روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

هیتلر

آدولف هیتلر یه زمانی گفته بود: " هر کسی باید بداند اگر دست بلند میکند تا به حکومت ضربه بزند، مرگ قطعی انتظارش را می کشد." 

خب سیاست هیتلر این گونه بود، این میزان از دیکتاتور بودن شاید حکومت نازیسم را مدت طولانی سرپا نگه نداشت، اما نشان دهنده قدرتی بود که از یک جمله ساده تراوش می کند! پیشوای آلمانی ها هر چند آلمانی نبود و حکومتش سراسر کثافت و خرابکاری بود و چه بهتر که به پایان رسید ، اما یک جمله او یک حکومت را جمع و جور می کرد.

حال اکنون، سوال این است آیا جامعه ما نیز نیاز به همچین جمله ای دارد؟ اعمال قدرت از راه اجبار همیشه واجب است؟ و آیا هیتلر کنونی را میتوان دونالد ترامپ نامید که با همان فرمان پیشوا جلو می رود و یک جامعه که به کثافت می کشد، هر چند باز هم برای هیتلر احترام بیشتری قائلم و حتی عظمت جایگاه او را با ترامپ کنونی قابل مقایسه نمیدانم. ولی خب شرایط کنونی ما دست کمی از آلمان آن زمان ندارد.

باران

هوای بارونی امروز اینقدرررررر خوب بود که بعد از کلاس، بالاخره زدم بیرون و ساعت ها زیر بارون بودم، وقتی اومدم خونه،قشنگ خیس آب شده بودم.

خیلی زیاد راه رفتم، چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم و انگار زیر بارون بودن بهترش هم کرد، سردرد هام بالاخره با بیرون رفتن خوابید. هوا اینقدر خوب بود انگار اومدی شمال، اصلا بهشت! 

با شمال خیلی فاصله داریم ولی امروز و جایی که من رفته بودم اصلا وایب شمال می‌داد شدید... کلی عکسای قشنگ گرفتم از طبیعت ، شکوفه ها و بارون دلم میخواست اینجا هم بذارم، ولی خب چون بعدا پاک میشن لطفی نداره. شاید هیچ وقت اینطور از بیرون بودن لذت نبرده بودم، حال مثبتی داشت واقعا فارغ از هیچی زیر بارون بودن، بیشتر میموندم دیگه با موش آب کشيده فرقی نداشتم و از طرفی هم سرماخوردگی در انتظارم بود برای همین به همین میزان قناعت کردم و با موی خیس نشستم تا خشک بشم:) 

بزن باران، و شادی‌بخشِ جان را
بباران شوق، و شیرین کن زمان را
به بامِ غرقه در خون دیارم
بپا کن، پرچمِ رنگین‌کمان را

بزن باران، که بی‌صبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو بباران
بزن باران، بشوی آلودگی را
ز دامانِ بلندِ روزگاران...

و چه خوش خواند جناب قمیشی:

بارون و دوست دارم هنوز... بدون چتر و سر پناه... وقتی که حرفای دلم ، جا میگیرن توی یه آه...

 

پر از خالی

پر از سر درد. 

پر از محنت.

پر از غم های لذت بخش.

پر از غر های یک فانی.

پر از سد های هر جایی.

پر از حرف های بی نکته.

پر از متن های توخالی.

پر از دردم.

پر از خالی.

پر از هر کس 

ز هر جایی

پر از بغض های پوسیده.

پر از اشکای هردمبیل.

پر از هیچم.

پر از افکار

پر از اذهان بی حالی.

پر از انسان.

پر از دیدن.

پر از کوری.

پر از سن های بی عقلی.

پر از خون های نی جاری‌.

پر از رگ های فانی ام.

پر از موهای بی مشکی.

پر از خط چروکیده.

پر از ته ریش بی‌حالی.

پر از مشت های فنی ام

که هر جا باز نگشاید.

پر از لبخند خشک و تر

پر از چشمان غمگینم.

پر از کار و نخوابیدن.

پر از سخت و بد و بیشم.

پر از درد و غم و رنجم.

پر از حالات بغرنج ام.

پر از درد پس سر ها

پر از اعصاب بیچاره

پر از قلب نرنجیده 

پر از حرف نسنجیده

پر از لال بودن و گفتن

پر از فوش های بی حالت

پر از اندوه

 پر از واج های ناممدوح.

پر از سردرد.

خالی از امید.

خالی از احساس مردانی.

خالی از الطاف.

خالی از عشاق.

خالی از احساس پروانه.

خالی از هر چیز

که میخواهی.

که دردت را نمی‌خواهی.

خالی ام از خود

ز هر باری

ز هر سهل و Good و عالی

بله، من نیز همه هیچم.

پر از درد و

خالی از امید.

[ پ.ن : گاهی درد ها اینقدر زیادن که بادهم قافیه و ریتم هم می سازن و انگار شعر بگی بهتر ازت بیرون میریزن...هعی] 

- نسخه ای از منِ ناشناس

 

 

 

 

هزل نویس

این را بخوانید.

هعی! اخوی... کاش این هزلیاتت رو وارد حوزه ای که بهت مربوط نیست، نکنی... حالا هیزم تر هم که فروخته باشن بهت بازم اظهار نظر در هزل گویی باطله، مخصوصا اگه موضوعش این باشه. کاش دوستانی که در حوزه شعر و نویسندگی فعالیت دارن، از وزن و ادبیات سردر میارن زیبا نویسی رو هم مدنظر قرار بدن دیگه حالا با هر چیزی شوخی کردن هم قشنگ نیست. =/

گوگل

این همه تو پست قبلی گفتم به خاطر محدودیت برای استناد به سایت های معتبر گوگل، مجبورم برای دادن اطلاعات بیشتر فقط به یه تعداد سایت محدود اونم از طریق مرورگر خیلی بدردنخور ذره بین رجوع کنم. دو روز بعد از پست من گوگل رو باز کردن، اصلا رگ قلبم گرفت. خب حداقل دو روز زودتر باز می کردید من واسه خوندن مقاله ها و پیدا کردن یه سایت درست حسابی که باز هم بشه از هم دریده نشم:// 

زنان (پارت ۱)

قرار بود پستی با این موضوع منتشر کنم، البته نه به این زودی ولی خب چون از امروز تعطیلم و کارم کمتره تصمیم گرفتم زودتر یه بخشیش رو بذارم. البته از اونجایی که محدودیت نوشتن داخل بلاگیکس دارم ترجیح دادم داخل چند پارت این پروسه رو بنویسم که مطالعات خودمم تو این زمینه تکمیل تر بشه برای صحبت. خب بریم سراغ اصل مطلب...

زنان در جنگ جهانی به عنوان نیروی                      ویژه متفقین:

ابتدا مسئله زنان رو در این پارت، در جنگ جهانی از دیدگاه متفقین بررسی می کنم. همانطور که می دانید سلسله جنگ های جهانی اول و دوم که بین نیروهای متفقین و متحدین آغاز شد از تاریخ ساز ترین جنگ های معاصر در طول زمان زندگی بشریت بوده است. در این بین متفقین را کشور های شوروی ، فرانسه و انگلیس و متحدین را آلمان و ژاپن شامل می شد که البته کشورهایی در این بین دست داشتند بنده فقط کشور های اصلی تر جنگ را گفتم. می خواهم این بار زنان متفقین را مورد بحث قرار دهم و متحدین را برای پارت بعدی نگه دارم چرا که نگاه هر کدام از این دو حزب به زن متفاوت بود. 

