روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

سوژه های مورد علاقه ام واسه عکاسی

دلم میخواد به عنوان یه سوژه، از یه گنجشک عکس بگیرم که یه جا نشسته و پراش رو باز کرده و یه جورایی تپل شده. دفعه قبلی موفق نشدم تا گوشیمو باز کردم، پرواز کرد و رفت. ولی کاش یه بار فرصت بشه یه همچین عکس قشنگی بگیرم. 

یکی دیگه از سوژه های مورد علاقه‌ام هم گرفتن عکس از یه زنبور روی گله، گرفتن همچین عکسی هم خیلی قشنگ میشه. 

تو یکی از پستام فهمیدم خیلیاتون با حشرات اوکی نیستید ولی خب عکس گرفتن از یه کفشدوزک قرمز رنگ یا یه مانتیس یا حتی بعضی از این عنکبوت های رنگی و کرم های ابریشم هم سوژه های قشنگی ان که من هنوز نتونستم شکارشون کنم.

الان که فکر میکنم حتی پروانه هم سوژه زیباییه. گاهی فکر میکنم همه چی دست به دست هم داده که به سمت این مدل عکس گرفتن برم،دوربین گوشیم خیلی خوب یاری میکنه و نگاهم به همه چی قشنگ تر و پر جزئیات تر شده، احساساتمم نسبت به عکسایی که میگیرم اینقدر فعاله که نمیدونم چطور بروزش بدم😂 

خلاصه که اگه یکی بهم یه دوربین حرفه ای هدیه بده و منو عکاس کنه خیلی خوشحال میشم،حرفه ای نیستم ولی خب در سیر تحولاتم عکاسی جزء علاقیاتم شده و وقتی میشه اینقدر سوژه های قشنگ گرفت. محاله بذارمش کنار، اینقدر عکس از همه جا گرفتم که یادمه یکی از دوستام گفت این همه عکس گرفتی از خودتم بگیر خب، ولی دیگه فرصت نمیشه به خودم فکر کنم که...:)

نظر کارشناسی

حقیقتا خیلی دوست دارم بدونم چی میشه که آدما به خودشون اجازه میدن راجب هر چیزی نظر بدن؟

البته نظر داریم تا نظر، یکی نظر میده راجبش مطالعه کرده تا حدودی بر اساس دانسته هاش صحبت میکنه. یکی هم صرفا از شنیده ها و دیده هایی که معلوم نیست از کجا اومده تقلید میکنه یا بازنشر میده.

مثلا نمونه اش خود من! بیشتر اینجوریم که یا نظر نمیدم یا اگر بدم ترجیح میدم از یه منبع معتبر صحبت کنم برای استناد یا اگر هم اون نظر ساخته خودمه بازم سعی میکنم از مثال های عینی واقعی براش استفاده کنم که خب فکر می‌کنم تو تمام پست هام مشخص باشه رویکرد من چطوریه. 

اما منظور من از این سوال، این نیست که کسی حق اظهار نظر نداره اتفاقا کاملا برعکس، ولی به نظرم آدما باید برای حرفایی که میزنن اول خودشون به حرفشون اعتقاد راسخ داشته باشن،  دوم روش تأمل کرده باشن و سوم با زبون و لحن درست بیانش کنن.

خیلیا رو می‌بینید که ممکنه این شرط آخری رو دیگه در نظر نگیرن. خب چرا؟ قاعدتا همه ما میتونیم با لحن بد، تند و کنایه ای صحبت کنیم. به شخصه اگه اون لحنم فعال بشه دیگه کسی جلودارم نیست ولی خب چرا باید راجب هر چیزی این مقدار گارد وجود داشته باشه و نسبت به یه سری موضوعات خاص، سریعا واکنش منفی به وجود بیاد؟ نسبت به نظرات هم گارد بگیریم یا اصلا نخوایم حرف همو بشنویم؟

یا اصلا چرا باید نظرمونو با کسی در میون بذاریم که میدونیم اثری نداره؟ روزی درباره هیتلر با یکی از دوستام صحبت کردم، بدون طرفداری از کسی و فقط با روایت داستان و تاریخ متهم شدم که جون آدما برام مهم نبوده. خب بعید میدونم اصلا حرف منو درست خونده باشه ولی این نقد به منم وارده که با کسی ممکنه حرف بزنم که یا جنبه شنیدن نداره یا نمیخواد بشنوه. خلاصه که وقت خودتون و صرف نظر دادن برای هر چیزی یا هر کسی نکنید خیلی، بیشتر از اینکه شنیده بشن ممکنه متهم بشید و بعضی از نظرات هم حدا از بی پایه و اساس بودنش، همون تو ذهن آدما بمونن بهتره...

نظریات یکتایی

از اونجایی که خیلی آدم نظر بده ای هستم و قابلیت نظریه پردازی در سطح لالیگا رو دارم، میخوام اینجام یکی از نظرات خودم و بذارم=]

-- شما گاهی اوقات وقتی یه حرفی یا حرفایی تو گلوتون گیر کرده باشه و بخواید اونو بگید، لازم نیست حتما برید سراغ فرد و براش بفرستید، البته من اینو پیشنهاد میکنم که حتما بفرستید، چون با خود واقعیتون رو به رو میشه و افکار واقعی ذهن شما رو متوجه میشه، ولی اگه نخواستید بگید و فقط لازم داشتید اون حرفا رو بیرون بریزید، یا تو کاغذ بنویسید یا بهتر از همه ویس گرفتنه.

