روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

روانشناس=کشیش مدرن

امروز حالم خیلی خوبه، اتفاق جالبی برام افتاد و یه ذره شو اینجا میگم... . 

اول میخوام بگم از وقتی که وارد دانشگاه شدم، انگار بیشتر وارد یه دنیای اجتماعی بزرگتر با آدمای متنوع تری شدم، می‌تونم بگم تو حدود همین ۶-۷ ماهی که گذشته، با کلی آدم مختلف تو سنین متفاوت آشنا شدم و حقیقتا مغزم از این همه مواجهه داره می ترکه... ولی خیلی چیزا یاد گرفتم، خیلی تو روابطم پیشرفت کردم و علاوه بر اون میشه گفت بیشتر از همه خودم وارد فاز جدیدی از زندگی شدم. خیلی وقتا شاید منم تو این مسیر به دیگران کمک کرده باشم ولی خب چیزی که مطرحه و برام خیلی به چشم اومده اینه که آدم های هم فرکانس همدیگه رو به انواع مختلفی جذب میکنن، من الان با آدم های زیادی ارتباط گرفتم که به شکل های مختلفی ارتباط راحت تری نسبت به عموم مردم باهاشون میگیرم. علاوه بر اون، این آشنایی ها اینقدر عجیب غریبه که گاهی واقعا تعجب میکنم چطوری آدما به این نتیجه میرسن که باید این ارتباط رو نگه دارن یا ادامه اش بدن یا اصلا چجوری اینقدر اتفاقی شروع میشه... .

نزدیک دو ماه پیش، فکر کنم تو همین وبلاگم یه چیزایی درباره اش گفته باشم، یه آشنایی خیلی اتفاقی با یه دوستی پیدا کردم اونم از طریق شماره استادی که دنبالش بودم. یعنی باید بگم تنها یه شماره باعث مواجهه آدما با هم‌ میتونه باشه حتی، خلاصه که صحبت از جایی شروع شد که اون دوست حدس زد ممکنه آدمی باشم که با کتاب های زیادی سرو کار دارم و ازم خواست بهش چندتا پیشنهاد بدم، معرفی کتاب باعث شد سفره دلش یه دفعه بدون اینکه اصلا هم رو بشناسیم باز بشه. گفت و من گوش کردم، حرفایی که بهش زدم از نگاه من یه سخنرانی قرا بود و شاید حتی حوصله سر بر، اما برای اون ساعت ۱۰ شب نقش محرک بیدار کردن اراده رو بازی کرد. جمعا صحبت ما نیم ساعت طول کشید، یک فرایند نیم ساعته وقوع تحول در آدمی که با من صحبت می کرد، شگفتی ای بود که تا حالا ندیده بودم. مشکلش بیشتر عاطفی بود و من تنها با اطلاعات کمی که از همون نیم ساعت تونسته بودم ازش بگیرم، تلاش کردم کمکش کنم به علاوه اینکه درک چندانی از مشکلات عاطفی ندارم... از نگاه من صرفا یه کمک ساده بود، گوش کردن تنها راه کمک من برای ادمی بود که حتی نمیدونستم چندسالشه و دقیقا کیه و چی براش پیش اومده... حتی خودمم تعجب کرده بودم اصلا چی شد که به اینجا رسید؟ ولی خب برام جالب بود، همین راه ساده اینقدر براش ارزشمند بود که بهم قول داد وقتی حالش خوب شد و احساس پیروزی تو اون جنگ روانی ای که تو ذهنش ایجاد کرده بود، کرد بیاد و بهم بگه... بارها اون شب ازم تشکر کرد، اینقدر که ایشون تشکر کرد آدمایی که براشون کارای مهم تری میکنم تشکر نکردن و من همین طوری مونده بودم که واقعا اینقدر تاثیر گذاشت روش؟ یادمه بهش گفتم لازم نیست از من تشکر کنی، از خدا تشکر کن که اینقدر براش مهم بودی که سرزده منو مامور کنه به حرفات گوش بدم و شاید اراده تو یه طوری بیدار کنم... اون بار گفت از خدا تشکر می‌کنم که غریبه ای رو سر راهم قرار داد که وظیفه اش نبود بهم گوش بده ولی این کار و کرد و من به خاطر این هم که شده تمام تلاشمو میکنم حالمو از این وضعیت خارج کنم... و اون شب اولین و آخرین باری بود که صحبت کردم باهاش و دیگه خبری ازش نداشتم...