اما بریم سراغ اصل مطلب: استناد میکنم به کتاب "دختران گم شده" اثر پَم جِنوف ، این کتاب اگر چه یک رمان جنگی است ولی در شرح جنگ و نوع نگاه به زنان به زیبایی ما را نسبت به مسائل آن زمان آگاه می کند. برای دوستانی که ممکن است این کتاب را بر اساس تخیلات بدانند ، بگویم که بر اساس تحقیقات هر چند محدودی که با وجود نت ملی توانستم انجام دهم ، از مطالبی که می‌گویم و از کتاب استناد میکنم اطمینان دارم و می توانید از صحت آن مطمئن باشید چرا که در ادامه سایت هایی هم معرفی میکنم. اما اصل ماجرا را از دیدگاه متفقین آغاز میکنم؛ زمانی که فرانسه در اشغال نیروهای آلمانی قرار داشت و قتل عام گسترده ای در جای جای فرانسه برای خود مردم، نیروهای جاسوس و خلاصه مخالفین پیشوای آلمانی ها یعنی همان هیتلر انجام شد، در انگلیس سازمان عملیات ویژه ( با نام اختصاریSOE) با هدف نابودی زیرساخت ها، جاسوسی و خرابکاری علیه نیرو های آلمانی تشکیل شد. متاسفانه سایت ویکی پدیا برای توضیح کامل وظایف این سازمان در دسترس نیست... در این سازمان ابتدا مردان عملیات های جاسوسی و خرابکاری را در شهر های مختلف فرانسه انجام می دادند، اما با دستگیری هر چه بیشتر مردان متفقین توسط نازی ها و البته اعزام مردان فرانسوی برای جنگ، دیگر مردان زیادی در فرانسه باقی نمانده بود تا مردان SOE بتوانند بین آنها پناه بگیرند یا مخفی شوند. بر این اساس زنان و کودکان فرانسوی در کشور اشباع شده و مخفی شدن مردان در بین آنها کار احمقانه ای بود چرا که آلمان ها و گشتاپو اگر آنها را پیدا می کردند،امکان بازگشت آنها دیگر غیرممکن بود. در این بین سازمان عملیات ویژه تصمیم گرفت زنان را وارد عرصه مبارزه کند، هر چند مردان در آن زمان موافقت چندانی با این موضوع نداشتند ؛ چرا که زنان در انجام اموری از قبیل مقابله، مخابره یا جاسوسی ناتوان می دانستند، البته که مسئله تجاوز نیروی های آلمانی هم بود که با زنان دقیقا مانند مردان برخورد می کردند و حتی آنها را وادار به بردگی جنسی هم کرده بودند. در پارت بعد در این باره بیشتر صحبت خواهم کرد. خلاصه بر همین اساس مردان متفقین، ابتدا زنان را مناسب انجام امور جنگی نمی دانستند، اما چون چاره دیگری برای خارج کردن فرانسه از دست آلمانی ها نبود، اعزام زنان به فرانسه آغاز شد چراکه مخفی شدن آنها خیلی معقول تر و تشخیص آن ها برای آلمانی ها سخت تر بود. در نتیجه آموزش زنان آغاز شد، آنها دقیقا مانند مردان آموزش می دیدند، کار با اسلحه را یاد می گرفتند، کار با رادیو و دستگاه تلگراف و همین طور استفاده از مواد منفجره و رمزنگاری یا رمزنویسی را هم فرا می‌گرفتند. (داستان این آموزش ها را خیلی دوست دارم بگویم اما می ترسم کمبود حرف در بلاگیکس کار دستم دهد...) هر زن با مأموریت خاصی اعزام میشد اما آنچه که در فرانسه اتفاق میفتاد ممکن بود کاری بیشتر از فقط مأموریت اصلی آنها را بطلبد. این زنان بعد از آموزش مخفیانه و به صورت کور در فرانسه اعزام می‌شدند و در گروه های جاسوسی و خرابکاری ساکن در فرانسه مشغول انجام مأموریت می شدند. زنانی که برای این کار داوطلب یا انتخاب می شدند لزوما مجرد یا بیوه نبودند، گاهی حتی بچه داشتند و برای خدمت اعزام می‌شدند و این نشان می دهد ، بعضی از همین زنان هر چند به سختی تعلقات خود را رها کرده و با شجاعت تمام گام در این مهلکه نهاده بودند و این واقعا جای تعمق و تحسین دارد. 

زنانی که مأمور مخابره پیام ها بودند، بیشتر از همه در معرض خطر قرار داشتند اگر دستگیر میشدند باید توان فریب دشمن را می داشتند و یا قبل از اینکه کار به بازجویی آلمان ها می رسید، خودکشی گزینه بهتری نسبت به لو دادن اطلاعات زیر شکنجه و تجاوز آلمانی ها بود. در این آموزش ها به زنان آموخته میشد تا شبیه یک زن فرانسوی اصیل رفتار کنند، یکی از معیار های به خدمت گرفته شدن این زنان ، بلد بودن زبان فرانسوی بود، آنها باید می‌توانستند فرانسوی صحبت کنند ، فرانسوی زندگی کنند، نان را به شیوه فرانسوی تکه کنند، لباس فرانسوی بپوشند و هر چیزی که هویت انگلیسی آنها را به خطر بیندازد را نابود کنند حتی یک مداد ساده را. شاید قشنگ ترین جمله ای که در خصوص توانایی این زنان می‌توانم بگویم به نقل از کتاب دختران گم شده این باشد : زنان دیگر توانسته بودند خود را در میان مردان قرار دهند، عملیات مردان وابسته به کارهای درست زنان بود و اگر زنی مفقود یا کشته میشد، هم جایگزینی آن و هم ادامه درست آن عملیات با مشکل اساسی رو به رو میشد. بله اینگونه زنان توانستند حتی در جنگ هم توانایی خود را در اثبات خودکفایی و استقلال نشان دهند ، چراکه این جنگ ها نقطه آغاز استقلال زنان بود...

اما از مخابره زنان گفتم، اطلاعات کنونی را درباره تست های امنیتی "بلوف یا فریب"  و " حقیقی " در اختیارتان میگذارم ، با استناد به این سایت :قسمت شکستن رمز نگاری انیگما و عملیات فریب را بخوانید. این تست ها اینگونه بودند که زنان در حین بازجویی اجازه لو دادن تست بلوف را داشتند اما تحت هیچ شرایطی نباید تست حقیقی را می گفتند. این تست ها شخصی سازی شده بود و برای هر کسی فرق داشت و اگر لو می رفت تمام پیام ها و نقشه های متفقین به فنا می رفت، دستگاه انیگمای آلمان ها هم برای کشف همین به کار برده میشد، همین انیگما زنان مبارز متفقین را به کشتن داد.حال ، فرض مثال تست بلوف برای زنی استفاده از حرف P آخر هر پیام بود و یا تست حقیقی استفاده از K به جای C بود، چرا که این حروف رمزگذاری شده بودند و پیام ها حاوی متونی استعاری بودند ، مثلا پیام کاردینال به تخم مرغ ها رسید، پیام رمزی بود که نشان می‌داد رهبر جاسوسان به امکانات ارسال شده از خاک انگلیس دسترسی پیدا کرده است. حال بگذارید به روایت همین کتابی که استناد کرده ام برایتان از ۷ زنی که در جنگ‌جهانی برای چرچیل سنگ تمام گذاشته اند یاد کنم: ۷ زنی که هیتلر را به وحشت انداختند. این زنان هر کدام تاثیر بسزایی در جنگ جهانی داشت و این سایت به صورت مختصر و مفید، توانایی بالقوه این زنان و تاثیر آنها در پیروزی متفقین را به تصوير می‌کشد و واقعا زبان من هم برای صحبت بیشتر قاصر است. نمونه ها بیانگر همه چیز است.

حتی عملیات نرماندی نیز که با جزئیات بیشتری از سایتی که گذاشتم می‌توانید بخوانید، بخش بزرگی از آن را مدیون زنان خبره در جاسوسی، مخابره و خرابکاری در عملیات D-Day است، که بزرگترین عملیات برای شکست آلمان نازی و خروج آن از خاک اشغال شده فرانسه بود. نگاه آلمان ها به زنان، واقعا در معرض تاسف قرار داشت. هر چند آلمان ها هم برای جنگ و مقابله با متفقین از نیرو های زن استفاده می کردند اما شاید بتوان یکی دز علت های موفقیت و پیروزی متفقین را اعتماد و اجازه به شکوفایی زنان دانست، چرا که نازیسم زنان را همانند دوره اعراب، موجودی پست و خوار و وسیله تولید مثل می‌دانست و همین نگاه منفی، حتی با وجود همکاری زنان با آنها، تاثیر منفی بسزایی در شکست متحدین داشت...

همه این ها را گفتم و خواهم گفت تا در آخر این را اثبات کنم زنان در طول تاریخ بشریت ، همواره عضو لازم زندگی حتی در جنگ که فجیع ترین مدل یک زندگی آن هم به سبک متفقین و متحدین می باشد، هستند و قطعا حضورشان ، ورودشان و توانایی هایشان نه فقط محدود به وسیله بودن، تولید مثل یا فقط خانه داری بلکه همانطور که در این پست نشان دادم شروع یک انقلاب بزرگ و تغییر نگاه به آنها بوده است. در طی همین جنگ ها زنان توانستند ثابت کنند آنقدر خوار و حقیر و پست که مردان آن زمان گویا سعی در اثبات و پذیرش آن داشتند نیستند بلکه لازمه وجود یک مرد، همراهی زنی است نه فقط در یک زندگی مشترک ، بلکه حتی در جنگ، در کارهایی که خود مردان هم از آن سرباز می زنند، زنان شجاعت خود را به نمایش گذاشته اند، کارهایی کرده اند که در مغز مردان هم شاید نگنجد، این زنان قابل ستودن هستند افرادی که میتوان الگوی حال زنان ما باشند...

و در پایان این پست، پست دیگری به اشتراک میگذارم از یک دوست که اکنون بهترین مورد برای پایان این بخش از صحبت های من درباره زنان است و زیباترین توصیف یک مرد از زن. (زنان خدایانند

پ.ن: حقیقتا حرف های بیشتری برای زدن دارم حتی برای متفقین، ولی کمبود متن اجازه توضیحات بیشتر من درباره این موضوع را نمی‌دهد. موضوع جذاب است و من دوست داشتم با جزئیات کامل برایتان شرح دهم اما چون منبع اطلاعاتم هم محدود است، به همین میزان قناعت میکنم و امیدوارم برای اثبات ماهیت زیبای زنان کافی باشد. در این صورت از ناقص بودن گفته ها معذرت میخواهم سعی کردم با استناد به سایت ها، تا جای ممکن بیشترین اطلاعات را در اختیارتان بگذارم و چون دیگر بلاگیکس جای صحبت برایم نگذاشته، سکوت میکنم...