اینقدرررر حرف بزنید و هر چی تو ذهنتونه بریزید بیرون که دیگه ذهنتون راجب اون موضوع به چرخش در نیاد و درگیرتون نکنه و نگران این هم نباشید که اگه برای طرف مقابل بفرستید کار اشتباهیه، حتی اگه اون درست متوجه منظور اصلی شما از این حرفا نشه ، باز مطمئن باشید بعد از فرستادن اون ویس ها یا نوشته ها ، اینقدر خالی میشید که دیگه حتی عکس العمل طرف هم براتون مهم نیست و فقط مهمه که شما با این برون ریزی حالتون خوب شده باشه، منم میخوام یه همچین حرکتی رو یهویی بزنم و بعدش به زندگیم بپردازم:)

بلاگیکس نابود شده

این بلاگیکس چشه هر روز یه باگ داره، فقط مونده همین رو هم تخته کنن مطمئن بشیم پل های ارتباطی دارن خراب میشن.

کم تو زندگی واقعی با باگ ها سر و کله میزنیم، حالا باید با باگ های مجازی هم دست و پنجه نرم کنیم. یه پست نتونستم بذارم تا الان، هعی خدایا شکرت=/

 

یکتا،یک تاست!

گاهی اوقات با خودم فکر میکنم چجوری میشه آدما به این نتیجه می رسن که میشه با من ارتباط گرفت؟اصلا از کجا میدونن دارن با "من" حرف میزنن؟! "منِ" من خیلی وقته غیرفعال شده،چراشو خودمم نمیدونم،وقتی من می نویسم،وقتی با کسی حرف میزنم،هزاران منِ فرعی در حال کاره، تو برخورد با هر کسی یه جورم یکی منو خیلی شیطون می بینه ، یکی خیلی جدی ، یکی خیلی خشک و دیگری خیلی شوخ طبع و خیلی حالات دیگه... ولی وقتی بخوای به عمق "من" نفوذ کنی تنها چیزی که میبینی کوه یخه. همون کوه یخی که تو روان‌شناسی هم خیلی معروفه و از خودپنداره صحبت میکنه. حالا چرا کوه یخ؟کی میدونه شاید من واقعا یه دیوانه ام ، البته همه به نوعی اون کوه یخ رو دارن ولی وقتی اونقدر درونت یخ زده باشه که تا مغز استخوان احساس سرما کنی --منظورم سرمای عادی نیست، یه نوع سرمای ذهنی--از همه چی دور میشی از آدما،  از اجتماع و از همه مهم تر از خودت! کاربرد این کوه یخ چیه؟ بخوام بگم هزاران سپر و گارد و زنجیر برات میسازه که تو نتونی عملا کاری کنی،هر سپر یه مدل طرز تفکر داره یه مدل تفکر بدبینی مزخرف که تو نسبت به بقیه که هیچ نسبت به خودتم بی اعتمادی.فکر کن با یه ادم بخوای حرف بزنی هی این گارد ها رو یکی یکی باز کنی و تمومی نداشته باشه و آخرش یه جا گندش دربیاد که ای بابا صد سال گذشت هنوز با یه آدم راحت برخورد نکردی. خدایی که خیلی رو اعصابه... 

نمیدونم اگه بخوام اصولی راجبش حرف بزنم احتمالا یه بخشیش برمیگرده به اجتماع، یه بخشیش به سن ، یه بخشیش به اخلاق من و چیزای دیگه.شاید مشکل اصلی اینه که در من هزاران من وجود داره که "منِ اصلی" بینشون گم شده.شاید از اونجایی شروع شد که یکتا تکه تکه شد که یه جا احساس شکست کرد ، یه جا احساس قدرشو ندونستن ، یه جا احساس تنهایی و یه جا احساس مرگ. البته یکتای واقعی آدمی نبود که زانو بزنه و بگه تموم شد، به قول یه دوست قهرمانا تنهان ولی نشست و نگاه کرد که تکه هاش تو خودش پخش شد و این پازل از هم دریده شد. چی شد که یخ زد و خودشو تو تاریکی دید؟ کسی نمیدونه. برای همین با خودش بارها میگه کاش اون بیخیالی محض دوران فراموشی تموم نمیشد،شاید به جای تو سیاهی معلق بودن تو یه رنگ صورتی غرق شده بود و این ملایمت سابقش همراهش بود. آدمی با این همه احساس خود سرکوب کرده،با این همه استعداد های شکوفا نشده ، با این همه حرف های فرو خورده و با هزاران گاردهای باز نشده از بالا به آدما نگاه میکنه و با خودش میگه چرا من این بالام و بین بقیه نیستم؟ 

