خودشناسی

سال هاست سعی در خودشناسی دارم، معتقدم قدم اول برای رویارویی با دیگران، برای شناخت آدمیان و برقراری یک تعامل سازنده چیزی که لازم و ضروری است شناختن خود است. این شناختن ، یک کلمه کلی است نه فرض بر یک زمینه خاص دارد و نه فقط شامل یک یا چند ویژگی است. انسان ها برای حتی تحمل یکدیگر نیازمند شناخت هستند. اولین چیزی که ایجاد علاقه یا تنفر در انسان ها نسبت به یکدیگر می کند همین شناخت های اولیه و شاید کوچک است که ممکن است بعدها عمیق تر شود. 

خودشناسی،  نوعی استقلال است برای تفکر در این که تو به شخصه به چه معتقدی؟! چه را می پسندی؟! از چه متنفری؟! چارچوب ها و معیارهایت چیست؟! و... و... این کار لازمه بقا و برقراری ارتباط به شیوه ای مناسب است چرا که هنگامی که ندانی دقیقا چه می‌خواهی،در توازن زندگی ات به مشکل خواهی خورد. انسانی که به دنبال شناخت دیگران است باید ابتدا خود را بشناسد ، در زمینه هایی مذهبی و دینی،  توانایی و استعداد،  سیاسی و اجتماعی و داشتن افکاری منحصر به خود زمانی که به دست می آید که « تحت تاثیر قرار گرفتن» به حداقل برسد. استقلال شخصیتی نکته ای بسیار مهم است همین مقدار که بدانی اعتقادت به فرض مثال به دین و مذهب تا چه حد است، خود شناسی است -- البته اینکه در پیشرفت این شناخت از خود نسبت به دین و سایر... چه کنی بحثی جدا دارد-- ولی به طور کلی انسان با خود شناسی ، راحت تر می تواند مشکلات خود را تشخیص دهد و در پی راهی برای حل آن برآید. 

متاسفانه خیلی از آدمیان به رندوم کاری و فکر نکردن درباره اینکه دقیقا چه چیزی برای خودشان مفید یا لازم است عادت دارند. اینکه در لحظه چه کنند ، چه بخواهند و... با شناختن تناقض دارد ، مسئله دیگر تعصب است، مخصوصا تعصب در زمینه دین و سیاست! صحبت درباره تعصب، خود نیازمند یک پست دیگر است از این رو در این بحث فقط به آن اشاره میکنم. تعصب همیشه ماندگار نیست و ولی این میزان از زیاده روی در تعصب به یک چیز، شناختن را زیر سوال می برد به همین خاطر،  بهتر است انسان ها تا جای ممکن از تعصب های بی ریشه خودداری کنند.

به شخصه، در راستای خودشناسی، به میزان زیادی تفکر و تأملی ژرف کردم تا شاید تکه های گمشده خود را در ناخودآگاه درونم پیدا کنم... اما همچنان مسائلی هست که با آنها درگیرم، احساساتم ، باور هایم و خیلی از چیز هایی که در جامعه اکنون خیلی ها جبهه خود را مشخص کرده اند من با انتخاب کدام یک از آن ها درگیرم،هنوز هم در جهت بعضی مسائل ، اینکه واقعا من چه می‌خواهم اشکالاتی وجود دارد و در تلاشم به استقلال انتخاب درست آن ها نیز برسم اما این فرایند ، دوروزه و دو ماهه نیست و سال ها زمان می برد؛  به همین منظور، تا زمانی که به یک انتخاب، مطابق چیزی که واقعا میخواهم برسم -- منظور صرفا ایده آل های ذهنی نیست-- مجبورم محتاطانه عمل کنم، اصطلاحاً نه چپِ چپ باشم و نه راستِ راست. چرا که ترجیح می دهم یک انتخاب کنم و تا آخر پای همان انتخاب بمانم نه اینکه صد انتخاب داشته باشم و در آخر به هیچ کدام پایبند نمانم. البته مسائل دیگری هم هست که جای گفتن دارد اما شاید بعدها بیان کردم.

به طور کلی، انسان ها در هر جای دنیا هم که باشند، باید از این "خود" سر در بیاورند. در معرفت شناسی و فلسفه مسئله " من" مطرح است که دکارت از آن به عنوان " منِ اندیشنده" نیز یاد می‌کند و اشاره به این دارد که از این   "خود یا من" چه کار ها بر می آید و چطور می توان به آن واقف شد. در هر صورت، انسانی که خود را از حفظ نباشد، تمام پیچ و تاب های درونی خود را طی نکرده باشد، بالاخره یک جایی به بن بست می‌خورد. تأمل و تعمق نه فقط در مسائل سیاسی و مذهبی و جبهه گیری در این مسائل ، بلکه در قدم اول درباره خود انسان واجب است. بهتر است اول بدانیم دقیقا چه میخواهیم بعد درخواست کنیم ، بعد تصور و خیال پردازی کنیم ، ایده آل سازی کنیم و... والسلام.