خود گریزی

 پیش از پست کنونی ، قبلا مطلبی گذاشته بودم(خودشناسی ) که همانطور که از نامش پیداست، از شناختن و شناسانده شدن خود صحبت کردم. اکنون سوال من از شما این است: 

" در شناختن خود در کجای پلکان زندگیتان قرار دارید؟! یا بهتر است بگویم چقدر در اعماق خود نفوذ کرده اید و این نفوذ، به پی بردن به تغییری در خود قبلتان و تبدیل شدن به یک خود جدید انجامیده یا خیر؟! "

از خودم بگویم تا بدانید جواب این سوال را حتی نه به من، بلکه به ذهن خودتان چگونه بدهید. من یه مثال فرضی هستم، یک انسان با قابلیت برقراری ارتباطات اجتماعی، خود اکنون من هم هنوز همین قابلیت را داراست؛ اما انتخاب های من برای برقراری یک ارتباط اجتماعی محدودتر و خلاصه تر شده، سال های پیش فرقی نداشت که و چه ، من با آن ارتباطی اجتماعی داشتم. اکنون، که و چه و چرا و چه چیز و هزاران سوال برای برقراری یک ارتباط نیاز دارم تا به نوعی خودم را با اجتماع همراه کنم. قبل تر، توانایی صحبت من با هر کسی یا به اصطلاح برون گرایی من شدید تر بود ، تحمل آدم ها و کنار آنها بودن برایم راحت تر بود، یک چت ساده با هر کسی مشکلی نداشت، وارد شدن به مغازه سهل بود، اکنون من گام به اعماق درون گرایی خودم گذاشته ام، صحبت با هر کسی برایم سخت است ، برای رفتن به مغازه بهانه تراشی میکنم ، سکوتم بیشتر شده ، خودم را غرق شده در خودم میبینم و چت ، حتی حوصله چت کردن هم تحلیل رفته... فقط زمانی چت شخصی میکنم که بحثی برپا شود که یاد بگیرم و یاد بدهم، در غیر این صورت سین زدن پیوی های من قرن به قرن است! انسان های درون گرا معمولا از راه پلتفرم های مجازی سعی برای برقراری ارتباط با دنیا و افراد بیرون دارند، اما من گویا حتی این مرحله را هم قفل کرده ام، همان هم نصفه نیمه قطع است و من گریخته ام. اسم این حالت و دوره از خودم را "دوره گریز" میگذارم، چرا که از انسان و اجتماع و دنیا و حرف در حال فرار هستم ، حتی از احساسات واقعی خودم هم در گریزم، این فرار نمیدانم از کجا می آید، شاید حالم را فیلم دورافتاده با بازی تام هنکس توصیف کند. داستان مردی است تنها در جزیره ای دورافتاده که تنها رفیقش خودش و توپ فوتبالی است که خودش برایش با خون خودش چشم و دهان کشیده و حتی برای کشیدن دندانش هم باید خودش تنهایی عمل میکرد تا درد را خفه کند، دور از اجتماع، یک مثال جامعه شناختی پرمحتوا بود که در این حین به تنهایی زندگی کردن اشاره داشت و در خود بودن دیوانه اش نکرد. اما من به درون خودم نگاه میکنم فردی پرشور که در خانه سروصدا میکرد و همیشه در حال تعریف مطلبی بود، اکنون ساکت و در خارج از محوطه ای می نشیند دیگر شاید آن ارتباط پر جنب و جوش سابق با خانواده خودش را هم ندارد. در یک کافه بنشینم و کسی کنارم باشد حتی اگر حرف داشت باشم باز هم ساکتم و شنونده... در همین حین هر لحظه برای بروز احساساتم بیشتر جان می کَنم، برای شروع یک صحبت با فردی یا حالش را پرسیدن یا اینکه حتی در طی یک چت روزمره بپرسم چیزی شده؟ هم زجر می کشم.

این منِ جدید را کسی نمی شناسد، بله من در گروه ها صحبت میکنم انگار نه انگار همان آدمی هستم که اکنون برای جواب دادن پیوی کلی خودش را شماتت میکند که چرا معطل می‌کند، اما آن صحبت ها هم همش کلمه است که از من بی حال بر می خیزد، خنده را شاید ، عصبانیت را شاید ، حتی نیش و کنایه را شاید به اعضا مخابره کند اما همچنان بی محتواست و خود واقعی من نیست. اطرافیانم فکر میکنند من همان منِ سابقم، کسی که شروع می کرد ، ادامه می‌داد و تمام میکرد، هنوز همانم با کمی گریز! هر روز در حال فرار از اجتماع و انسان ، سال هاست بیرون که می روم از کوچه پس کوچه ها به مقصد میرسم، حتی تحمل ورود به خیابان را هم ندارم، در خوابگاه دوماه طول کشید تا من با هم اتاقیانم چفت شوم، اشتباه نکنید آنقدر نبود که شماره داشته باشم و سراغ بگیرم صرفا در همان محوطه من برای آنها نقش جغد پیر دانا را بازی میکردم که می توانند اعتماد کنند و حرف هایشان را در دل دریای من بریزند و با من حال کنند... هنوز هم همان شیطنت را دارم اما ذوق کمتر شده، تحولات شخصیتی عجیبند آدم به خود که می آید می‌بیند از این رو به آن رو شده، هر چند من هنوز هم میگویم همانم فقط با آپدیتی بیمار گونه همچون مار درون خودم می پیچم و فرو می روم تا شاید در آن چاه نفت خیزی که هر روز بیشتر درش غرق می‌شوم گنجی فراتر از فوران نفتی پیدا کنم که هر لحظه مثل آتشفشانی در حال فروپاشی و خاموشی است... فعلا که فقط گریز است و فرونشینی آرام خلقیات سابق زندگی ام...

این منِ من هم پر از دردسر است، کنار آمدن با دیگران همانا و کنار آمدن با خود هم همانا...

- نسخه ای از منِ ناشناس

پست نامشخص

کاش بتونم یه پست جامع و کامل درباره زنان از گذشته تا کنون و البته حتی بحث روانشناسی زنان رو هم بهش اضافه کنم و اینجا قرار بدم، پروسه خیلی طولانی ایه و منم چون رو این موضوع بدجور کلید کردم باید به نوشته دربیارمش، البته امیدوارم طول نکشه نیاز به چند روز تعطیلی مفصل دارم که خب ندارمش و کار سخته ولی دوست دارم اینجا بنویسمش و بذارم

بی معنی

متأسفانه وارد یه دوره مطالعاتی خیلی بد موقع شدم، یه تعداد خیلی زیادی کتاب برای خوندن جمع کردم (همین الان یکی دیگه هم بهش اضافه شد) که بابت اینکه نمیخوام کلا از درس هام دور بشم و از طرفی نمیخوام اون کتابا رو هم نخونده بذارم دچار وسط چهارراه بودن شدم ، خلاصه که طوری بین یه عالمه کتاب گیر افتادم که نمیدونم از جنگ جهانی بخونم یا جامعه شناسی یا روانشناسی یا چیزای دیگه. اینقدر موضوعات متفاوته و ربطی به هم آن چنان ندارن واقعا موندم کدوم رو شروع کنم و چکار کنم:/

و جالب تر از اینکه من چند وقت توجهم رو به مسئله زنان جلب کردم و از اون موقع تا حالا با هر کتابی مواجه شدم حتی کتابی با موضوع جنگ جهانی هم مرتبط با نقش اساسی زنان داشته، در کل برای خاموش کردن این جلب توجه هم که شده باید همشو بخونم چطوری هندل کنم رو نمیدونم فقط.

پسر بچه های شیطون

کلاس های درس پسرا واقعا عجیب ، جالب و خنده داره. طنزی که این موجودات سر کلاس معلماشون دارن در حدیه که حتی سر کلاس مجازی شون هم بشینی، از خنده روده بر میشی... از همه جالب تر معلمان مرد این پسرا هستن که در لحظه شوخی میکنن و می خندن، اما لحظه ای بعد طوری جدی میشن که...