ولی چی میشه که آدما تصمیم میگیرن با این یکتا ارتباط بگیرن؟ تو یکتا چی میبینن؟ وقتی "من" زنجیر شده و اجازه بروز نداره ، پس یکتا برای بقیه چه معنایی داره؟ شایدم یکتا برای بقیه پر از معناست و برای خودش بی معنی.من برای خیلیا آچار فرانسه بودم برای خودم همون تبری که تنه درخت رو نابود می کنه و این شعر که میگه حالا تو شمارش ثانیه هام،کوبه های بی امون تبره، تبری که دشمن همیشه ی این درخت محکم و تناوره... و در آخر این جمله شنیده میشه که به تبر میگه آخرین ضربه رو محکم تر بزن... ،برای خیلیا نجات بخش بودم و برای خودم نسخه درون ریزی نوشتم،برای همه ایده دادم و مغزم کار میکرد برای خودم تعطیل بودم،اگه بگم در حق خودم بدی کردم دروغ گفتم،چون مشکلی ندارم فقط در جنگم، در جنگ با سیاهی، برای نجات"من" . حقیقتا برای خودم دکتر خیلی بدی ام با اینکه فقط خودم، خودمو میشناسم و میدونم من کی هستم، اما بازم وقتی به خودم میرسه گند میزنم به آزادسازی من واقعی خودم! 

شاید باید منتظر یه شوالیه باشم که بیاد و یه بار ازم بپرسه، خود واقعی تو چطوریه؟ الان که فکر میکنم پرسیدن این سوال و اینکه اگه ازم میخواستن بهشون خودِ خود واقعیم رو نشون بدم، شاید "منِ" من الان آزاد بود،درسته کوه یخ من رو کسی نمیبینه ولی گارد ها رو میبینه و گاها پیش میاد که اون گارد ها رو میخوان برداشته بشه ولی فهمیدم هر چقدر بیشتر بخوای گارد رو برداری مثل سپاه جاویدان میشه و انگار همه چی بدتر و به تعدادشون اضافه میشه. "منِ" من اهل تظاهر نیست فقط واسه حرف‌زدن،  واسه شوخی ، واسه دعوا ، واسه هر چیزی باید مطمئن باشه که آدمی که کنارشه میخواد چی رو ببینه و بدونه و بشنوه، وقتی با منِ واقعی کاری نداشته باشه خود به خود یکی از هزاران منِ فرعی فعال میشه و با اون صحبت میکنه ، همه من ها منم ولی من های تکه شده ای که کامل نیستن و فقط زمانی کامل میشن که کسی یکتای واقعی رو از تو منو درخواست بده و بگه جز این هیچی نمیخوام و وقتی فعال شد بگه هر کاری خواستی بکن و زنجیر را باور نکن...

یه شعری هست میگه: 

بر روی بوم زندگی ، هر چیز میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای تو ، تصویر اگر زیبا نبود

نقاش خوبی نیستی ، از نو دوباره رسم کن

خالق تو را شاد آفرید،  آزادِ آزاد آفرید 

پرواز کن تا آرزو،  زنجیر را باور نکن...

من تا مرحله نقاش خوب بودن اومدم، اما تو دوبیت آخر کُمیَّتم لنگ میزنه و شاید فقط باید یه فرمان از آمن هوتپ چهارم بیاد و بهم بگه عزیزم،عین بچه خوب خودتو معرفی کن به زندان آزکابان، شاید این خریت زندانی کردن خودت با رفتن به اونجا باعث بشه شوق آزادی رو دریابی و به جای فرار از موقعیتت،آدمای دورت و شرایطی که هست،از زندانی که توش هستی فرار کنی و بالاخره آزادی رو حس کنی!

یکتای واقعی یک بار بروز کرد، شاد بود و آزاد، اتفاقات تاریکی نذاشت و اون رفت و شد غبار روی چشم های یکتای خموش. اینطوری شد که تو چشمای یکتا پارادوکسی از همه چیز نمایان بود،مهربانی احتمالا داد میزد و گردی مخدوش احساساتش رو در بر کشیده بود و هر کسی چه در این چشمان پرفریاد اما بی صدا میدید،نمی‌دانست...شاید هم به مرز مات بودن رسیده بود ، چشمانی که احساس داشت اما احساس نمی‌شد...حرفایی که پر از احساس بود اما همیشه خنثی یا بی احساس زده شد،لبخندی که می توانست از شادی باشد خیلی وقتا زورکی بود و یکتایی که می توانست خودش باشد،تکه تکه شد.

