معلم زدایی

در پست قبل (رعیت پروری) از داستان کارمند و کارگر گفتم... حال می خواهم به طور اختصاصی از معلم به عنوان یکی از قشر های فعال حال حاضر در جامعه کنونی صحبت کنم. صحبت پیشین من اگر چه کمی تند و کنایه آمیز بود اما به هر حال روی دیگری از ماجرا را به تصوير می‌کشید اکنون آن روی سکه را هم نشانتان خواهم داد. باز هم پیشاپیش بابت استفاده از لحن احتمالا کنایه آمیز در صحبت ها عذرخواهی می کنم، قصد توهین به هیچ کسی نیست و صرفا انتقادات و پیشنهادات مورد بحث است.

در طول تاریخ ایران، ما شاهد رویارویی با افراد تحصیل کرده ای چه بسا ایرانی بوده ایم که هر کدام این ها به واسطه دانش خود شاگردانی را در زمینه های مختلف تربیت کرده اند. چون بحث از ایران بود از ابن سینا در نظر بگیرید تا همین اواخر معلمان خودتان. حرف از ابن سینا شد بگویم که زمانی گویا اگر اشتباه نکنم شاگرد ابن رشد بود، در آن زمان ها سخن از هوش و ذکاوت ابن سینا همه جا را پر کرده بود و در رفتار او چه بسا ریشه های تکبر سر بر آورده بود. چرا که حتی در مقابل استادش هم تواضع را کنار گذاشته بود و انگار از او طلبکار بود یا شاید هم خودش را زیادی برتر از استاد می دید. آن زمان روزی کتابی جلوی ابن رشد انداخت و گفت تو اگر ادعای دانایی داری این مسئله را اثبات کن! ( در حال حاضر موضوع مسئله را در خاطر ندارم متأسفانه) ابن رشد ، با دیدن این رفتار، به او گفت هر وقت توانستی رفتارت را درست کنی من هم این مسئله را برایت اثبات می‌کنم. هدف از گفتن این حکایت این بود که ما در گذشته و مخصوصا اکنون چه تعریف هوش مان به درازا بکشد چه مثل انیشتین حرف از خنگی مان زده شود همچنان ادعا را همه جا با خود همراه داریم. دیس سنگینی که ابن رشد به ابن سینا داد باعث شد ابن سینا --بالاخره-- ابن سینا شود. تصور کنید اگر ابن سینا همچنان همان آدم مغرور از دانش خود بود الان به یکی از مشهور ترین پزشکان و فیلسوفان تاریخ ایران تبدیل می‌شد؟! خیر- حتی نامش هم در جای جای تاریخ و فلسفه ما با فشاری ممکن بود له شود!

اما چرا حرفم را از این حکایت آغاز کردم؟! به این خاطر که اشاره کنم کسی که ابن سینا را از بند غرور افراطی اش نجات داد ، شخص شخیص ابن سینا نبود، بلکه استادش ( معلم و راهنمایش) ابن رشد بود. ما چه چشمان خود را باز کرده باشیم و چه با کور چشمي در مسیرمان حرکت کنیم، قطعا حضور یک معلم ، استاد یا مرشد نیمه راهی را برایمان به تصوير کشیده است. امیرکبیر اگر این لقب را به نامش کردند هنر شاگردی نزد قائم مقام فراهانی بود. مدارس نظامیه یا دارالفنون یا دانشگاه جندی شاپور و البته حوزه های علمیه ای که بعد از صدور اسلام به ایران ایجاد شد همه مراکزی جهت تعلیم شاگردانی بودند که بعدها یا زمام امور را در دست گرفتند یا شدند فعالان اجتماعی.

اما نقش معلمان برای ما چیست؟! در مدینه فاضله ای که ايده آل یک جامعه است ما باید نقش معلم را تکریم کنیم؛ اما تاریخ ما به خون معلمانی همچون قائم مقام آغشته است. با این تاریخ نسبتاً ننگین روز به روز تحرک اجتماعی ما در تکریم جایگاه معلم رو به نزول بوده و هست چرا که در جامعه حال حاضر، پزشک در اولویت است نه از جانب درآمد،  بلکه از نگاه اجتماعی ، اگر بگویی پزشک هستی بر سر ملت جای داری ، اما اگر معلم باشی میشوی قشر عادی جامعه! در صورتی که پزشک از شاگردی استادان و معلمان میشود خانم/آقای دکتر! مهندس و معمار و... هم همین است.

