای دیگه مثل اونی که اسناد سازمان سیا رو منتشر کرد و فیلمایی که الان یادم نیست اسمشون رو، زیاد بررسی هایی در حول این موضوعات راجبشون شده و حتی برنامه های تحلیلی هم ساخته شده مثلا تلویزون گاهی خیلی میخواد آمریکا رو ضایع کنه این فیلم ها و برنامه ها رو میذاره، چیزایی که خودشون ساختن رو یه جورایی بر علیهشون به کار میبره هعییی😂
به شخصه از فیلمای اجتماعی تا حدودی سیاسی خوشم میاد و هر چقدر قدیمی تر باشن برام جذاب تره. فیلم های هندی تاریخی-اجتماعی هم زیاد نگاه کردم، اون دوره که استعمار انگلیس بودن واقعا فیلماشون معرکه اس😂
یا حتی فیلم پاپیون، شاهکاری که استاد جامعه ام هم یادمه سر کلاس خیلی گیر بود روش و من صد بار دیدمش. داستان زندگی پاپیون اگر اشتباه نکنم واقعی بوده با بازی استیو مک کوئین که درست یادم باشه سال ۱۹۷۰ فوت کرد. من معمولا بیشتر از اینکه به فیلما توجه کنم،حواسم به بازیگراشونه و معمولا در این باره اطلاعات دارم. کلا پاپیون با مک کوئین خیلی محبوب شد چون نسخه جدیدی با بازیگر جدیدی هم ارائه دادن که به پای نسخه قدیمیش نرسید. این فیلم اینقدر شاهکاره که نه فقط داستانش، بلکه نحوه بازی و حتی آهنگش هم معرکه اس. نمیدونم مک کوئین رو میشناسید یا نه، ولی اون اول راننده رالی بوده یه دوره با بروسلی ملاقات داشته و نمیدونم دقیقا با هم فیلم بازی کردن یا نه ولی میدونم مبارزه هم داشتن و محبوب ترین فیلمش هم پاپیونه که داستان زندگی فرد بی گناهی رو مطرح میکنه که به جرم قتل به زندان میفته، بارها فرار میکنه و گیرش میندازن و در آخر وقتی به جزیره ای تبعید میشه اونجا هم بازم سعی میکنه آزاد باشه و بنابراین با روشی پر ریسک از راه دریا فرار میکنه و زنده می مونه.
قشنگ ترین لحظه این فیلم همون جاییه که آخرین دقایق فیلم، روی اون وسیله ای که باهاش رو دریا قرار گرفته می ایسته و فریاد میزنه "من هنوز زنده ام"
داستان پاپیون بهمون یاد میده چقدر بااااید تلاش کنیم و جا نزنیم و همچنان برای آزادی ادامه بدیم و زنده بمونیم. البته که این فیلم، یکی از داستان های اجتماعی مشهوره و عمیقا بعضی از مسائلش رو به چشم میاره. اما بدون شک یکی از بهترین فیلمای قرنه.
پ.ن: احتمالا فهمیدید من از موضوع خارج شدم. میخواستم راجب ساخت آمریکا بگم ولی راجب پاپیون انگار حرف بیشتری داشتم😂
واقعا حیفه بخوام یه پست رو به استاد اندیشه لعنت الله علیه خودم اختصاص بدم، ولی متأسفانه اینقدر رو اعصاب هست که اگه نذارمم جالب نیست. کاش لینک این پست رو براش بفرستم بگم با عشق برای تو😂
ارائه شمسعلی دو روزه یه جوری ذهن من به خودش مشغول کرده که وقت نکردم پست درست حسابی واسه کتابا بذارم حداقل تو اون وبلاگ، میخواستم راجب یه فیلم صحبت کنم اینجا ولی الان دارم راجب شمس میگم😂😐
ارائه اش هیچی نداره و منم با ارائه مشکلی ندارم، مشکل اینه که دیدید وقتی از یکی خوشت نمیاد کار انجام دادن براش هم سخته؟ دقیقا همینه برای منم. این بشر اینقدر مزخرفه آدم دلش نمیخواد سر کلاسش کاری کنه. تازه تو ارائه ام امکان داره تیکه بارش کنم و این دیگه خیلی بستگی داره اون لحظه رو مود طنز باشم یا نه.