قبلا تو پست هام همیشه وقتی حرفام مربوط به خودم بود مینوشتم نسخه ای از منِ ناشناس، چون من پارادوکسی از بودن و نبودنم، تناقضی از شکار و شکارچی،از اندوه و شادی ، از خنده و بغض،از درد و درمان، از زندگی و مرگ،از اصلی و فرعی بودن،از واقعی و خیالی بودن، از هیچ و همه چیز بودن، از صفر و صد بودن ، از یکتا و صدتا بودن... اما این بار، "من" را طور دیگه ای در این جهان نامشخص، رها می‌کنم. این بار من، یکتا هستم. یک یکتا و بدون هزاران یکتای صدتایی که توان حرف زدن رو از من گرفتن و به زنجیر خواسته و ناخواسته ام کشیدن، یک یکتا مثل کبوتری سفید در این جهان به پرواز در میارم و این بار اگر پرش شکست در قفس آهنین ماکس وبر لعنت الله زندانی اش نمیکنم. یکتا را یک تا میکنم تا ابهت یک دانه بودن به واقعیت بپیوندد،نه اینکه در مجاز زندگی استعاره هایی از خودم بسازم و همان را در اختیار هزاران جمله از زندگی چند روزه قرار بدم،من همون قاصدک پست قبلی ام که ازش عکس گرفتم و گذاشتم، در پی رهایی و جدا شدن از بند. شاید حالا باید بگم تمام عکس هایی که میگیرم حرفای منن و قاصدک نماد اصلی من برای رهایی... ولی کاش از مِنو های ارتباط با من، درخواست "خود واقعیت باش" رو بشنوم و این رو در کد های مغزم برای همه پیاده کنم...

[ - نسخه ای از داستان واقعیت من،یکتا]

 

عکاسی

عکاسی

با اینکه زیاد اهل عکس گرفتن نبودم،اما الان هر جا میرم محاله عکس نگیرم از اون فضا و چیزایی که وایب خوبی میدن. حقیقتا عکاسی خیلی حس خوبی داره دیدت رو به همه چیز جزئی تر میکنه هر چند من عکاس نیستم ولی الان عکس گرفتن رو دوست دارم.

پ.ن:امروزم بعد از یه پیاده روی خیلی طولانی یه سری عکس گرفتم که از ذوقم نمیدونم چکار کنم:)

فلسفه

متنی از این پست از کتابی که نمیدانم چیست،شاید قشنگ ترین توصیف از فلسفه را به اشتراک بگذارد، فلسفه همه چیز هر چیز است.

این پست هم به افتخار هم تمام فلسفه دوست هایی میذارم که به حقیقت اون پی بردن...=)

روز روانشناس

آیا در این روز مبارک،یه تبریک ساده به من نو روانشناس به طور ویژه روانی شده نمی رسه؟!

اگر روانشناسید، روزتون مبارک. اگر مثل من در راه روانشناس شدن هستید،روزتون مبارک.اگر با روانشناس ها در ارتباطید،روزشون مبارک و اگر خودتون پیش روانشناس میرید،روزشو تبریک بگید.

دم همتون گرم.

پست عجیب

یکی از عجیب ترین پست هام،بالای ۱۰۰ تا بازدید خورده و من موندم چرا هر روز داره بازدیدش بیشتر میشه.فکر کنم باید کلا موضوعات پستامو ببرم اون سمتی انگار جذاب تره برای ملت،آخه چی داره خدایی هر پستی با اون مفهوم دیدم بازدید زیادی میخوره،بیخیال جدی. چرا یه پست معرفی کتاب اینقدر بازدید نمیخوره ولی همچین پست هایی بازدید هوایی نصیبشون میشه؟درک نمیکنم=/

اختلالی که دیگر اختلال نیست!

کاش حوصله داشته باشم برم فلسفه حذف شدن "homosexuality" و البته باقی این مسئله رو بخونم که چرا از لیست اختلالات برش داشتن.

منتها اینقدر برام ناجذابه که روی یه سکویی بین کنجکاوی و جالب نبودن وایسادم و گزینه ای برای سمتش رفتن ندارم،هرچند احتمالا بعدا تو درسام میخونمشون ولی خب الان دلم میخواد بدونم و حال تحقیق ندارم=/

شاه می بخشد، شیخ علی خان نمی بخشد!

شیخ علی خان شب ها با لباس مبدل به محلات و اماکن عمومی شهر می رفت تا از اوضاع مملکت با خبر شود. به مستمندان و ایتام مخصوصا طلاب علوم بذل و بخشش زیاد می کرد. ابنیه خیریه و کاروانسراهای متعددی به فرمان این وزیر با تدبیر در گوشه و کنار ایران ساخته شده است. 
شیخ علی خان با وجود قهر شاه سلیمان(پسر شاه عباس دوم) شخصیت خود را حفظ می کرد و تسلیم هوس بازی هایش نمی شد، چنان که هر قدر شاه سلیمان به او اصرار می کرد که شراب بنوشد امتناع می کرد؛ حتی یکبار در مقابل تهدید شاه پیغام داد: «شاه بر جان من حق دارد اما بر دینم حقی ندارد.»
یکی از عادات شاه سلیمان این بود که در مجالس عیش و طرب شبانه هنگامی که سرش از باده ناب گرم میشد دیگ کرم و بخشش وی به جوش می آمد و به نام رقاصه ها و مغنیان مجلس، مبالغ هنگفتی حواله صادر می کرد که صبح بروند از شیخ علی خان بگیرند.
چون شب به سر می رسید و بامدادان حواله های صادره را نزد شیخ علی خان می بردند همه را یکسره و بدون پروا نکول می کرد و به بهانه آنکه چنین اعتباری در خزانه موجود نیست متقاضیان را دست از پا درازتر بر می گردانید.
در واقع شاه می بخشید شیخ علی خان نمی بخشید و از پرداخت مبلغ خودداری می کرد. در سفر نامه انگلبرت هم آمده: «او با قدرت کامله ای که داشت حتی می توانست وقتی که شاه می بخشد، او نبخشد.»