 اما معلمان در هر زمینه ای که تحصیل کرده باشند باز هم حقشان این میزان از تحقیر نگاه و حقوق پشیزی که می گیرند نیست. در نظر داشته باشید معلمی با نزدیک ۱۲ سال سابقه و رتبه ۳ و یک بار سابقه معلم نمونه شدن و کلی لوح سپاس و امتیاز داشتن در آخر به زور ۱۵ میلیون تومان می گیرد -- در موارد زیادی حتی کمتر از آن است-- با گرانی حال حاضر اگر متأهل باشی حتی این حقوق به پس انداز اندک هم به سختی کفاف می دهد. مجرد بودن هم درد چندانی دوا نمی کند...تناقض آور است که در پست قبلی حرف از کلاس خصوصی و دست بسته نبودن معلمان زده ام اما در نظر داشته باشید که معلم هم باید آن قدری گرامی داشته شود که نیازی نباشد به در و دیوار بزند تا خرج زندگی بدهد. چه بسا همین حقوق اندک و خلاصه گدایی یک لقمه نان حلال در بین معلمان ما به سلابه کشیده شده چرا که آنقدر پولکی شده اند که حالا که حقوقشان گویا کفاف نمی دهد کیفیت تدریسشان برای دانش آموز هم هر روز رو به زوال است. خودم دانش آموز بوده ام ، سال ها مجبور شدم خیلی از درس ها را خودم بخوانم چرا که معلم در نظرش نمی ارزید از خود بیشتر مایه بگذارد و فقط ۱۰ میلیون بگیرد! حرف از پولکی شدن شد این را هم بگویم از نقشه کلاس های خصوصی معلمانمان، زمانی معلم می آمد سر کلاس ، تمام و کمال دانشش را هر آنچه باید و نباید در اختیار ما می گذاشت ، اکنون شما معلمانی را می بینید که کلاه بزرگی سرتان می گذارند ، قسمت‌هایی از درس را طوری می دهند تا شما برای یادگیری به اندازه به آنها همچنان نیاز داشته باشید و خلاصه درخواست کلاس خصوصی با هزینه گزاف کنید، همانطور که گفتم نرخ کلاس های خصوصی بالاست و هر چقدر از زرنگی خودت کم کنی و به بزرگی کلاه معلمانت کمک کنی ، بیشتر ضرر خواهی کرد. اما سوال اینجاست، چرا معلمان ما به سمتی رفته اند که بیش از آن که ارائه خدمت یا یادگیری دانش آموز برایشان مهم باشد ، چشمشان فقط پول را می بیند و همه شغلشان را تحت شعاع قرار می دهد؟!

جامعه ما آنقدری معلمان ما را سیراب نکرده است که با هدف صرفا درآمد پا به دانشگاه فرهنگیان یا گذراندن آزمون استخدامی ننهانند. از طرفی همین دانشگاه فرهنگیان در جذب دانشجو معلمان به قدری قصور می کند که اصلا زبانم تاب گفتن در این باره را ندارد که ندارد. فقط همین را بگویم که از کی تا حالا تشخیص قابلیت معلمان به چادر سر کردن و... وابسته است خدا می داند!چرا که همان دانشجو معلم محترمی که ابتدا با چادر وارد دانشگاه شد ، بعدها خبر خرابکاری هایش شهر را پر می کرد و وای به حال دانش آموزان بیچاره زیر دست آن خدازده که الگوی این هاست... مسئله اجتماعی معلمان ما در حال حاضر از انتخاب و تربیت خودشان گرفته تا تعلیم دانش آموز و الگوی موقتی آنها بودن ، آنقدر مهم است که می توانم بگویم نسل حال حاضر که در حال تحصیل در مدارس هستند اگر بعدها بشنویم از کم سواد ترین نسل ها هستند جای تعجبی ندارد چرا که معلمان ما خودشان هم در تقلیل و زیر سوال بردن جایگاه خود نقش بسزایی دارند.