کلاس های مجازی پسرا اینطوریه که یه عده شون کلا زندگی کوالایی دارن و زحمت حضور نمیدن ، یه عده شون سر کلاس دوربین گوشیشون روشنه روی ماهشونو به معلم و باقی رفقا نشون میدن ، یکیشون جوجه میاره سر کلاس ، اون یکی بچه میاره نشون میده، دیگری ماشین اسباب بازی میاره بقیه ببینن ، خلاصه همش درگیر اینن که آقا امروز صدا جنگنده میاد ( تنها صدایی که نمیاد اون لحظه صدای جنگنده اس) کلاس رو تعطیل کنید، آقا کی بیایم مدرسه ببینمتون؟! آقا، چرا خودتو به ما نشون نمیدی؟ آقا محله ما اینطوریه محله شما چی؟ آقا زن داری؟ چندسالته؟ ماشین داری؟ انگار میخوان برن خواستگاری... تا موقعی که معلمِ زن دارن، دغدغه و تموم هم و غمشون اینه که خانمشون شوهر داره یا نه ، چند سالشه ، گوشی دستش آیفونه یا سامسونگ... خلاصه که پسربچه ها واقعا بامزن، زبون دارن شش متر! یا حاضر جوابی برای معلم میکنن یا برای همدیگه ، خدا نکنه بفهمن یکی از پسرا یکم خوی شیرین پلو بودن داره دیگه ملاحظه اینا هیچی، سر کلاس مجازیم که شده طعنه رو نثار هم میکنن، القاب منحصر به فرد شون هم که بماند یکی ببعیه ، یکی قلندر....

کلاس با پسر بچه ها اعصاب پولادین میخواد و البته کنترل داشته باشی که وسط همه این حرکتای جدیشون نزنی زیر خنده ولی بماند از اون گزینه هان که شیطنتشون بیشتر باشه تهش نمره شونم بهتر میشه...

انتشاراتی های مزخرف

یعنی من اگه جای یه عده از این انتشاراتی ها بودم، در اون شرکت رو کلا تخته می کردم، یعنی آدم گاهی اوقات از این انتشاراتی ها یه نسخه های داغونی از کتاب می بینه اصلا خجالت میکشه سمتش بره و البته که حیف اون کتابی که زیر دست این نوع انتشاراتی ها چاپ بشن!

اسم این انتشارات رو به عمرم این همه کتاب خوندم نشنیده بودم " پیام آزادی" ! یعنی تو طراحی کتاب ، نوشتار کتاب ، ویراستش و خلاصه همه چیش به جز مترجمیش گند زدن. دوست دارم ویراستار کتاب رو یه بار از نزدیک ببینم و بهش بگم جدی اصلا یه بار کتاب رو خوندی؟! اصلا زحمت دادی چکش کنی ببینی ایراد داره یا نه؟ صرفا فقط کتاب رو چاپ کردن دادن بیرون! 

کتابه اینقدر عجیب غریبه، چاپ اولش ۱۴۰۰ بوده ولی انگار مال صد سال پیشه طراحیش و نوشتارش. یعنی حتی چارچوب متنش رو هم رعایت نکردن، علائم سجاوندی که اصلا قفله. تو عمرم اینقدر یه کتاب با داستان درست حسابی رو اینقدر پست و داغون ندیده بودم، حیف! حیف که کلی گشتم تا یه کتاب با همچین موضوعی رو پیدا کردم وگرنه همون لحظه اول که بازش کردم باید می فرستادمش سطل آشغال...:/

زخم های علوم انسانی

در سلسه موضوعاتی که به آن پرداخته ام، امروز جهت تخلیه چند ساله از علوم انسانی صحبت می کنم.

شما اولین بار در کجا به طور رسمی با علوم انسانی آشنا می شوید؟! شاید بتوان گفت اولین بار افراد در مدرسه با علوم ابتدایی انسانی آشنا می شوند ، در راهنمایی تا حدودی با اصول علوم انسانی آشنا می شوند البته به صورت خیلی ناقص و در بدو دبیرستان، در هنگام انتخاب رشته عده ای بالاخره تصمیم می گیرند رسماً وارد رشته انسانی شوند و در این حوزه فعالیت کنند. اما در این حین، چیزی که به چشم می آید حقارت سال ها مورد وخامت قرار گرفته رشته انسانی است. دوستانی که در این زمینه تحصیل کرده باشند سال ها ننگ ضعیف بودن ، گاهی خنگ بودن و این جور موارد را احتمالا به دوش می کشند. اما چه شد که رشته ادبیات و علوم انسانی اینقدر پست در نظر گرفته شد؟! 

در طی سالیان در دهه ۵۰ و ۶۰ اگر پدر و مادر شما تحصیلات دبیرستان را گذرانده و وارد این رشته شده باشند ، از خاطرات آنها خواهید شنید که بچه های به اصطلاح خیلی درس خوان رشته ریاضی را برمی گزیدند و دانش آموزان سطح متوسط هم رشته تجربی و آنهایی که روی ورود به هنرستان را نداشتند و اصرار بر تحصیل در رشته نظری داشتند وارد رشته انسانی می شدند. در آن زمان ها تفکرات نسبت به این رشته از حال حاضر هم وخیم تر بود، شاید حتی رویت هم نمیشد بگویی انسانی می‌خوانی! در دهه های بعدتر ۷۰ و ۸۰ اوضاع کمی بهتر شد ، اما من هم که دانش آموخته رشته انسانی هستم از این تفکرات جان سالم به در نبرده ام، از روزی که وارد شدم و شاید تا همین حالا به من گفتند که تجربی یا ریاضی می خواندی ، گفتند اگر تجربی می‌خواندی الان دانشجوی دندان پزشکی یا پزشکی بودی اگر ریاضی می‌خواندی الان مهندس بودی! حالا حداقل سراغ حقوق نرفته ای که وکیل صدایت کنیم... خلاصه که ورود به انسانی را با معدل ۱۶ و ۱۷ معادل می دانند ، روزی که من برای ثبت نام انسانی رفتم ، نمی خواستند اسمم را بنویسند به قولشان حیف میشدم اگر با معدلی بالاتر وارد انسانی می‌شدم، به هر حال سماجت به خرج دادم و وارد انسانی شدم سالهاست پشیمان نیستم، بله اگر میخواستم الان دانشجوی دندان پزشکی یا مهندسی بودم ولی خودم را خوار میکردم اگر زندگی ام را این مدت وقف علوم انسانی می کردم و در آخر در رشته ای خارج از آن تحصیل می کردم...

اما چه شد که پزشک و مهندس، عزیزان مردم شدند؟! شاید چون اسمشان باکلاس بود ، شاید هم چون زیادی اشباع شده بود ، شاید هم به این خاطر بود که مردم یا روی به زندگی پوزیتیویستی آورده بودند یا اینکه نیاز جامعه را بیشتر از علوم انسانی به تجربی و ریاضی منحصر می کردند. اکنون در زمان من رشته تجربی شاه رشته های نظری است ، کسی که کنکور تجربی دهد گویا کوه را جا به جا کرده ، ریاضی هم که مسخره دست مردم است با همان شوخی معروف که کنکور ریاضی را سفید هم بدهی با رتبه نسبتا خوبی قبولی... در این بین انسانی ها با هزارتا کتاب منبع کنکور نه اینوری اند نه آنوری. از نگاه پوزیتیویستی گفتم ، ماکس وبر خدابیامرز یک زمانی در قرن ۱۶ از تجدد حرف زد و علوم تجربی را روی کار آورد و همان جا رسما علوم انسانی و علوم عقلی و وحی را به خاک سیاه نشاند نمیدانم داستان " قفس آهنین " او را شنیده اید یا نه ، بحث همان تجدد است. بعدها ویلهلم آلمانی و مارکس معتقد شدند علوم تجربی به تنهایی برای درک همه چیز کافی نیست و علوم انسانی هم برای درک معنا لازمند اما در هاله علوم تجربی فعالیت می کنند نه به صورت یک علم مستقل! دارم از ديدگاه های سه گانه تعامل علوم انسانی و تجربی برایتان می گویم. خلاصه آنجا بود که به علوم انسانی و اجتماعی اجازه دخالت داده شد ، چرا که پوزیتیویست های عزیزمان در حساب کتاب های تجربی خود گویا دسته گل به آب دادند و عده ای را به تجدید نظر واداشتند. البته که تفاوت علوم انسانی و اجتماعی هم مدنظر است ولی خب در این دوران این دو علم هر دو در یک ساید بودند. خلاصه که در بی تفاوتی نسبت به علوم انسانی از قدیم الایام نه فقط در ایران بلکه در جهان رایج بوده ، اما جهان به قولی بالاخره زمانی تحولی ایجاد کرد و علوم انسانی را وارد زندگی خود کرد ، ایران اما در تحمل بار این نام هر چند که ماهیتاً آن را پذیرفته بود اما در ظاهر علوم انسانی را خوار کرد.