پ.ن:کاش این شیخ علی خان هنوزم بود...

 

نژاد پرست

چطوری میشه که تو ایران ما،همه همو "نژاد پرست" اما از نوع حقیرش میدونن؟!

یا من معنای نژاد پرست رو درست نمی دونم یا اینایی که این کلمه رو به همه نسبت میدن،چیزی ازش نمیدونن!

قرار بود آدما اینطوری همو به خاک بمالن؟عجب!

شکایت های دردسرساز

در وبلاگ خودم اخیراً دو پست گذاشتم (وینستون چرچیل  و آدولف هیتلر ) و در وبلاگ دیگری هم این نقل را کرده ام(طوفان نزدیک می‌شود) در این سه پست،تاریخ را در قالب سه پاراگراف شرح دادم که فقط روایت نقل قول کسانی بود که در تاریخ شهرت دارند.به طور خلاصه،سبک روایی را برای صحبت در این باره برگزیدم و متن ها را نوشتم و اینجا گذاشتم تا خود شما به عنوان خواننده، مطلب را بدون تحلیل و تفسیر و نقد من،درک و فهم یا تأمل و تعمق کنید.

اما هر چه فکر کردم،از دلم نیامد مطلب طوفانی ذیل این پست ها ضمیمه نکنم،هرچند که احتمال مورد عنایت قرار گرفتن زیاد است.این بار سبک تحلیلی را برای نوشتن انتخاب کرده ام.

زمانی دور از فردی شنیدم که می گفت:ایران کنونی،آلمان آن زمان(دوره هیتلر) است.خودم کسی بودم که گفتم چرا باید ایران را با آلمان مقایسه کرد و اساس این مقایسه بر چه مبنایی پایه گذاری شده،باز هم شاید مسخره به نظر بیاید ولی حالا من هم معتقدم ايران ما،آلمان کوچکی در خود دارد.من در ایران زندگی میکنم و شرایط کنونی را هم به چشم می بینم،همه چیز مشخص است و من هم قصد باز کردن جزئیات را ندارم،اما در حال مطالعه تاریخ جنگ ها هستم و به عنوان فردی که کشور خودش در جنگ است،نقاط مشترک زیادی بین کشور ها و مردمانشان و حتی سیاست ها می بینم.

بزرگترین مسئله ای که شباهت آلمان و ایران را متصور میشود،تعصب و وطن پرستی است.بله من تا کنون فردی به میهن پرستی هیتلر ندیده ام،عشق او به آلمان همیشه مرا متعجب می کرد و خواهد کرد،چرا که در کسی این میزان از علاقه را به وطن ندیده ام که از فرش به عرش برسد هر چند که سیاست های وحشیانه و انتقام جویانه ای به کار برد و نازیسم او،آن قدر ها جالب نیست ولی هنر وطن پرستی او بدون شک یکی از نادر ترین هنرهاست.هیتلر کسی بود که به شکلی عجیب الوقوع،ابتدا به عنوان ارتش یک نفره و بعد ها با ارتش اس.اس(پیراهن سیاهان) و پیراهن قهوه ای ها و بعدها با تاسیس گشتاپو،ارتش بزرگی را در آلمان،اتریش و سپس در چکسلواکی و حتی فرانسه ایجاد کرد.بدون شک با تمام مخالفین و خائنینی که اطراف هیتلر بود(از جمله دوست نزدیک او آقای روهم) این میزان ذکاوت برای به قدرت رسیدن واقعا جالب توجه است.او به مردم ناسیونالیسم را تحمیل نکرد بلکه یاد داد چگونه در عشق به وطن غرق شوند،هر چند که این ناسیونالیسم گری افراطی، بعد ها آلمان را به خاک سیاه نشاند ولی ماهیت کار را میتوان قشنگ در نظر گرفت.اما افراط مأموران او،سخت گیری ها و انتقام جویی خود هیتلر و به کلی سیاست ها و مواضع آلمانی تعصبی را بنا نهاد که در آخر باعث ایجاد خدشه در امپراطوری بزرگ هیتلر شد.هدف هیتلر در جنگ جهانی دوم،بیشتر از اینکه جنگ با کشور های انگلیس و فرانسه باشد،همچون موسولینی که در پی تصرف حبشه بود، او نیز خواستار بازپس گیری مناطق آلمانی و تحکیم آلمان تکه تکه شده اش در جنگ جهانی اول بود.اتریش را میخواست چرا که بخشی از اتریش متعلق به آلمانی ها بود، چکسلواکی هم همین طور!