شانسمم موضوعی که برداشتم یه جوریه که عملا هر جایی نمیشه ازش حرف زد، ساعتشم بده ای خدا لعنت کنه این بشر رو با کتاب و موضوعاتش😂😐
از طرفی، اصلا دلم نمیخواد سر کلاس پسرخاله شه سوال بپرسه چون ممکنه جوابی بدم که ضایع بشه، مردک لوس فکر میکنه خیلیم بامزه اس با اون شوخی های بی آبروش😂
اصلا اندیشه رو از کجا اوردن گذاشتن درس ما😐 بابا به خدا درسای مهم تری هست که بخونی یاد بگیری چیه این کتاب سمی آخه، فرق بین شراب دنیوی و اخروی رو توضیح بدم الان لازم بدونم اینو به عنوان روانشناس؟ 😐😂
خدایی کتاب های معارف درست حسابی قشنگ تره مطالبش حداقل چیه این سم ها با این استادای بی دست و پا، مردک کل کارای تدریس رو انداخته گردن ما بعد ایراد هم میگیره خب چکاره ای خودت پس😭😐
اصلا من نمیدونم چرا زیر بار رفتم واحدشو بردارم، زودتر درسش تموم بشه از خودش و کلاسش راحت شم
من نمیدونم چرا همیشه یکی از مسائلی که راجبش آدما منو متعجب میکنن صدای منه😶🌫️
یعنی هر چند وقت یه بار پیش میاد یهو یکی میاد بهم میگه عه صدات چقدر تغییر کرده، چرا صدات عوض شده و... و برام جالبه که چرا صدای من اینقدر متغیره که هر دفعه حتی شده یه آدم چند بار معتقد بوده صدای من عوض شده، امروز یکی بهم میگفت فکر کنم تو دوران بلوغی، بلوغ تو از الان شروع شده اونم با تغییر صدا !😂
خلاصه امروزم، از خویشاوندان بهم گفت خیلی صدات عوض شده و مثل قبل نیست و بعد که پرسیدم مگه چطوری شده که این قدر به چشم میاد؟ میگفت قشنگ تر شده حالت بچه بودن هم نداره😂 ( حالا در حالت عادی هم صدای من و با بزرگسال اشتباه می گرفتن اونوقت ایشون میگفت دیگه بچه نیست🤦🏻 حالا بگذریم) به هر حال مثل اینکه بعد از این همه تغییر صدا، به یه مرحله درست رسیدم😃
در بخشی از کتاب هیلگارد، در توضیح دیدگاه کارل راجرز به عنوان یک روانشناس انسان گرا این عبارات مطرح شده:
" مفهوم محوری در نظریه شخصیت کارل راجرز، مفهوم ' خویشتن ' یا ' خودپنداره 'است. خویشتن یا خویشتن واقعی شامل اندیشه ها، ادراکات و ارزش هایی است که من یا خودم را می سازند و دربرگیرنده آگاهی از ' آنچه هستم ' و ' آنچه می توانم انجام دهم ' است. این خویشتن ادراک شده، به نوبه خود بر ادراک فرد از جهان و رفتارش تأثیر میگذارد. برای مثال، زنی که خود را قوی و لایق می داند، عملکردش بر جهان، کاملا متفاوت است با زنی که خود را ضعیف و ناتوان می داند. خود پنداره الزاما منعکسکننده واقعیت نیست، ممکن است کسی بسیار موفق و مورد احترام باشد ولی خودش را شکست خورده بداند."
و در ادامه می گوید:
" طبق نظریه راجرز، آدمی هر تجربه ای را در رابطه با خود پنداره خویش می سنجد. مردم دوست دارند به نحوی رفتار کنند که با تصویری که از خود دارند، همسان و هماهنگ باشند. تجربه ها و عواطفی که این هماهنگی را ندارند، تهدید کننده شده و ممکن است از حیطه آگاهی طرد شوند. این همان مفهوم "واپسرانی" از دیدگاه فروید است و راجرز معتقد بود این واپسرانی نه لازم است نه دائمی... چرا که فروید آن را حتمی می دانست و اینکه بخشی از تجربه ها همواره در ناخودآگاه می ماند... ."
دو جمله ای که بولد کردم شاید در انسان گرایی راجرز، از نگاه من بهترین نحوه توصیف انسان و شخصیت اوست که در حال حاضر هم در بین خیلی ها مطرح میشه. خیلی وقتا آدما رو میبینید که بهترین جایگاه های اجتماعی یا احترام خیلی ها رو به خودشون اختصاص دادن اما در درون احساس شکست خوردگی و یا حتی عقب ماندن می کنند. راجرز از خود آرمانی و خود واقعی صحبت میکنه و بعد جمله دوم که بولد شده رو مطرح می کنه و میگه آدما دوست دارن طوری رفتار کنن که با اون آرمانی که از خودشون دارن هماهنگ باشه. برای همینه که خیلی پروفایل ها، خیلی از بیوگرافی ها و خیلی چیزای دیگه مخصوصا تو فضای مجازی با چیزی که در واقعیت از یک آدم می بینیم متفاوته. همون آدمه، همون چهره رو داره اما خیلی وقتا بین عکس های فیلتری و چهره واقعی زمین تا آسمون فاصله اس، چون ما دوست داریم دیگران هم ما رو اونطوری ببینن که ما دوست داریم ببينيم نه اونطوری که واقعا هستیم. از خودمون طوری صحبت میکنیم که دوست داریم دیگران بدونن نه اینکه واقعا چی هستیم. برای همینه که خیلیا میرن سراغ هوش مصنوعی و ازش می پرسن چکار کنیم؟ تا اون آرمان و ایده آل رو به طوری که طرف مقابل هم جذب بشه مطرح کنن. این یه عملکرد دوطرفه اس ولی اصلش اینه که ما قاعدتا باید چیزی رو به نمایش بذاریم که واقعا در ما وجود داره.