لازم نیست کلی روضه بخوانم تا تاثیر علوم انسانی را در جامعه توضیح دهم، خود کلمه "جامعه" را نگاه کنید نه از علم زیست تجربی نشأت گرفته و نه از فیزیک ریاضی ، بلکه کلمه ای منحصر به فرد در حوزه علوم انسانی است. البته اگر در ذهنتان اینطور تصور می کنید که جامعه به علوم اجتماعی مربوط میشود نه انسانی باید بگویم که علوم اجتماعی زیرمجموعه علوم انسانی است و چیزی جدا از یکدیگر نیستند البته در بعضی دیدگاه ها آن ها را در ارتباط با هم میدانند اما دیدگاه رایج همین زیرمجموعه بودن علوم اجتماعی است. یک جامعه را تمام زیرمجموعه های علوم انسانی اداره می کند. رییس جمهور حال حاضر را بنگرید، دقیق نمیدانم چند سال اما به میزانی در دولت و مجلس بوده است اما پزشک هم بوده و این یعنی سالها نگاه تجربی به مسائل داشته --منظور این است که علوم تجربی به تدریج در نوع نگاه و تفکر انسان ها تاثیر می گذارند-- و اگر اکنون می شنوید که رییس جمهور وقت بویی از سیاست نبرده خب جای تعجب نیست حوزه تخصصی او اصلا علوم انسانی یا اجتماعی نیست! متاسفانه سالهاست هر انسان اهل علمی هر جا که کم می آورد می پرد وسط علوم انسانی و معتقد است که با چند کتاب خواندن می شود فاتح این علوم! ما مهندسانی را میبینیم که معتقدند از آنها یک روانشناس در می‌آید اما هیچ کس اعتقادی به مهندس شدن روانشناس ها ندارد ، چرا؟! خودمان میدانیم دیگر!

بله از نظر این افراد روانشناس شدن ، وکیل شدن و خلاصه در هر حوزه از علوم انسانی که فعالیت کنی کار راحتی است، زحمتی ندارد. دوتا جمله انگیزشی بلد باشی  میشوی روانشناس!! 

استادی داشتم ، جامعه شناسی به ما درس می‌داد میگفت در جامعه ما جامعه شناس و افرادی که در حوزه علوم سیاسی فعالیت دارند، هیچ محسوب می‌شوند. در تلویزیون هر کسی تحلیلی جامعه شناختی و سیاسی ارائه می دهد-- خدا مرا ببخشد ولی همین چند شب پیش بازیگری داشت تحلیل سیاسی-جامعه شناختی از وضعیت موجود و افق های دوردست مورد نظر صحبت میکرد--، به ندرت کارشناس می آورند و اگر هم می آورند این صحبت ها گویا همه لالایی است به جایی نمی رسد و هیچ تاثیری ندارد. جمله تاسف برانگیزی بود ، ما در کشور خودمان به علوم انسانی که پایه گذار چارچوب یک جامعه است اهمیت چندانی نمی‌دهیم و به متخصصانش اجازه ورود و بروز هم نداده ایم. ارج نهادن بر سر یک فرد تحصیل کرده در رشته گياهان دریایی بیشتر از یک فرد متخصص جامعه شناسی یا علوم سیاسی و... است.

اقتصاد، بزرگترین مصیبت یک جامعه است، اگر متخصصی در آن نباشد یک کشور را به زیر می کشد. البته که در جایی که معلمی با تخصص جغرافی ، درس اقتصاد به دانش آموزان می دهد و معتقدند هیچ اشکالی ندارد و همان افراد بعدها فرق بین تورم و رکود را هم نمی دانند جای تعجب ندارد اگر تورم و گرانی کمر ملت را نصف کند. وارد ریز جزییات نمی شوم اما این را در نظر بگیرید مردمان ما معتقدند در هر حوزه ای از علوم انسانی تخصص داشته باشی پس از حوزه های دیگر آن هم سر در می آوری ، به عنوان دانشجوی روانشناسی هیچ گاه نمی‌توانم وکیل باشم چرا که تخصص من در این حوزه نیست ، هیچ وقت اقتصاددان نخواهم بود چون من به طور تخصصی اقتصاد نخوانده ام و درباره اش نظر کارشناسی نه می دهم نه می‌توانم که بدهم ، از همین جاست که می توانید نتیجه گیری کنید چرا اقتصاد ما وضعیتش خراب است!

در سیاست هم‌ همین است، ما به خودمان اجازه می دهیم به راحتی در این باره اظهار نظر کنیم در حالی که هیچ کدام از اصول و علوم سیاسی را نمی شناسیم. البته منظورم به وضعیت حاضر نیست ، صرفا کلیت ماجرا را بیان می کنم ولی در سیاست و اجتماع، چیزی که جالب توجه است مسئله "تعصب" است که معادلات را بر هم می زند و فعلا قصد از صحبت و نطق درباره این موضوع را ندارم. اما اگر سیاست هایمان هم همینقدر هرکی به هر کی است از این بابت است که سیاست را با نظرات شخصی و افکار تعصبی تحریف کرده ایم.

علوم انسانی زندگی را برای انسان ها معنادار می کند. این معنا بخشیش از علوم طبیعی نشأت می‌گیرد که از غرایز و علم فیزیک و زیست صحبت می کند که با هدف بقا مدنظر است اما برای درک چگونگی این بقا به علوم انسانی نیازمندیم و متاسفانه جامعه ما در حال حاضر ، شاید اینقدر که به علوم نقلی --که آنقدر ها معتبر نیست-- و سایر علوم که جای علوم انسانی را به راحتی پر نمی‌کنند،متکی است به خود علوم انسانی اهمیت نمی دهد ، البته که اشاره ای به تضعیف حدودی علوم انسانی در دوران انقلاب هم کنم ولی صحبتی در این باره نمیکنم و همین ها ضعفی است که به میان مردم رسیده است و یک دانش آموز برای اینکه کنایه های تحصیل در رشته انسانی را نشنود حاضر است پایش را در رشته ریاضی بگذارد در حالی که ریاضیاتش صفر است اما سمت انسانی نیاید.

جالب این است از ویژگی های تحصیل کردنگان رشته انسانی ، ضعیف بودن ریاضیاتشان است. معتقدند رشته انسانی سراسر حفظیات است، خنده دار است! چرا چیز هایی که درشان تخصص دارند را نمی بینیم؟چرا اینقدر علوم انسانی را محدود به حفظیات کرده ایم؟! بنده اگر از جامعه شناسی برایتان می گویم به این خاطر نیست که حفظ و از برم بلکه این مطالب در ذهن من درک و فهمیده شده اند ، یک سیاست مدار واقعی از روی حفظیاتش کشور را اداره نمی‌کند، اگر هر کس در انسانی تحصیل کرده باشد، ریاضی اش ضعیفش است با این قیاس مع الفارق چگونه اقتصاد یک ملت روی دستان تحصیل کردگان این علم می چرخد؟! شما وزن یک بیت را هم که بخواهی مشخص کنی باید آن را فهمیده باشی صرفا حفظ کردن علائم و اسامی وزن را مشخص نمی‌کند ، چنان که همکلاسی های من سال هاست نتوانسته اند یک وزن مشخص کنند. آموزش هایمان نقصان زیادی دارد و همین مایه تاسف است، اگر بتوانی خودکار آرایه ای در بیتی بدون حفظ کردن بدست آوری آن وقت میتوانی خودت را در حوزه علوم انسانی صاحب علم بدانی! 

چرا که جویندگان این علم همچون هم سالان من سال هاست با خط به خط خواندن، خود را و جامعه خود را بیچاره کرده اند، ما تا به رسمیت شناختن درست و حسابی این علوم راه ها برای پیمایش داریم، علوم انسانی ما اگر تحریف نشده باشد، به شدت زخمی است...

 

کتاب تمام نشدنی

به طرز عجیبی کتابی که دارم میخونم تموم نمیشه، فکر می کنم نزدیک یه هفته اس دارم می خونمش و این ۶۵۰ صفحه تموم نمیشه که نمیشه. 

با این‌که روزا مشغول کلاسای دانشگاهم با این حال کتاب رو میخونم ، هر چند وضعیت کلاسا طوری داره پیش میره که کل آخر هفته باید صرف سر و سامون دادن به درسا بشه و این کتابم تموم نمیشه که خیالم از تکمیل شدنش راحت بشه:/

معلم زدایی

در پست قبل (رعیت پروری) از داستان کارمند و کارگر گفتم... حال می خواهم به طور اختصاصی از معلم به عنوان یکی از قشر های فعال حال حاضر در جامعه کنونی صحبت کنم. صحبت پیشین من اگر چه کمی تند و کنایه آمیز بود اما به هر حال روی دیگری از ماجرا را به تصوير می‌کشید اکنون آن روی سکه را هم نشانتان خواهم داد. باز هم پیشاپیش بابت استفاده از لحن احتمالا کنایه آمیز در صحبت ها عذرخواهی می کنم، قصد توهین به هیچ کسی نیست و صرفا انتقادات و پیشنهادات مورد بحث است.