اما ایران هم همین است،البته ما در پی باز پس گیری افغانستان جدا شده و دیگر کشور هایی که زمانی مال ما بود،نبودیم تنها نقشه هایی را در طول جنگ‌ هر روز نشان مردم می دهیم و می گویند:مردم ببینید!ایران زمانی از کجا تا کجا وسعت داشته... خب چه بگویم؟! منطقه ای که دیگر مال ما نیست را چه کنم؟ما در قبال شرایط کوتاهی یک کشور را دادیم و خب بماند سیاست های پشت آن. اما مردم ما سال هاست از عشق به میهن می گویند،این سالهاست در بین مردم ما از قدیم الایام جریان دارد،کاری ندارم تا چه حد واقعی هست یا نیست،مهم این است که مردم ما در بین خودمان و در بین کشورهایی به میهن دوستی مشهور است،میهن دوستی ای که ماهیت تند و انتقامی بر خلاف هیتلر و آلمانی ها ندارد،اما همان هدف هیتلر را دنبال می کند.

حتی تعصب کنونی مردم ما در این دو جبهه حال حاضر هم همچون تعصب مردم آلمانی آن زمان به نازیسم و قواعد آن است. درست است در ایران کنونی تغییراتی ایجاد گشته اما تعصب مردم سرجایش هست فقط مخاطب این تعصب ها تغییر کرده است.نمیخواهم از شباهت جنبه های تاریک ایران با آلمان نیز سخن بگویم که قطعا دردسر ساز است و من هم حوصله ناسزا شنیدن بی مورد را ندارم،اما این را هم بدانید حتی در دوران تاریکی آلمان که یکی از کثیف ترین دوران زندگی بشر است،شباهت های ریزی بین ما و آنها وجود دارد که گفتنش مایه خجالت دنیاست.

حتی تا حدودی شباهت هایی بین به قدرت رسیدن هیتلر و ایرانی ها وجود دارد که این با مطالعه تاریخ بیشتر به چشم می آید،حتی اتفاقاتی که در این بین برای هیتلر افتاد تا به قدرت مطلق رسید نیز دارای شباهت است،اما من واردش نمی شوم. البته ذکر این نکته واجب است که اول صحبت گفتم نقاط مشترک بین همه این کشورهای در حال جنگ بوده ولی در مقایسه با ایران این شباهت ها هست ممکن است با ژاپن یا ایتالیا نیز شباهتی باشد که من آن را بررسی نکرده باشم،به هر حال موضوع کنونی من این دو کشور است.

اما کشیدن پای چرچیل به وسط حرف های من،با این هدف است که جملات سیاست مداران آن زمان را ببینید،چه هیتلر و چه چرچیل و حتی موسولینی و لنین و... .واقعا شگفت انگیز است که در قالب چند جمله طوری کلمات را به کار ببری که هم منظور را بیان کند،هم بیان کننده همه چیز باشد،چرچیل در جملاتش واقعا شگفت انگیز است،طوری که واکنش مردم انگلیس به شروع جنگ را بیان می کند که من یاد گفته های مردم کشور خودمان افتادم...چرچیل را در آن زمان تصور کنید،او یکی از سیاست مداران باهوشی بود که "مردم"انگلیس برایش اهمیت داشت. همین نقطه مقابل دولت مردان کشور ماست.احتمالا بابت این مقایسه ها و ذکر دلایل،متهم به غرب گرایی شوم یا چیز هایی بدتر،ولی این حرف ها باید زده شود تا مغز من تخلیه شود.مردمان ما،با تمام میهن پرستیشان که هر کشوری آن را ندارد،هر روزه در جنگ هستند،فرقی ندارد در چه جنگی!

جنگ توپ و تانک باشد یا جنگ اقتصادی،جنگ داخلی باشد یا خارجی،چرا که حتی جنگ با اتفاقات طبیعی را هم تجربه کرده ایم،سلفی با ویرانی های زلزله داریم! ما تا عمر داریم در جنگ بوده ایم،احتمالا من قدردان این ماجرا نبوده ام که الان زبانم دراز است ولی خب مردمان ما هر شب وسط خیابان هستند اما جیب مبارک همشان پر نیست.من در جایگاهی نیستم که تعیین کنم آنهایی که باید در خیابان باشند چه کسانی هستند،هر چند که آنهایی که به دولت اتصالی کوتاه دارند و ماهیانه موادی از دولت به دستشان می رسد،بالاخره بیشتر باید حضور داشته باشند،حداقل دغدغه زندگیشان کمتر است و احتمالا بر زبان راندن شعار مرگ بر فلانی راحت تر است.اما این ها به کنار،کالابرگ های نفری یک میلیونی،در قیمت های سر به فلک کشیده کنونی به کجا می رسد؟دلمان خوش باشد که در جنگیم،کل جهان را با بستن تنگه هرمز به خاک کشانده ایم،دریغ از اینکه خودمان هم با این قیمت ها و هزینه ها و درآمد های ناکافی،کمرمان خم شده است منتها هنوز به زانو در نیامده ایم.کاش دولت مردان ما هم همچون چرچیل،وقتی از مردم و قدرت حضور و خواسته هایشان صحبت میکنند،اهمیتی هم به نحوه زندگی آنها خصوصا آرامششان بدهند.جالب است تعداد کمی از کارمندان در صحنه ها حضور دارند،هر چه هست کارگر است،کارگری که جنگ شود بیکار است،تورم شود بیکار است،رکود شود بیکار است.خنده دار نیست؟یک نت قطع می کنند و نصف ملت بیکار می شوند،از جیب باید بخورند تا آیا مسئولین محترم کمی احساس خجالت کنند و به فکر آنها باشند یا نباشند.هر روز خبر می آید فلانی گفته،اینترنت حق ملت است.والله حق مردم خیلی چیزهاست که از دریافت آن،محروم شده اند یا به یکدیگر پاس می دهند یا به هم یادآور می شوند و در آخر میشود برگه ای در یکی از صندوق های تاریخی افتخارات سیاسی ایران!