وجود دو حالت آرمانی و واقعی برای شخصیت انسان تفی نمیشه اما اگر خیلی به سمت آرمان گرایی بریم قطعا مشکلاتی گریبان گیر خواهد شد...
یادش بخیر دبیرستان که بودم، کلا پای تخته در حال ارائه یه درسی بودم، یا اقتصاد درس میدادم یا ریاضی ، یا زبان یا عربی و جامعه... یهو می دیدی سر کلاس محیط زیست، معلممون میگفت پاشو بیا عربی تونو درس بده. یه جمع بندی داشته باش برای امتحان بچه ها... خودشم می نشست گوش می داد و جواب سوالای منو از بچه ها هم قشنگ تر می داد. همیشه هم می گفت من اینقدر عربی نخوندم که بلد باشم ولی تو هر چی یاد دادی، یاد گرفتم... یا قبل از امتحان فنون، تو ۵ دقیقه یه کتاب جمع می کردم برای بچه ها، حالا تقلب ها بماند، ولی خب حرفای من محال بود سر امتحان نیاد انگار طراح خودم بودم(البته درسته طراح نبودم، ولی مصحح قطعا خودم بودم😂) معلما هم جرات نمی کردن بدن من طراحی کنم امتحانات رو چون سخت بگیر بودم و نمره پاسی از طراحی من هم به زور میشد گرفت، تعریف از خود نباشه ولی معمولا فراتر از کتاب و معلما ارائه میدادم. خیلی شمر بودم ولی خب در عین حال، همین شمر ارائه می داد و بچه ها رو می کشید بالا...
یادش بخیر آخرین ارائه ای که دادم و خیلی ترکید سال یازدهم، درس فلسفه بود. دقیقا مبحث فلسفه دکارت و کانت و ماتریالیست ها رو توضیح دادم به علاوه دیدگاه افلاطون و ارسطو درباره نفس و بدن. معلمه در اصل بهم انداخت این ارائه رو، چون بچه ها چیزی از فلسفه ای که میگفت نمی فهمیدن، یه درس حجیم رو انداخت گردنم... یادمه روزی که ارائه اش دادم، خود معلمه هم برگاش ریخته بود. بچه ها تازه فهمیدن اوه، فلسفه اصلا چیه... بنده خدا ها تو هپروت بودن... ما معمولا از معلم فلسفه شانس نداشتیم عادی بود ندونیم فلسفه چیه...
بعد از اون، یه بار هم جامعه شناسی درس دادم. شانس من اون روز، مدیر اومده بود تدریس معلممون رو ببینه ولی به جاش از تدریس من مستفیض شد😂برخلاف روزای دیگه که دو دقیقه مینشست و میرفت این بار، نشست تا آخرشم نگاه کرد... .
بعد از اون دیگه ارائه های من طلسم شد تا همین امروز...😂 ترم پیش، قرار بود دوباره فلسفه درس بدم ولی قسمت نشد و ترم بدون ارائه من تموم شد. این بار هم، باز قرار بود فلسفه ارائه بدم و مشکلات نت فرصت نداد ارائه بدیم و افتاد یه روز دیگه. البته قسمت نیست من حضوری ارائه بدم، البته خدا رو شکر. چون دو حالت داره یا خیلی جدی درس میدم یا جوک میگم وسطش و خب سر ارائه امروزم قطعا جوک مطرح بود چون دوست داشتم هیوم و کانت رو مسخره کنم و شانس آوردم که با این استاد سیریش ما، فرصتش پیش نیومد، دلقک بازی در بیارم...😂
در کل ارائه ها رو دوست دارم، خیلی آدم سخنران و سر صبری ام، فکم لق بشه دیگه نمیشه جلوشو گرفت مخصوصا اگه مبحث جالب باشه😂
امروز سر کلاس، پسر بچه ای وقتی همه گفتن دروغ بده، دروغ دروغ میاره، نباید دروغ بگیم و این حرفا که حالا یا یادشون داده بودن یا از تو گوگل می گفتن، این پسرک گفت ولی آقا، دروغ پیشرفت میاره!
صراحتش رو دوست داشتم، ولی به فکر فرو رفتم. این همه آدم شرطی شدن که وقتی اسم دروغ میاد بگن بده، ولی آیا واقعا قبول دارن که بده؟ یا مثل این پسر اون چیزی که بیشتر به چشم دیدن رو میگن و معتقدن نه اتفاقا دروغ پیشرفت میاره؟
ما واقعا راجع به دروغ چی فکر میکنیم؟ جواب قشنگی داد دروغ برای ما پیشرفت میاره، خیلی جاها این اتفاق افتاده و اثر مثبت داشته نمیتونم به اون پسر خرده بگیرم که چرا اینو گفته، باید به همه خرده گرفت که چکار کردن که دیدگاه یه پسر بچه یا هر بچه ای این شده که یه کار اشتباه میتونه باعث پیشرفت بشه. این چیز خوبی نیست!