در طول تاریخ ایران، ما شاهد رویارویی با افراد تحصیل کرده ای چه بسا ایرانی بوده ایم که هر کدام این ها به واسطه دانش خود شاگردانی را در زمینه های مختلف تربیت کرده اند. چون بحث از ایران بود از ابن سینا در نظر بگیرید تا همین اواخر معلمان خودتان. حرف از ابن سینا شد بگویم که زمانی گویا اگر اشتباه نکنم شاگرد ابن رشد بود، در آن زمان ها سخن از هوش و ذکاوت ابن سینا همه جا را پر کرده بود و در رفتار او چه بسا ریشه های تکبر سر بر آورده بود. چرا که حتی در مقابل استادش هم تواضع را کنار گذاشته بود و انگار از او طلبکار بود یا شاید هم خودش را زیادی برتر از استاد می دید. آن زمان روزی کتابی جلوی ابن رشد انداخت و گفت تو اگر ادعای دانایی داری این مسئله را اثبات کن! ( در حال حاضر موضوع مسئله را در خاطر ندارم متأسفانه) ابن رشد ، با دیدن این رفتار، به او گفت هر وقت توانستی رفتارت را درست کنی من هم این مسئله را برایت اثبات می‌کنم. هدف از گفتن این حکایت این بود که ما در گذشته و مخصوصا اکنون چه تعریف هوش مان به درازا بکشد چه مثل انیشتین حرف از خنگی مان زده شود همچنان ادعا را همه جا با خود همراه داریم. دیس سنگینی که ابن رشد به ابن سینا داد باعث شد ابن سینا --بالاخره-- ابن سینا شود. تصور کنید اگر ابن سینا همچنان همان آدم مغرور از دانش خود بود الان به یکی از مشهور ترین پزشکان و فیلسوفان تاریخ ایران تبدیل می‌شد؟! خیر- حتی نامش هم در جای جای تاریخ و فلسفه ما با فشاری ممکن بود له شود!

اما چرا حرفم را از این حکایت آغاز کردم؟! به این خاطر که اشاره کنم کسی که ابن سینا را از بند غرور افراطی اش نجات داد ، شخص شخیص ابن سینا نبود، بلکه استادش ( معلم و راهنمایش) ابن رشد بود. ما چه چشمان خود را باز کرده باشیم و چه با کور چشمي در مسیرمان حرکت کنیم، قطعا حضور یک معلم ، استاد یا مرشد نیمه راهی را برایمان به تصوير کشیده است. امیرکبیر اگر این لقب را به نامش کردند هنر شاگردی نزد قائم مقام فراهانی بود. مدارس نظامیه یا دارالفنون یا دانشگاه جندی شاپور و البته حوزه های علمیه ای که بعد از صدور اسلام به ایران ایجاد شد همه مراکزی جهت تعلیم شاگردانی بودند که بعدها یا زمام امور را در دست گرفتند یا شدند فعالان اجتماعی.

اما نقش معلمان برای ما چیست؟! در مدینه فاضله ای که ايده آل یک جامعه است ما باید نقش معلم را تکریم کنیم؛ اما تاریخ ما به خون معلمانی همچون قائم مقام آغشته است. با این تاریخ نسبتاً ننگین روز به روز تحرک اجتماعی ما در تکریم جایگاه معلم رو به نزول بوده و هست چرا که در جامعه حال حاضر، پزشک در اولویت است نه از جانب درآمد،  بلکه از نگاه اجتماعی ، اگر بگویی پزشک هستی بر سر ملت جای داری ، اما اگر معلم باشی میشوی قشر عادی جامعه! در صورتی که پزشک از شاگردی استادان و معلمان میشود خانم/آقای دکتر! مهندس و معمار و... هم همین است.

 اما معلمان در هر زمینه ای که تحصیل کرده باشند باز هم حقشان این میزان از تحقیر نگاه و حقوق پشیزی که می گیرند نیست. در نظر داشته باشید معلمی با نزدیک ۱۲ سال سابقه و رتبه ۳ و یک بار سابقه معلم نمونه شدن و کلی لوح سپاس و امتیاز داشتن در آخر به زور ۱۵ میلیون تومان می گیرد -- در موارد زیادی حتی کمتر از آن است-- با گرانی حال حاضر اگر متأهل باشی حتی این حقوق به پس انداز اندک هم به سختی کفاف می دهد. مجرد بودن هم درد چندانی دوا نمی کند...تناقض آور است که در پست قبلی حرف از کلاس خصوصی و دست بسته نبودن معلمان زده ام اما در نظر داشته باشید که معلم هم باید آن قدری گرامی داشته شود که نیازی نباشد به در و دیوار بزند تا خرج زندگی بدهد. چه بسا همین حقوق اندک و خلاصه گدایی یک لقمه نان حلال در بین معلمان ما به سلابه کشیده شده چرا که آنقدر پولکی شده اند که حالا که حقوقشان گویا کفاف نمی دهد کیفیت تدریسشان برای دانش آموز هم هر روز رو به زوال است. خودم دانش آموز بوده ام ، سال ها مجبور شدم خیلی از درس ها را خودم بخوانم چرا که معلم در نظرش نمی ارزید از خود بیشتر مایه بگذارد و فقط ۱۰ میلیون بگیرد! حرف از پولکی شدن شد این را هم بگویم از نقشه کلاس های خصوصی معلمانمان، زمانی معلم می آمد سر کلاس ، تمام و کمال دانشش را هر آنچه باید و نباید در اختیار ما می گذاشت ، اکنون شما معلمانی را می بینید که کلاه بزرگی سرتان می گذارند ، قسمت‌هایی از درس را طوری می دهند تا شما برای یادگیری به اندازه به آنها همچنان نیاز داشته باشید و خلاصه درخواست کلاس خصوصی با هزینه گزاف کنید، همانطور که گفتم نرخ کلاس های خصوصی بالاست و هر چقدر از زرنگی خودت کم کنی و به بزرگی کلاه معلمانت کمک کنی ، بیشتر ضرر خواهی کرد. اما سوال اینجاست، چرا معلمان ما به سمتی رفته اند که بیش از آن که ارائه خدمت یا یادگیری دانش آموز برایشان مهم باشد ، چشمشان فقط پول را می بیند و همه شغلشان را تحت شعاع قرار می دهد؟!

جامعه ما آنقدری معلمان ما را سیراب نکرده است که با هدف صرفا درآمد پا به دانشگاه فرهنگیان یا گذراندن آزمون استخدامی ننهانند. از طرفی همین دانشگاه فرهنگیان در جذب دانشجو معلمان به قدری قصور می کند که اصلا زبانم تاب گفتن در این باره را ندارد که ندارد. فقط همین را بگویم که از کی تا حالا تشخیص قابلیت معلمان به چادر سر کردن و... وابسته است خدا می داند!چرا که همان دانشجو معلم محترمی که ابتدا با چادر وارد دانشگاه شد ، بعدها خبر خرابکاری هایش شهر را پر می کرد و وای به حال دانش آموزان بیچاره زیر دست آن خدازده که الگوی این هاست... مسئله اجتماعی معلمان ما در حال حاضر از انتخاب و تربیت خودشان گرفته تا تعلیم دانش آموز و الگوی موقتی آنها بودن ، آنقدر مهم است که می توانم بگویم نسل حال حاضر که در حال تحصیل در مدارس هستند اگر بعدها بشنویم از کم سواد ترین نسل ها هستند جای تعجبی ندارد چرا که معلمان ما خودشان هم در تقلیل و زیر سوال بردن جایگاه خود نقش بسزایی دارند.

فرقی که بین مدارس هست و عملا معلمان حرفه ای و عادی از هم جدا شده اند ، پدر آموزش کشور را در آورده است. مدرسان کنکور با معلمان یک مدرسه دولتی آنقدر متفاوتند که معلم آن مدارس در نظر دانش آموزان فقط یک حقوق بگیر بیکار انگاشته می شوند و معلمان سمپادی فرشته نجات! لازم است بگویم که فضای کاری معلمان به شدت سمی و به درد نخور است چرا که تنها چیزی که در آن مشاهده می شود چشم و هم چشمی ، حسادت ها و تلاش برای پایین کشیدن دیگری است. در کنار یکدیگر می نشینند و یک لیوان چای در دست می گیرند و خلاصه فلان همکار که فلان درس را می دهد در آن گفتگو می شود همان همکاری که بخور بخواب کارشه خدا نگهدارشه... در این فضا چگونه به خود اجازه دهیم بگوییم معلم عزیز است وقتی حتی معلمان، خودشان چشم دیدار یکدیگر را ندارند؟! در تربیت دانش آموزان همه شان که نه اما در حال حاضر اکثریتشان کمیتشان لنگ می‌زند،  به راحتی می توانی ایراد بگیری و زیر سوالشان ببری و ادعا کنی که حتی از آنها بیشتر میدانی!