خب،این همه سیاست های آمریکا و اسرائیل و فلان جا و بهمان جا را تحلیل و تفسیر میکنند،غالبا نباید ابتدا از خودت شروع کنی و بعد سراغ دیگران روی؟!اگر سیاست آنها مشکل است،پس چرا ما درس نگرفته ایم و بهبود نبخشیده ایم این جگر خونین را؟مردم ما هم دیگر عادت کرده اند خدای ناکرده حرفی بزنی که به مذاقشان خوش نیاید،به بار ناسزا می بندند،حتی نمی پرسند موضع کنونی تو چیست؟این ها به کنار،مواضع ملت که روشن است،کار نیست،درآمد هم که تا می آید به جایی برسد نت قطع میشود و بدبختی پشت بدبختی برایمان به ارمغان می آید. آن وقت عده ای از همین کانال داران دوست داشتنی کشورمان،تا گوگل باز میشود سریع توییت می‌زنند چرا؟!چرا باید گوگل باز شود با اولین سرچ جنگ ایران را به نفع آمریکا شرح می‌دهند،خب عزیز من زیرساخت های شما به پای گوگل می رسد که شاکی از باز شدنش هستی؟شما که سیم سفید داری و تلگرام و اینستا را با پست های وطن پرستانه ات پر میکنی زمانی که همه مردم قطع هستند،بعد شاکی از باز شدن گوگل هم هستند!پایان نامه های دانشجویان شما رو هواست چون دسترسی به مقاله های خارجی ندارند،اگر کره شمالی هستیم بگویید خودمان را به در و دیوار قفس نکوبیم،من کاری به اینکه گوگل چه ترویج میکند ندارم تا سرچ نکنی و دنبال موضوع نباشی گوگل از خودش چیزی نمی‌گوید،پس کاش این بهانه ها کنار بگذارند و اگر خود را عضو همین مردم میدانند،به نفع مردم صحبت کنند نه به نفع منافع شخصی و افرادی که نیاز به این حمایت ها ندارند.البته گوگل باز کردن هم معنای حامی مردم بودن ندارد،همه هم و غم مردم،کار و درآمد است.جوان ۲۰ ساله،۲۶ساله،۲۹ساله،۳۵ساله بیکار است،یک مدرک آزاد کردن لقمه دور سر پیچاندن میخواهد،الحمدالله خود را به کوچه علی چپ زدن هم که گویا جزء مواد کاری شده است.سربازی هم می‌روی،از کار و زندگی میفتی،حقوقشان هم که کفاف جوان نمی دهد چه مجرد چه متأهل با قیمت های کنونی،انگار مردم را با درختان فتوسنتز کننده اشتباه گرفته اند.من کاری به کشور های دیگر ندارم که چه مشکلاتی دارند یا ندارند،اما مایی که در اینجا زندگی می‌کنیم وضع جالبی نداریم آن وقت شاکی هستند که چرا در گوگل از وضع ایرانی ها می گویند؟خب مگر همین نیست؟و آیا واقعا مسئله مهم تری از باز شدن گوگل در این کشور وجود ندارد؟سیاست مدار ما مردم را خطاب قرار می‌دهد در پلتفرمی که فقط خودش و همکارانش به آن دسترسی دارد نه مردم عادی،پس منظورش کدام مردم است؟مگر شما نت را ملی نکرده اید،چرا پس از خارج با ما سخن می‌گویید؟این ماشین که خارجی هستیم یا شما؟این ماییم که از پلتفرم بلد نیستیم چگونه استفاده کنیم یا شما؟اگر ما فارس هستیم و ایرانی،پس چرا خطابه شما به زبان انگلیسی بود؟میخواهید ما بشنویم یا جهان؟به در می گویید دیوار بشنود؟حداقل در آلمان هم با آن همه کثافت کاری و گند هایی که زده شد،در انگلیس، در ایتالیا، در فرانسه،دولتمردانشان هیتلر،موسولینی،لنین و...در میان مردم حاضر می شدند و رو به روی مردم سخن می گفتند،هیتلر بین مردم می آمد و از اهدافش می‌گفت،موسولینی در حضور واقعی مردم--نه به صورت مجازی و توییت های خارجی زبان--از موفقیت تصرف حبشه سخن می‌گفت.

 

 

جنگ جهانی و حیوانات

در جنگ جهانی اول بیش از 16 میلیون حیوان نیز در کنار سربازانی که میجنگیدند حضور داشته اند.

 این حیوانات شامل، کبوترهای جاسوسی، سگ های پیام رسان، اسب ها و الاغ ها و حتی فیل، گربه، خرگوش و خرس بوده اند.