اما اگر من کسی بودم که قرار بود راجع به دروغ صحبت کنم و روشن سازی کنم، وقتی اون پسر این حرف رو زد، تلاش میکردم که دیدگاهش رو راجع به این موضوع درست ترش کنم دیدگاه اتفاقا اشتباهی نداشت، واقعیت رو در حال حاضر گفت و البته خیلی بهتر از زدن حرف هایی بود که ما خیلی وقتا باور نداریم ولی میزنیم. اما به جای خندیدن به این حرف و گفتن اینکه آره بابا پیش میاد باید به عمق فاجعه پی برد و کاری کرد که حداقل یک ریشه اش برای فردی که در نسل آینده قراره شروع به کار کنه از افکار قطع بشه نه اینکه اون آدم با تفکر دروغ= پیشرفت بره جلو و پس فردا دروغگوی ماهری بشه... .
ولی همچنان مسئله اینجاست، چی شد که تصور شد دروغ پیشرفت میاره؟ ما چکار کردیم؟ چرا اجازه دادیم اینقدر دروغ پیشرفت کنه و حتی به غلط باعث پیشرفت عده ای بشه؟
الان که دارم تاریخ جنگ جهانی رو میخونم، تازه فهمیدم شخصیت هیتلر منو یاد کی میندازه...
فیلم دزدان دریایی کارائیب رو اگه دیده باشید، شخصیت اصلی ماجرا که جانی دپ هم بازیگرش بود یه مردی به نام جک گنجشکه بود البته یه اسم جالب تری داشت که یادم نمیاد ولی خب دقیقا هیتلر منو یاد این آدم میندازه.
بیشتر به خاطر اینکه دوتاشون تو حیله گری و فریب دادن آدما مهارت خاصی داشتن تداعی گری میکنن برام وگرنه که جذبه و کینه جویی هیتلر کجا و طنز بودن شخصیت فیلم کجا
بحث دزد دریایی شد، چقدر دلم برای دیدن فیلمای این مدلی تنگ شده، یادمه یه روز رو صندلی کلاس دانشگاه برای اینکه سر کلاس معرفت شناسی خوابم نگیره ، یه کشتی دزدان دریایی روش کشیدم و به یادگار از من رو اون صندلی موند. یه علاقه خاصی به این شخصیت های دزد دریایی دارم...
تو این پست گفتم قصد داشتم سوژه عکاسیم،یه گنجشک باشه، ولی خب تا این لحظه مثل عکسی که مشاهده میکنید، با آقای خر شِرِک عکس دارم ولی با اون گنجشکی که میخواستم خیر...
با دوست عزیزم آشنا بشید، وقتی خواستم ازش عکس بگیرم برام ژست هم گرفت😂
فقط حیف که هوا رو به تاریکی بود و عکس دقیق نشد
چطوریه من نویسنده دو تا وبلاگم ، بعد یه پست با موضوع واحد تو وبلاگ خودم بازدید و لایک بیشتری نسبت به اون یکی میخوره. عجبااا
تازه جالب اینجاست، از وقتی از ناشناسی در اومدم بازدید های خودمم کمتر شده نسبت به ماه قبل. ناشناس بودن انگار جالب تره ولی حیف که دیگه خورشید از پشت ابر دراومد😂
از طرفی هم که پست های خوب لایک نمیخورن، برام خیلی عجیبه کمترم بازدید میخورن گاها، البته به شخصه دنبال این چیزا نیستم ولی برام جالبه
میخوام غر بزنم، از اجتماع ، از وضعیت ، از اتفاقات ، از درد ها دوباره و دوباره میخوام جامعه ستیزی کنم چون این جامعه چیزی جز ستیز نداره. دوستی داشتم به من گفت وارد جامعه شو، بین مردم بچرخ ، الان اینو میگم بین مردم بچرخم و درد هاشون رو ببینم و بیشتر غصه بخورم؟
من با شانه های فروافتاده میرم بیرون، سرم پایینه و تو گوشم هندزفری، دستام تو جیب و راه میرم. هر کی نگام کنه احتمالا سیم خاردار دور من تصور میکنه. ولی چرا اینطوریه؟ چرا من دهه ۸۰ ای یا دهه ۷۰ ای، باید اینطوری با سر پایین برم و نخوام تو شلوغی باشم و آدم نبینم؟ چرا باید همه چی رو بریزم تو خودم و نخوام با کسی حرف بزنم؟ چرا به سمتی رفتیم که به جای موجود اجتماعی بودن داریم، فردی پیش میریم؟ غم انگیزه!
ما باید کنار هم شاد باشیم ولی هممون درد داریم، جامعه داغون شده، قیمتا کمر شکن شده. باید دنبال یه چیز بدویی که بتونی بخریش و یهو فردا میبینی عه این هوا اومده روش و با پول الانت نمیتونی بخریش. این درد داره. این عذابه. کی این رو درک میکنه؟ خودمونم درک نمیکنیم، چون داریم خودمون این بلا ها رو سر خودمون میاریم، کشور تعطیله ، نصف کسب و کار مردم از کار افتاده و پول تو جیبی جریان نداره ولی قیمتا میره بالا بدون اینکه پولی وارد جیب بشه این گریه داره.