مسئله دیگری که جایگاه معلمان را به چاه کشیده است ، این است که هر معلمی در حوزه تخصصی خود تدریس نمی‌کند. بله من معلمی داشتم که رشته اش ادبیات فارسی بود اما به ما جغرافی درس می داد! معلمی داشتم که رشته اش جغرافی بود اما به ما جامعه شناسی و اقتصاد و تاریخ درس می‌داد! خب چه بگویم؟! آخرین باری که اعتراض کردم اداره فرمود کمبود معلم داریم و در ضمن معلم جغرافی از اقتصاد و جامعه سر در می آورد!!! زیپ دهانم را کشیدم تفکر حاضر اینقدر داغان بود که حتی خودم از شاگردی ام خجالت کشیدم. در کنکور بچه های ما یک تست اقتصاد را نتوانستند درست بزنند نه چون نخواندند چون چیزی بلد نبودند که بخوانند، معلمی با تخصص جغرافیا ، چیزی از اقتصاد در مغزمان فرو نکرده بود بنده اگر بالای ۵۰ درصد اقتصاد زدم هنر خودم بود که یک کتاب ۵۰۰ صفحه ای اقتصاد را جویدم تا توانستم از پس مسائل اقتصاد کنکور بر آیم اما جالب است در آخر لوح سپاسی به آن معلم دادند با این افتخار که سطح نمرات بچه ها بالا بوده و در کنکور موفق بوده اند، برای همین است که می گویم گند می‌زنند و در آخر دستاورد تو را به نام خودشان می زنند! بله من خودم از آن معلمان دل خوشی ندارم چون چیزی که باید از معلم یاد می گرفتم خودم می خواندم! همین مسائل است که معلمان را خوار میکند ، معلمی که در جایگاه تخصصی خودش تدریس نکند، بدبختی بیش نیست چرا که فقط برای خود نفرین و ناسزا می سازد...

اما دریغ نباید کرد از تنبلی دانش آموزان و کم کاری کردن هایشان که گردن معلم می اندازند! سال ها برگه تصحیح کردم ، گاهی از جواب ها قهقهه می زدم و گاهی هم غر می زدم که این چه وضع درس خواندن است؟ برگه ها را که پخش می کردم نمرات را می دیدند و خلاصه معلم را به باد انتقاد می گرفتند که چرا این نمره را داده، غافل از اینکه دانش آموز ناشکیبا لای کتاب را هم باز نکرده بود و شاکی هم بود. معلمان جور این گونه ناسزاها را هم باید بکشند هر چقدر جدی تر باشی در دسته معلمان خبیث قرار میگیری و هر چقدر لوس تر و قربون صدقه برو تر باشی میشوی عزیز ترین معلم قرن! حتی درباره استاد های دانشگاه هم صادق است، خلاصه که این‌گونه سوگیری های شخصی هم در قبال کار این معلمان در کار است...

 

رعیت پروری

بیایید از افکار حاکم بر ذهن یک کارمند و کارگر برایتان صحبت کنم؛اما قبلش بگویم قصد توهین به هیچ کدام این قشر ها را ندارم و پیشاپیش اگر کنایه هایی در این متن آمده منظور به شخص شخیص این عزیزان نیست بلکه نقد و اشاره ای به وضع موجود مدنظر است.

اول از همه بگویم که اگر مقداری با جامعه شناسی آشنایی داشته باشید خواهید دانست در دوره ای در جوامع آن زمان، سه طبقه بر جامعه حاکم بوده اند. طبقه اول اشراف و بزرگان بودند و طبقه دوم بنّایان ، بازرگانان و افرادی از این دست. طبقه سوم اما طبقه فرودست و پست بودند که شامل کفّاشان و انسان هایی بودند که به خاطر برطرف کردن برخی نیاز های اشراف و... صرفا تحمل می‌شدند -- به معنای جمله دقت کنید--این طبقه بعدها اعتراض می کند و در تلاش بود تا طبقه اشراف را کم ارزش کند چرا که این طبقه را بی فایده و به قولی مفت خور می دانست، به همین علت بود که این طبقه را  "فایده گرا" نامیدند.

اما اصل مطلب، صحبتم مستقیم نقل قول از یک معلم به عنوان یکی از کارمندان جامعه حال حاضر است. قشر معلمِ اکنون را میتوان همان طبقه ای دانست که از بزرگان جامعه هستند اما کم کم رو به سمت بی ارزش یا کم ارزش شدن حرکت می کنند ، در این باره بعدها متنی خواهم نوشت اما روی صحبتم فعلا به افکار آنهاست. معلمان جامعه ما متأسفانه به سمتی می روند که خود را در بالاترین سطح دیده و قشر های دیگر را پایین می کشند. چرا این را می گویم؟! به این خاطر که معلمان ، صرف نظر از اظهار نظر من درباره مقدار حقوقی که بابت ارائه خدمت می گیرند هر چند کم است اما دست و بالشان بسته نیست و هر چه فکر میکنم جای افکار تحقیرآمیز را ندارد، اما در هم نشینی با معلمان به این نتیجه رسیدم که قشر کارگر در دیده این افراد ، بی سوادانی هستند که چون به کار هایی با ارزش احتمالا بالاتر اشتغال ندارند پس جزء طبقه جاهل ، فرودست یا پست هستند -- همان طبقه سومی که بالاتر اشاره کردم-- اما چرا تفکر یک معلم به عنوان یک فرد تحصیل کرده باید این میزان محدود و تحقیرکننده باشد؟ و چرا مردمان ما به قشرهای مختلف حاضر در جامعه این میزان بدبینی و حقارت را منتشر می کنند؟

با تمام احترامی که برای معلمان و کارمندان قائلم ، اما این تفکر را هر کس داشته باشد قطعا قشر تا حدودی متملک جامعه نباید داشته باشند. چرا که اگر همین کارگران و کشاورزان به ظاهر بی سواد نباشند که کار کنند، چرخه پول و حقوق نمی چرخد و حقوقی هم آن چنان گیر این عزیزان نمی آید... اما مزایای یک کارمند را در نظر بگیریم که حقوق سر ماه و دم عید عیدی و به مناسبت روز معلم و عید فطر و غدیر و قربان و خلاصه هزار جور مناسبت های من در آوردی پشیزی چه کم چه زیاد جیبشان را پر می کنند، زیباتر آن که در همین مدت جنگ وقتی شروع شد یکی از اولین خبر هایی که منتشر شد این بود که کارمندان گرامی نگران نباشند ، حقوق این افراد سر وقت واریز خواهد شد. البته تعطیلی های تابستانه و آخر هفته و به هر بهانه مجازی شدن و برف و برودت هوا که بماند ، بیشتر از این نمی خواهم زحمات را نصفه نیمه زیر سوال ببرم؛ اما در همین حین اسمی از کارگر نمی آید! جنگ می شود اولین کسی که ضربه می خورد کارگر است، بعد جامعه ما نگران واریزی حقوق کارمندان است. جالب تر آن که کارمند گرامی ما از حقوق خود می نالد ، از اینکه کار می‌کند می نالد که چرا با آدم های مختلفی سر و کله می زند ، از زندگی خود می نالد و خلاصه هزار جور ناله مختلف! حتی مدعی است که یک کارگر زندگی خوش تری نسبت به او دارد‌.‌.. بله ، کارگر دغدغه اخراج شدن ، رکود ، بیکاری و کم کردن نیرو دارد که همین خود یکی از خوش ترین زندگی هایی است که میتوانی تجربه کنی! 

و چرا اینقدر دغدغه این افراد و البته مردمان ما این است که کارگر را فقط به یک دسته تقلیل می دهند؟ همان معلم گرامی که صحبت می کرد می‌گفت اگر من عیدی میگیرم کارگر هم می‌گیرد؛ بله منظورش کارگر کارخانه ها بود ولی مگر فقط همین دسته ، کارگر محسوب می شود؟! ما کارگر ساختمان داریم ، همین ها کارشان فصلی است، خبری از همیشه سر کار بودن هم نیست چه برسد به عیدی و واریزی سر وقت! در جاهای مختلف کارگران مختلفی داریم که همه شان شامل حال عیدی و واریزی و هزارجور مزایای مختلف نیستند ، اگر کارمند پشیزی می‌گیرد و از آن نالان است ، کارگر هم هر چقدر بگیرد چه بیشتر چه کمتر همان هم به لطف مالیات و ضرر و البته تعطیلی های به شدت سر موقع دولت به باد فنا می رود.

مسئله بعدی این است که یعنی چه که ما کارگران را بی سواد و فرودست می دانیم؟! کارگری که در کارخانه کار میکند و بر سر مواد شیمیایی است بی سواد است؟ اگر بی سواد است پس چرا او را آنجا قرار داده اند؟ کارگری که بنّایی می کند با چه دانشی این کار را می کند؟ و چرا تفسیر و برداشت ما از کلمه " باسواد یا تحصیل کرده" صرفا کسی است که دانشگاه رفته و مدرکی دارد؟ جالب است این نوع افراد برای مراسم خواستگاری فقط افرادی با پسوند " دکتر" ، " مهندس" و خلاصه از این جور موارد اجازه ورود می دهند ، خدای ناکرده اگر کارگر باشی می شوی فرودست ، بدبخت ، فلک زده و بی سواد و الا ماشالله از این جور اصطلاحات در وصف این قشر زحمت کش!