تا زمانی که بعد از دوماه، دقیقا تو همون تایمی که با من صحبت کرده بود، بهم پیام داد...

این یه قسمت از پیامشه: 

  • سلام
  • امیدوارم حالتون خوب باشه
  • احتمالا منو نشناسی ولی من، شما و کمکی که به من کردی رو کامل یادم مونده
  • و...خب فکر میکنم بالاخره تونستم خوب بشم و خودمو پیدا کنم

با ارزش ترین پیامی که میتونستم از کسی دریافت کنم و بهترین حس دنیا رو تجربه کنم...

بعدا که بیشتر صحبت کردیم این رو هم گفت:

  • یه چیز جالب توجهمو در موردت جلب کرد.
  • بهت گفتم آدمای زیادی از انواع اقسام قشر ها رو اطرافم دیدم
  • و تو این مدت که هم صحبت شدیم  از هر دری سخنی باز شد، وقتی حرفاتو شنیدم منو به وجد آوردی و تفکر نقادت شگفت زدم کرد
  • چند نفر از دوستام  این دیدگاه مشابه خودت رو داشتن ولی حقیقتا دختری با این طرز فکر رو هنوز پیدا نکرده بودم
  • بهت تبریک میگم. همین که مثل عوام نیستی چند صد قدم از هم سن و سالات جلوتری با اینکه هیچ شناختی ازت ندارم
  • اینو میدونم که عوام بودن آدمو تو جوونی خرفت و خشک ذهن میکنه.
  • حتی با وجود اینکه عوام از دیدگاه خود عوام اوج اصالت و فرهنگ و باکلاسیه😂

و باید بگم بیشتر از این خوشحالم که عملکرد من براي آدمی اینقدر تاثیرگذاشته که تلاش کرده حال خودشو خوب کنه ، حتی اگه موفق نشده باشه بازم تلاششو کرده... جملات آخرش رو اینجا گذاشتم چون برام جالبه که در مواجهه با آدم ها این حالت صحبت برام زیادی پیش میاد، واقع بینانه ترین حالت من به انسان ها احساس خوبی میده و وایب مثبتی دریافت میکنن، پس فکر میکنم حداقل تو امر همدلی با آدما، هر چند خیلیاشو خودم تجربه نکردم، ولی وقتی برام پیش میاد، انسان های مقابلم رو ناامید نمیکنم.ولی باید بگم خبردار شدن از حال آدمی که در حالت سختی کنارش بودی و سعی کردی دیدگاهش رو نسبت به چیزایی خیلی کوتاه تغییر بدی و در آخر متوجه خوب بودنش شدی، چیزیه که فکر میکنم حتی در دامنه یه دانشجوی ساده روانشناسی مثل من، یه دستاورد با ارزشه برای اینکه بدونم در مواجهه با آدما راه اشتباهی رو نمیرم و نتیجه موفقی هر چند در حالت مواجهه با یه مشکل کوچیک( البته که برای اون دوست مشکل بزرگی بود و من کوچک نمایی نمیکنم) میتونم داشته باشم...

 خلاصه که به قول یکی از استادام که میگفت روانشناسا کشیشان مدرن هستن( این عبارت در مورد من حداقل صادقه حتی اگه قیاس اشتباهی باشه...) و یکی از دوستان قدیمیم که منو پاپی میدونه که آدما وقتی باهام رو به رو میشن راحت صحبت میکنن و به قولی اعتراف میکنن، با همین روال، به پاسخگویی به مراجعان حضوری و مجازی خودم می‌پردازم... هر چند اینقدر ازم تعریف میکنن که آدمو خجالت زده میکنن ولی خب، هدف من همیشه از گوش دادن به آدما، خوب کردن حالشون بوده...:)

نظریات یکتایی

از اونجایی که خیلی آدم نظر بده ای هستم و قابلیت نظریه پردازی در سطح لالیگا رو دارم، میخوام اینجام یکی از نظرات خودم و بذارم=]

-- شما گاهی اوقات وقتی یه حرفی یا حرفایی تو گلوتون گیر کرده باشه و بخواید اونو بگید، لازم نیست حتما برید سراغ فرد و براش بفرستید، البته من اینو پیشنهاد میکنم که حتما بفرستید، چون با خود واقعیتون رو به رو میشه و افکار واقعی ذهن شما رو متوجه میشه، ولی اگه نخواستید بگید و فقط لازم داشتید اون حرفا رو بیرون بریزید، یا تو کاغذ بنویسید یا بهتر از همه ویس گرفتنه.