همین نت کوفتی، مردم رو از کار بیکار کرده. چطوری آدما روشون میشه اینطوری همو بدبخت کنن و تو چشم هم نگاه کنن؟ چطوری میتونن اینطور پا روی گلو مردم بذارن و همچنان تا خرخره فشار بدن؟ چطوری روشون میشه نون مردم رو آجر کنن؟
دلم میخواد فریاد بزنم همه اینا رو، بگم چطوری سرباز با حقوق ۷ تومن باید قسط ۱۴ تومنی بده؟ بگم چرا مردم باید از ساده ترین حقشون محروم باشن و بابتش مجبور باشن هزار راه رو دور بزنن تا یه خاکی بر سرشون بریزن! بگم چطوری میشه تو یه سال مردم رو به ناامیدترین سطح ممکنه برسونن، چطوری میتونن یه آدم رو از فرش به عرش برسونن؟
ما چی هستیم؟ برده؟ حیوون اهلی؟ رعیت؟ نظام عدالت و برابری اینه؟ خدایی من باید اینطوری ذوق کنم و بگم تو بهترین دوره دارم زندگی میکنم؟ بابت این خوشحال باشم که قیمتا رفته بالا، تورم مردمو بیچاره کرده ولی خبر میاد با افتخار وام ازدواج مثل پارسال تغییری نکرده و ۳۰۰ میل مونده، جوون مردم الان باید نونشو بزنه تو خون خودشو بخوره؟
جوون ۲۵ ساله، کار نداره اگرم داره با این شرایط کارش خوابیده، به فکر خودش باشه؟ یا کارش؟ یا پولش؟ یا زندگیش؟ خجالت آور نیست؟ چطوری میتونیم هنوز سرپا باشیم. چرا هنوز زندگیمون رو میکنیم؟
مردم جرات ندارن ازدواج کنن، به پسر ۲۵ ساله میگی برنامه ات چیه میگه، ازدواج نه چون شرایط نیست نمیتونم موقعیتش رو ندارم، راست میگه. پارتی که نداریم خیلیامون، هزااااااار تا مصاحبه کاری بری و بعد بازم دو هوا باشی ، این درده. مردمی که شب ها تو خیابونن، نونشون از کجا میاد؟ خدایی دمشون گرم اگه نون ندارن بخورن و شب تو خیابونن. من جوون باید بشینم و هزار جور فکر و خیال آینده مو بکنم که اگه نشد چه خاکی بریزم.
امید به زندگی هست؟ فکر نکنم. اگه مردم پای کارن پس چرا کسی هوای این مردم رو نداره، با کالابرگ یه میلیونی خدایی؟ که خرج یه ماه ما رو هم نمیده؟ با وام ۳۰۰ تومنی؟ که باهاش یخچال هم نمیتونی بخری؟ با حقوق سربازی ۷ تومن؟ گدایی کنی بیشتر در میاد. با حقوق زیر ۱۵ تومن معلمی؟ با گوجه کیلویی خداتومن! با کوئیک یک میلیارد و ۳۰۰، این پولا از کجا میاد؟ از جیب کی؟ کشور قراره قدرت برتر بشه ولی آخه اینطوری؟ این از قحطی دوران جنگ جهانی که تو ایران پیش اومد هم که بدتره! اون موقع نبود و نداشتیم، الان هست و نداریم. واقعا پیشرفت کردیم؟ می تونیم داشته باشیم ها ولی خودمون سنگ میندازیم، اجاره خونه و مغازه رحمی نداره. ما با خودمون دشمنیم ، چه انتظاری داریم بقیه با ما دشمن نباشن؟ این درد و ناله و فغانه.
اشک هم دیگه جوابگو نیست. اینقدر درد هست که حتی دیگه نمیتونم هجومی بنویسم. ما آدما افسرده شدیم، مریض شدیم، غمگینیم، این درد دیگه اینقدر عفونت کرده که دیگه بیان هم نمیشه، شونه ها سنگین شده و فرو افتاده. قبلا دست مردا پینه میبست، ولی الان چی؟ ذهن آدماس که پینه می بنده.
گفتن تمام این اتفاقات رو در کتاب های تاریخ هم مینویسیم. کاش لطف کنن و وبلاگ منم تو تاریخشان جا بدن به عنوان درد هایی که اینجا چندین و چند بار تو پست هام فریاد زدم و شنیده نشد. خودشون که نمیگن مردم رو بدبخت کردیم ، تو تاریخ، ایران قهرمان خواهد بود مثل رستم و بدون هیچ مشکلی همیشه پیروز میدان. تو کتاب درس تاریخ وقتی از جنگ جهانی و ایران میخونی، نوشتن ایران فقط دچار قحطی شد. همین؟ این بار چی مینویسن؟ مردم تا پای جان پای کار بودند.