فرقی که بین مدارس هست و عملا معلمان حرفه ای و عادی از هم جدا شده اند ، پدر آموزش کشور را در آورده است. مدرسان کنکور با معلمان یک مدرسه دولتی آنقدر متفاوتند که معلم آن مدارس در نظر دانش آموزان فقط یک حقوق بگیر بیکار انگاشته می شوند و معلمان سمپادی فرشته نجات! لازم است بگویم که فضای کاری معلمان به شدت سمی و به درد نخور است چرا که تنها چیزی که در آن مشاهده می شود چشم و هم چشمی ، حسادت ها و تلاش برای پایین کشیدن دیگری است. در کنار یکدیگر می نشینند و یک لیوان چای در دست می گیرند و خلاصه فلان همکار که فلان درس را می دهد در آن گفتگو می شود همان همکاری که بخور بخواب کارشه خدا نگهدارشه... در این فضا چگونه به خود اجازه دهیم بگوییم معلم عزیز است وقتی حتی معلمان، خودشان چشم دیدار یکدیگر را ندارند؟! در تربیت دانش آموزان همه شان که نه اما در حال حاضر اکثریتشان کمیتشان لنگ می‌زند،  به راحتی می توانی ایراد بگیری و زیر سوالشان ببری و ادعا کنی که حتی از آنها بیشتر میدانی!

مسئله دیگری که جایگاه معلمان را به چاه کشیده است ، این است که هر معلمی در حوزه تخصصی خود تدریس نمی‌کند. بله من معلمی داشتم که رشته اش ادبیات فارسی بود اما به ما جغرافی درس می داد! معلمی داشتم که رشته اش جغرافی بود اما به ما جامعه شناسی و اقتصاد و تاریخ درس می‌داد! خب چه بگویم؟! آخرین باری که اعتراض کردم اداره فرمود کمبود معلم داریم و در ضمن معلم جغرافی از اقتصاد و جامعه سر در می آورد!!! زیپ دهانم را کشیدم تفکر حاضر اینقدر داغان بود که حتی خودم از شاگردی ام خجالت کشیدم. در کنکور بچه های ما یک تست اقتصاد را نتوانستند درست بزنند نه چون نخواندند چون چیزی بلد نبودند که بخوانند، معلمی با تخصص جغرافیا ، چیزی از اقتصاد در مغزمان فرو نکرده بود بنده اگر بالای ۵۰ درصد اقتصاد زدم هنر خودم بود که یک کتاب ۵۰۰ صفحه ای اقتصاد را جویدم تا توانستم از پس مسائل اقتصاد کنکور بر آیم اما جالب است در آخر لوح سپاسی به آن معلم دادند با این افتخار که سطح نمرات بچه ها بالا بوده و در کنکور موفق بوده اند، برای همین است که می گویم گند می‌زنند و در آخر دستاورد تو را به نام خودشان می زنند! بله من خودم از آن معلمان دل خوشی ندارم چون چیزی که باید از معلم یاد می گرفتم خودم می خواندم! همین مسائل است که معلمان را خوار میکند ، معلمی که در جایگاه تخصصی خودش تدریس نکند، بدبختی بیش نیست چرا که فقط برای خود نفرین و ناسزا می سازد...

اما دریغ نباید کرد از تنبلی دانش آموزان و کم کاری کردن هایشان که گردن معلم می اندازند! سال ها برگه تصحیح کردم ، گاهی از جواب ها قهقهه می زدم و گاهی هم غر می زدم که این چه وضع درس خواندن است؟ برگه ها را که پخش می کردم نمرات را می دیدند و خلاصه معلم را به باد انتقاد می گرفتند که چرا این نمره را داده، غافل از اینکه دانش آموز ناشکیبا لای کتاب را هم باز نکرده بود و شاکی هم بود. معلمان جور این گونه ناسزاها را هم باید بکشند هر چقدر جدی تر باشی در دسته معلمان خبیث قرار میگیری و هر چقدر لوس تر و قربون صدقه برو تر باشی میشوی عزیز ترین معلم قرن! حتی درباره استاد های دانشگاه هم صادق است، خلاصه که این‌گونه سوگیری های شخصی هم در قبال کار این معلمان در کار است...