اینقدرررر حرف بزنید و هر چی تو ذهنتونه بریزید بیرون که دیگه ذهنتون راجب اون موضوع به چرخش در نیاد و درگیرتون نکنه و نگران این هم نباشید که اگه برای طرف مقابل بفرستید کار اشتباهیه، حتی اگه اون درست متوجه منظور اصلی شما از این حرفا نشه ، باز مطمئن باشید بعد از فرستادن اون ویس ها یا نوشته ها ، اینقدر خالی میشید که دیگه حتی عکس العمل طرف هم براتون مهم نیست و فقط مهمه که شما با این برون ریزی حالتون خوب شده باشه، منم میخوام یه همچین حرکتی رو یهویی بزنم و بعدش به زندگیم بپردازم:)

باران

هوای بارونی امروز اینقدرررررر خوب بود که بعد از کلاس، بالاخره زدم بیرون و ساعت ها زیر بارون بودم، وقتی اومدم خونه،قشنگ خیس آب شده بودم.

خیلی زیاد راه رفتم، چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم و انگار زیر بارون بودن بهترش هم کرد، سردرد هام بالاخره با بیرون رفتن خوابید. هوا اینقدر خوب بود انگار اومدی شمال، اصلا بهشت! 

با شمال خیلی فاصله داریم ولی امروز و جایی که من رفته بودم اصلا وایب شمال می‌داد شدید... کلی عکسای قشنگ گرفتم از طبیعت ، شکوفه ها و بارون دلم میخواست اینجا هم بذارم، ولی خب چون بعدا پاک میشن لطفی نداره. شاید هیچ وقت اینطور از بیرون بودن لذت نبرده بودم، حال مثبتی داشت واقعا فارغ از هیچی زیر بارون بودن، بیشتر میموندم دیگه با موش آب کشيده فرقی نداشتم و از طرفی هم سرماخوردگی در انتظارم بود برای همین به همین میزان قناعت کردم و با موی خیس نشستم تا خشک بشم:) 

بزن باران، و شادی‌بخشِ جان را
بباران شوق، و شیرین کن زمان را
به بامِ غرقه در خون دیارم
بپا کن، پرچمِ رنگین‌کمان را

بزن باران، که بی‌صبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو بباران
بزن باران، بشوی آلودگی را
ز دامانِ بلندِ روزگاران...

و چه خوش خواند جناب قمیشی:

بارون و دوست دارم هنوز... بدون چتر و سر پناه... وقتی که حرفای دلم ، جا میگیرن توی یه آه...

 

باران

هوای بارونی امروز اینقدرررررر خوب بود که بعد از کلاس، بالاخره زدم بیرون و ساعت ها زیر بارون بودم، وقتی اومدم خونه،قشنگ خیس آب شده بودم.

خیلی زیاد راه رفتم، چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم و انگار زیر بارون بودن بهترش هم کرد، سردرد هام بالاخره با بیرون رفتن خوابید. هوا اینقدر خوب بود انگار اومدی شمال، اصلا بهشت! 

با شمال خیلی فاصله داریم ولی امروز و جایی که من رفته بودم اصلا وایب شمال می‌داد شدید... کلی عکسای قشنگ گرفتم از طبیعت ، شکوفه ها و بارون دلم میخواست اینجا هم بذارم، ولی خب چون بعدا پاک میشن لطفی نداره. شاید هیچ وقت اینطور از بیرون بودن لذت نبرده بودم، حال مثبتی داشت واقعا فارغ از هیچی زیر بارون بودن، بیشتر میموندم دیگه با موش آب کشيده فرقی نداشتم و از طرفی هم سرماخوردگی در انتظارم بود برای همین به همین میزان قناعت کردم و با موی خیس نشستم تا خشک بشم:) 

بزن باران، و شادی‌بخشِ جان را
بباران شوق، و شیرین کن زمان را
به بامِ غرقه در خون دیارم
بپا کن، پرچمِ رنگین‌کمان را

بزن باران، که بی‌صبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو بباران
بزن باران، بشوی آلودگی را
ز دامانِ بلندِ روزگاران...

و چه خوش خواند جناب قمیشی:

بارون و دوست دارم هنوز... بدون چتر و سر پناه... وقتی که حرفای دلم ، جا میگیرن توی یه آه...

 

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...