من شاید تا اون موقع نباشم که ببینم ولی بهتون قول میدم، چیزی از ما نوشته نخواهد شد. کسی نمیگه مردم به فنا رفتند تا یه قلم تاریخ بنویسن. قبلا میگفتن تاریخ بیان میکنه چه چیزایی روی داده
ولی من الان به شما میگم، ما حذف شدگان تاریخ هستیم. ما حذف شدگان حال هستیم و آینده ما رو هواست. ما قوم مغول نیستیم که ازمون به چپاول یاد کنن، اما از صفویان هم نبودیم که به نیکی یاد کنن ، تو این کشور زاده شدیم ولی احتمالا از کل تاریخ ایران بیشتر به خاک و خون کشیده ایم.
تبارک الله احسن الخالقین، که دیدگانش نسبت به ما تار است و ما نفرین شدگانی هستیم که تقاص ظلم ضحاکان را میدهیم. تاوان خونخواری عنودان را و گریه ما از شر شوق نبوده و نیست و تنها از سر درد است. دردی که می توانست درمان داشته باشد اما ما همواره زهر را داشتیم و داروی ضد زهر را نه.
چقدر دیگه فریاد بزنم؟ چقدر دیگه بغض کنم و اشک فرو بخورم؟ چقدر دیگه از حالت به زانو دراومده بلند شم؟ چقدر دیگه کمر راست کنم؟ چقدر دیگه درد رو نادیده بگیرم؟ چقدر دیگه به خدا توکل کنم؟ ما پوست کلفتان تاریخ هستیم.
لعنت بر زندگی ای که به جای خوشی، هدیه اش برای ما درد بوده و هست. بردگان آفریقا اینقدر زجر نکشیدن که ما که به ظاهر برده نیستیم می کشیم. صرف های دوران فئودال اینقدر بیچاره نبودن. ما بردگان هم نوعان خودمانیم که به نام آزادی دور خودمان می چرخیم و می چرخیم تا بعد سرمان را بالا بگیریم و ببینیم دورمان قفس است. قفسی از زهر، نیش، درد همه چی.
ظاهرم آرومه ولی درونم افسرده اس، آشفته اس، داغونه، عصبانیه، ولی چه میشه کرد. من به مرگ فکر می کنم هر روز، جالبه نه؟ ۲۰ سالمه بهش فکر کنم. ولی هست دیگه. خوشحالم که حداقل تنها راه رهایی ، مرگ هست که کلا بِکَنی و بری. دل من دیگه تعلقی به اینجا نداره، دلم خیلی وقته پرواز کرده ، روحم خیلی وقته پرواز کرده ، فقط جسمم اینجا گیر افتاده ، من خیلی وقته مردم. من یه مرده متحرکم... تمام!
پ.ن: ته تهش بن شدن از این جاست با این حرفایی که زدم ، قابلیتش رو ایجاد کردم ولی خب دیگه به درک، اعصابشو ندارم
به مناسبت سالگرد کنکورم میخوام اینجا یادی کنم از این دوره کذایی البته با تاخیر، چند روز پیش سالگردش بود ولی خب...
یادش بخیر! همین پارسال کنکور دادم. هنوزم احساس بچگی می کنم ولی به یه دوره جدیدی وارد شدم. کنکور اردیبهشت برام خیلی مهم تر بود ، روی تیر مانور نداده بودم ، کنکور تیر ، تیر آخر بود. واسه کنکور کارای عجیب غریب زیاد کردم، سمت قلمچی و گزینه دو نرفتم ، با مشاور های تحصیلی هم کاری نداشتم، خب من خودم یه پا مشاور بودم، مشاوره تحصیلی ، عشقی ، طلاقی یه کلاس دست من بود، نیازی نبود سراغ کسی برم که بهم بگه چی بخونم چی نخونم، خودم می دونستم و از طرفی اینقدر رو خودم شناخت داشتم که بدونم مسیرمو چه شکلی هموار کنم. شانس من مدرسمون به خودش زحمت نمیداد روی امتحان نهایی و کنکور مانور بده، صرفا معلما میومدن سر کلاس، یه نطقی می کردن و می رفتن تازه اگه حالشو داشتن!
وارد دبیرستان که شدم، زیادی محبوبیتم رفت بالا، از این آدم عجیب ها بودم که میومدن بهش می گفتن چطوری درس میخونی که هیچ وقت کتاب دستت نیست ولی نمره هات بیسته؟ چطوری وقت میکنی بخونی وقتی کل روزت حتی تابستونات تو مدرسه می گذره؟ چند ساعت درس می خونی؟ رمز موفقیتت چیه؟ خدایی به این سوالا خیلی می خندیدم. نه از روی مسخره کردن ، از روی اینکه اینقدر براشون عجیب بود و خودشون تلاشی نمی کردن.