طی چهار سال و نیم جنگ جهانی اول تخمین زده می شود که بیش از 8 میلیون اسب، قاطر و الاغ و 100 هزار کبوتر جان باخته اند. همچنین حیواناتی از قبیل کانگورو، روباه و بز نیز در جنگ جهانی اول دیده شده است. اعتقاد برخی از سربازان بر این بوده که این حیوانات برای آنان خوش یمن بوده و آنان را همراه خود داشته اند.

در جنگ جهانی اول به کبوترها دوربین برای جاسوسی نصب می شد. سگ ها پیام ها و نامه ها را انتقال می دادند و فیل ها نیز برای کشیدن توپ ها بکار گرفته می شدند.

-- واقعا جنگ جهانی اینقدر داستان هاش شگفت انگیزه که آدم شاخ در میاره از شنیدن بعضی اتفاقات. کانگورو و روباه و خرس دیگه چرا؟ واقعا چقدر عجیب و جالب!

استاد دوست نداشتنی

تحمل بعضی از استاد ها اینقدر سخته که روزی که با اون استاد کلاس دارم، عملا عزا میگیرم چون قطعا قراره یه پیک عصبی رو تجربه کنم. دوست دارم زودتر این ترم تموم بشه و من از دست این انسان دوست نداشتنی زودتر راحت بشم، اصلا نمیفهمم کی قبول کرده این بشر سراسر مایه بدبختی دانشجو استاد بشه، حقوقشم میگیره ما رو اذیت می‌کنه:(

جذب

تا حالا براتون پیش اومده یه فکری صرفا از ذهنتون رد بشه یا کوتاه مدت راجبش حرف بزنید و بعدا ببینید کلی کتاب ، فیلم یا حتی سوژه سر راهتون سبز میشه که مرتبط با همون موضوع باشه و شما اصلا فکرشم نمی کردید همه چی دست به دست هم بده که دربارش بدونید یا حتی مسیرتون رو طوری هدایت کنه که به سمت اون موضوع حرکت کنید؟!

مثل قانون جذب میمونه، انگار گاهی حتی به زبون آوردن یه کلمه هم باعث میشه، چیزایی رو جذب کنی که کلا مسیرت رو تغییر بده... به شخصه برام پیش اومده راه و تفکرم به قدری با همین موارد تغییر کرده که شاید قبلا اینطور نبودم یا رابطه ام با آدما هم حالا داره بر همین اساس پیش میره و همین باعث یه سری سلسله جذب هایی میشه که به مرور زمان همون آدمی که مسیرش شبیه تو هست، سر راهت قرار میگیره یا حتی فیلم و کتاب و شغلی که در همون راستا باشه برات به وجود میاد و به همون روال، آدم هایی که در این تایم دیگه در مسیر تو جایی ندارن حذف میشن... 

همین کمک میکنه انسان ها بتونن در زندگی پیشرفت کنن یا در سازگاری با شرایط و انسان های دیگه موفق تر باشن.

من خودم چند وقته تو تاریخ زندگی می‌کنم، تاریخ زندگی مردم در جنگ جهانی، از پست های اخیرم هم مشخصه فکر میکنم باعث شد کلا رده کتاب خوندنم رو تغییر بدم و به علاوه با آدمایی آشنا بشم که با کتاب و تاریخ و جامعه و فلسفه رفیق هستن...

وینستون چرچیل

نقل قول می‌کنم از وینستون سپنسر چرچیل که شاید تنها مردی باشد که در مدت حیات خود، دو فاجعه هراس انگیز را که تاریخ تاکنون نظیر آن را نشناخته با داشتن مقام وزارت دید:

" روزی پرزیدنت روزولت به من گفت که می خواهد به طور عمومی این سوال را مطرح کند که به این جنگ چه نامی باید داده شود. من فوراً و بلا درنگ جواب دادم : جنگی که اجباری نبود! -- زیرا اجتناب از هیچ جنگی ، به سهولت اجتناب از جنگ اخیر نبود و اهمیت این فاجعه بشری وقتی معلوم می شود که می بینیم فداکاری ها و کوشش های صدها میلیون نفر انسان با آنکه باعث بدست آوردن پیروزی شد، صلح و امنیت را تأمین نکرد و ما همچنان به مراتب با خطراتی که به مراتب بدتر از خطرات اخیر است، مواجه هستیم. "

حال این سخن چرچیل را به شرایط حال حاضر ما ربط دهید، خیلی حرف ها میخواهم که بزنم اما جایی که برای گفتن دو جمله ای که حتی از جانب تو نبوده بی سواد خطابت کنند ، سکوت از من و تأم از شما گزینه خوبی است.

و اما چرچیل در ادامه می گوید:

"امید من این است که این امعان نظر در حوادث گذشته راهی را که باید در آینده بپیماییم به ما نشان دهد و نسل جوان را در ترمیم بعضی اشتباهات سابق راهنمایی نماید و بشریت را به منظور تسلط بر آینده مجهول و سهمناک و تحقق آرزوهای خود کمک کند." 

منم همینطور جناب چرچیل! امیدم همین بود ، امیدوارم این حرفی که درباره جامعه خودت زدی ، برای ما هم صادق باشه ، هر چند منِ بی سواد رو چه به این امید ها...!

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...