خلاصه که کشور قبل از اینکه در دست سیاست مداران و کارمندان و بزرگان باشد ، در پنجه های کشاورزان و کارگران است ، این ها چرخه زندگی را در یک کشور می چرخانند. پیشنهاد میکنم مستند برنامه " مزرعه کلارکسون" را ببینید، نمیدانم چند نفرتان با جِرِمی کِلارکسون آشنایی دارید، این آقای ۶۰ -۷۰ ساله در جامعه آمریکا فردی مشهور و ثروتمند است که با سری برنامه های " سفر بزرگ" و " اِستارت" و... به همراه همکارانش شناخته شده است. در حدود ۲۰ سال یا بیشتر در این برنامه ها به بررسی ماشین های مختلف در همه جهان پرداخت و بعد از آن با سری برنامه مزرعه کلارکسون احتمالا به کار خود پایان داده است. منظور من از صحبت از این فرد ، این است که این فرد مشهور و ثروتمند به کشاورزی ، پرورش دام و خلاصه هر کاری که در یک مزرعه انجام میشود رو آورده و ثروت عظیمش را خرج تمام و کمال این مزرعه می کند. اگر ما باشیم و اگر سلبریتی ها و همین کارمندان عزیز ما باشند ننگشان می آید حتی پایشان را روی پِهِن یک گوسفند یا گاو بگذارند چه برسه به آنکه از این ها نگهداری هم کنند! قصد توهین به خودی ندارم ، قصد حمایت از افراد خارجی هم ندارم و فقط یک مقایسه کوچک است البته که امیدوارم از بابت این مقایسه متهم نشوم اما این برنامه را ببینید می فهمید که جدا از برنامه تلویزیونی بودن دوستانی که کلارکسون را بشناسند میدانند نقش بازی نمی‌کند و کار هایش هر چه هست از خود واقعی او نشأت می‌گیرد. اما صحبت اینجاست حتی یک فرد به شهرت او هم تصمیم میگیرد زندگی اش را اینگونه بگذراند و از کشاورز و این دست حمایت میکند ولی هم وطنان ما بین خودشان فاصله طبقاتی ایجاد کرده اند، همین باعث شده کارمند در برابر کارگر گارد بگیرد که بی سوادی بیش نیست و از این جور جملات یا کارگر ، کارمند را مفت خور بداند دائما معترض باشد و این گونه همان حرف طبقاتی که ابتدای صحبت کردم پیش می آید. ما اکنون هم خودمان فاصله طبقاتی را بین خودمان ایجاد کرده ایم، صرف از نظر یک فاصله طبقات کلی که در کل کشور حاکم است که از مثال های بارز در حال حاضر همین مسئله اینترنت بین الملل است که فقط قشر خاصی آن هم نامشخص از آن برخوردارند و همین پدر ملت را در می آورد، ما در جامعه خودمان در خصوص همین اینترنت ، قشری که دخل و خرج خود را از همان اپ های خارجی در می‌آورد اکنون بیکار است، لازم نیست حساب کنیم که اگر همان کار را دوباره در اپ داخلی شروع کند چقدر ضرر خواهد کرد، اما کارمندان ما اگر متصل نباشند ، به هر حال وعده واریزی سر وقت آن ها را حداقل از استرس کار و درآمد تا حدودی خارج می کند ، گویا دو دستی بر سر خود نمی زنند که از کار بیکار شده اند، چرا که الحمدالله آموزش،  پرورش ، شعبات بانک ها و..‌. سخت به کار خود ادامه می دهند حتی مجازی! 

استاد گرامی بنده ، وظیفه اش تدریس است ، درس بدهد تا دانشجو یاد بگیرد یا حداقل دانشجو را وادار به دنبال چیزی رفتن کند تا خودش یاد بگیرد ، ماهی خرده پولی هم می گیرد به مقدارش کاری ندارم ، اما بحث این است استاد من به وظیفه اش در حد باید و شاید هم عمل نمی‌کند،  بنده خودم ارائه دهم ، خودم فیلم ها را ببینم ، خودم درسم را بخوانم ، خودم دنبال چیزی که او می خواهد باشم ، در آخر او فقط نمره ای نه چندان شادکننده به من بدهد و خلاصه برو به سلامت! معلمان هم همینند، از کم بودن حقوق می نالند ، خب به کجا نگاه کنم؟ کلاس خصوصی ها؟ که الان اگر بخواهم خیلی لطف کنم زیر یک میلیون قطعا کلاسی گذاشته  نمی شود از ابتدایی گرفته تا دبیرستان حتی اگر بحث کنکوری بودن هم بگویم دیگر کلاس های خصوصی یک میلیونی مایه خجالت است باید بالاتر از آن حساب و کتاب کنی! الحمدالله هر چقدر بیشتر فعال باشی در رتبه بندی و معلم نمونه و شرکت در رویداد ها و جشنواره های مختلف سر تا پا مزیت است و کمک به همان حقوق پشیز معلم، می‌توانم ساعت ها برایتان در این باره صحبت کنم، کارمندان بانک و این ها هم که بماند آن ها جور دیگری مزایا دارند اما کارگران ساختمانی و کارخانه ای و... تنها بی سوادانی هستند که البته توهین نباشد اگر بی سواد بار آمده اند از زیر دست همین معلمان گرامی آمده اند ، زشت است اگر بگویم که بخشی از آن بی سوادی برمی‌گردد به کم کاری ها و غفلت های همین معلمانی که اکنون کارگر را تحقیر آمیز صدا می‌کنند. پس بهتر است این تفکر رعیت پروری را کنار بگذاریم ، معتقدم همه چیز ابتدا از فرد شروع می شود سپس به افراد سرایت میکند و در آخر جامعه را درگیر می‌کند ، اگر الان مشکلی داریم به این خاطر است که طرز تفکر تک تک افراد ما اشتباهاتی دارد ، چیزی به نام اصلاح طلبی وجود ندارد چرا که ما قادر به اصلاح تک تک افراد نیستیم اما مدینه فاضله ای که ما آرزوی آن را داشتیم اکنون به هر چیزی شبیه است الا همان مدینه فاضله! چه بسا گویا برگشته ایم به همان دوران طبقاتی گذشتگانمان...

دردسر های دانشگاه

همینقدر از کلاسای مجازی بگم که جالبه شما باید مدت ها منتظر اومدن استاد بمونی که آخرش هم نمیاد، واسه یه نمه نمره یک الی دو روزتو وقفش کنی که اگه بری گدایی احتمالا بیشتر درمیاد، تازه اگه استاد بیاد اینترنت همون لحظه طوری قطع میشه که انگار اصلا چیزی به نام اینترنت وجود نداشته ، یه تعداد از استادا هم آفلاین بی خبر میذارن و میرن و تهش میگن اوه، ما درس دادیم... 

یه عده آنلاین ۲۰ دقیقه تهدید میکنن اگه نیاین ال و بلتون میکنم ، یه عده رو باید یادشون بندازی استاد جان کلاس داری احیانا از خواب غفلت بیدار شو، یه عده هم باید بگی جان عمت خاموش شو! 

از اون ور التماس دانشجو ها کنی جان هر کی دوست داری بیاید استاد غر نزنه ، حالا بماند یهو تصمیم گرفته میشه اصلا سر کلاس نریم... 

تهش می‌رسیم امتحان مجازی ، ۲۰ سوال امتحان بدی تو ۱۴ دقیقه ، ۴۰ سوال تو ۲۰ دقیقه ، استاد در طول سال لای کتاب و باز نکرده اخرش میاد از همون کتاب امتحان میگیره و یه کلام نمیگه زحمت نکشید جزوه مو بخونید، بعد از چند روز باید بگردی دنبال استاد پیداش کنی که مشتی این وضعیت نابسامانی که درست کردی دقیقا یعنی چی؟ ، آخرش میرسیم به نمره دهی ، یهو نمرات میاد و میبینی اره خلاصه خونده باشی شدی ۱۶ ، از روی جزوه نگاه کرده باشی شدی ۱۵ ، اگه هم لای کتاب رو باز نکرده باشی یا ۲۰ شدی یا ۱۰ ، اگه هم اعتراض کنی یا میکشونن به نمودار که به نفع خودشون بشه ، یا اصلا بررسی نمیکنن یا تهش میگن بررسی شد و تغییر نکرد. آره خلاصه نمره ای که سر کلاس حضوری ۲۰ یا ۱۹ میشد سر مجازی یهو میاد رو ۱۰ و ۱۲ . البته که یهو دیدی یه ۶ نثارت کردن که هیچ کاری نتونی بکنی و ترم بعد خدمت همون درس باشی! 

آره دیگه ، دانشجو بودن لذتش همینه پیر میشی به دلایل نامعلوم ، مجازی بودنم درده ها ، دغدغه الکی فقط شامل حال دانشجوهای بدبخت میشه. اگر ما غیبت کنیم استادا سکته میکنن ولی اگه خودشون نیان ما وظیفمونه منتظر بمونیم. به هر حال که خواستم بگم وسط خندق ۲۲ واحد طوری گیر کردم که فقط تعطیلی دائم العمر میتونه از این وضعیت داغون نجاتم بده، نگم ۲۲ واحد بگم ۲۲ پله به سمت جهنم!! :) 

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...