من کتابای کذایی انسانی رو بارها خونده بودم و به آخرای تاریخ کنکور که رسیده بود داشت حالم از ریخت هر چی کتابه بهم میخورد. همیشه وقتی می گفتن چند ساعت درس میخونی، میگفتم من تایم نمی گیرم ببینم چقدر باید بخونم، هر وقت بخوام میرم سراغش و هر وقت بخوام تمومش میکنم هیچ وقت اینطوری نبود که اوووه بشینم ۸ ساعت یا بیشتر بخونم، چه خبره مگه مغزم رو از سر راه آوردم؟ آره خلاصه خیلی عشقی درس میخوندم ولی تلاشمو می کردم، از این ادمایی بودم که باید خودشون یاد بگیرن یعنی الان حتی تو دانشگاه هم خیلی به اساتید وابسته نیستم قرار به خوندن باشه خودم میخونم و خیلی فرقی نداره اونا چی بگن. درسای کنکورمم همین بود هر چی خوندم از خودم بود، روز کنکور که شد، اگه بگم استرس داشتم دروغ گفتم ، اینقدر ریلکس رفتم سر جلسه، ساعت ۵ صبح بیدار شدم و تا دانشگاه که محل برگزاری کنکور بود پیاده رفتم. همه میگفتن این بشر زده به سرش، مخصوصا اینکه صبح به اون زودی ، داشتم بستنی میخوردم ، فیلماش موجوده. دوستم بهم گفت دیوونه شدی این تایم بستنی میخوری میخوای مغزت یخ بزنه مگه؟ ولی خب مگه من گوش میدادم؟ معلومه که نه. کار خودمو می کردم، بستنی صبح زود واقعا حال میده و پشیمون نشدم از اینکه اون روز صبح بستنی خوردم.
سر جلسه کنکور تیر، رام نمیدادن چون فکر می کردن چیزی همراهمه ، خیلی مسخره بود ولی خب بالاخره رفتم تو. اما برای کنکور اردیبهشت، تا زمانی که با دفترچه مواجه نشده بودم خوب بودم، بعد از اون یه دوتا سکته زدم. کنکور اردیبهشت پارسال ، لعنتی خیلی عجیب بود، کاملا متفاوت با کنکورای قبلی. سوالات طولانی تر و سخت تر، خلاصه همونجا گند زد به تمام روند من. جامعه شناسی و روانشناسیش، هر سوالش دو پاراگراف بود و خوندن و فهمیدنش زمان میخواست، اینقدر وقتمو گرفت که حتی وقت نکردم سمت ریاضی و فلسفه برم. چیز عجیبی بود، اصلا من مونده بودم چطور شد که این طوری شد. با اقتصاد و عربی اوکی بودم، از طرفی از جغرافی فراری بودم و عاشق تاریخ، ولی تو کنکور دقیقا درصد جغرافیم بالاتر از تاریخ شد و برای فنون هم به طرز عجیبی اونی که فکر میکردم نشد.
کلا کنکور من خیلی متناقض بود، چیزایی که فکر میکردم بالا میزنم، پایین تر از اونایی شد که فکر میکردم کمتر میزنم. کنکور وحشتناکی بود برای رشته من، حتی نرفتم حساب کنم ببینم چند درصد زدم، ولی خب حدودا حدس میزدم باید بالا باشه اکثرش ، به هر حال خونده بودم نرفته بودم بخوابم که.
درصدا که اومد، برگام ریخت. اقتصادی که فکرش رو نمی کردم بالای ۵۰ شده بود، بقیشم همینطور. نزدیک ۷۰ درصد جامعه زده بودم با اون سوالای خونه خراب کنش، هنوزم یادم میفته رگ قلبم میگیره از سوالاش، البته من کنکور فرهنگیان هم داده بودم و درصدای اون دیگه خیلی درخشان بود، یادمه منابع اونو دقیقا از فروردین شروع کردم و تا روز قبل از کنکور تمومش کردم، ریسک بود که اینقدر دیر شدوع کردم ولی خب من میدونستم میرسونم. درصدای اونم بالای ۵۰ بود، یکی ۶۰ بود و دیگری نزدیک ۹۰. تراز بالایی بهم داد حدودا ۱۰۳۰۰. البته با اینکه بالا بود خیری ندیدم ازش، مصاحبه و اینام بود که خب اونم نزدیک ده هزار بود و با همین تراز ها رد شدم. خنده دار محض.
جالب اینجا بود، کارنامه که اومد یادمه به یکی نشونش دادم و یهو از طریق یه کانالی همه جا پخش شد و خلاصه پیویم ترکید از این حجم از پیاما که چرا اینطوری شد و این حرفا، کلی پیام تسلیت و همدردی داشتم. خودم تعجب کرده بودم یه کارنامه چطوری اینقدر ترکونده بود، چطوری اینقدر هم دوره ای های منو تحت تاثیر قرار داده بود؟ اووه کلی ارزوی موفقیت برام فرستادن و در پرانتز گفتن خاک بر سر اونجایی که تو رو رد کرد. بلا استثنا همشون اینو گفتم با کلی دوست از شهرای مختلف آشنا شدم و واقعا دوره جالبی بود.
حالا این وسط دوستام میگفتن چطور شد که اینقدر موفق بودی، تو که خیلی به مغزت فشار نمیاری😂 راست میگفتن، مغز من خیلی اوقات تعطیله، زحمت نمیدم به کار بندازمش ولی خب این دلیل بر اینکه اگه فعالش کنم همچنان کار نکنه نبود. برای همین داستان من، از اون داستان هاس که هم توش خیلی تلاش هست و خیلی تو تنبلی.
روزی که رتبه ها اومد، همه فکر کردن عه آقا تهش هزار میشه دیگه، البته من خودمم همین فکر رو میکردم ولی خب احتمال بالاتر هم میدادم... یادمه معاون بهم زنگ زد اونم ساعت ۱۰ شب که چی شد؟ گفتم چی حدس میزنی گفت هزار؟ خندیدم. سال قبل از من که بهترین شاگرد انسانی کنکور داد شده بود هزار، همونو به منم تعمیم دادن. گفتم نه بابا، گفت دو هزار؟ بیشتر خندیدم، خدایی یعنی اینقدر غیرممکن میزد تو یه شهر کوچیک کسی بتونه یه رتبه ای بهتر از این بیاره؟ حالا من که سهمیه نداشتم بیشتر غیرممکن میزد. رتبه که اومد فرداش خبرش تو شهر خودمو و یه شهر دیگه ترکید و هر جا رفتم کلی تبریک داشتم. دیگه در سطح شهر معروف شدم یهو😂 کار به جایی رسید که همون حول و حوش خبر رسیدن رتبه ها بود که عموم هم فوت کرد و مردم بیچاره سر مراسم ختمش ، همزمان هم به من تسلیت می گفتن هم تبریک. یه پارادوکسی بود که نگو! خلاصه که چیزای عجیب غریب زیاد تجربه کردم. همون روزا میگفتن تهران بزن ، زیر بار نرفتم. عطش من همیشه خیلی زیاد بود و میدونم هر جا برم حتی تهران هن نمیتونه عطش من و بخوابونه و این فقط تلاش خودمه که میتونه منو راضی کنه برای همین قیدشو زدم و رفتم یه جای دیگه.
روزی که نتیجه نهایی کنکور اومد و معلوم شد چه رشته ای قبول شدم، روز تولدم بود. دقیقا شنبه ۱۹ مهر اومد، نتیجه اش. من میدونستم چی قبول شدم و کجا، مشخص بود خب چیز عجیبی نبود.
ولی من باید خیلیییییی خوشحال میشدم و نشدم. اون موقع فکر میکردم مسیرم اشتباهه ، چیز دیگه ای تو ذهنم ترسیم کرده بودم و یهو همه چی عوض شد. ناراحت بودم و نشد اون روز اونقدری که باید ذوق کنم. ولی ۳ آبان که وارد دانشگاه شدم، فهمیدم چقدر اشتباه کردم که اون روز عکس العمل خوشحالی نداشتم. هزار بار با خودم میگم مسیرم عوض شد ولی باید عوض میشد و این خیلی بهتره و فهمیدم خدا تو روز تولدم بهترین هدیه رو بهم داده که من باید استقبال میکردم و اون موقع از روی خریت نکردم. حالام دارم میبینم مسیر قبلی به دردم نمی خورد و این مسیر خیلی با تلاش من مطابقه.
چون کلی تلاش کردم تا به مرحله ای برسم که از هیچ تو اون شهر به همه چی برسم. همیشه بچه که بودم میگفتم دوست دارم در مقابل کل کشور قرار بگیرم و ببینم من چقدر میتونم از پسش بربیام و موفق بشم. کنکور بهترین وسیله بود و وقتی دوتا کنکور رو دادم و نتایجش اومد، دیدم من میتونم تو رقابت ها به درستی پیروز باشم و تلاشام بی جواب نمونده.
کسی از من مصاحبه نگرفت، مثل خیلی از این بچه های عضو قلمچی که وقتی رتبه میارن سریع مصاحبه میگیرن، ولی داستان من خود به خود تو کشور چرخید و چرخید تا کلی پیام برام اومد، من ناخودآگاه بدون اینکه تلاشی کنم مورد توجه قرار گرفتم، همیشه همین بوده هر جا پا گذاشتم مثل حضرت یوسف درخشیدم😂😂 ولی خب عوارضی هم داشت که بیخیالش میشم.
فعلا خوشحالم از اینکه دانشجوی روانشناسی تو یه دانشگاهی ام که توش حال میکنم. حتی با اینکه رسما یه روانشناس نیستم، کلی آدم سر راهم قرار گرفت که تونستم بهشون کمک کنم و هیچ چیز به اندازه این منو خوشحال نمیکنه. تو دانشگاه و بر اساس این دوره با کلی آدم جدید آشنا شدم و ازشون یاد گرفتم که برام عزیزن و روند من کلا شده آدمی که دوست داره کنار این آدما بمونه تا ازشون یاد بگیره و به کار بگیره.
آره خلاصه، اینم داستان کنکور من بود، به عنوان یه آدم با مغز تعطیل و سه رقم که براش معجزه کرد...
اینجا اونقدر علمی صحبت نمیکنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید اینگونه به دل بشیند...