روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

جذب

تا حالا براتون پیش اومده یه فکری صرفا از ذهنتون رد بشه یا کوتاه مدت راجبش حرف بزنید و بعدا ببینید کلی کتاب ، فیلم یا حتی سوژه سر راهتون سبز میشه که مرتبط با همون موضوع باشه و شما اصلا فکرشم نمی کردید همه چی دست به دست هم بده که دربارش بدونید یا حتی مسیرتون رو طوری هدایت کنه که به سمت اون موضوع حرکت کنید؟!

مثل قانون جذب میمونه، انگار گاهی حتی به زبون آوردن یه کلمه هم باعث میشه، چیزایی رو جذب کنی که کلا مسیرت رو تغییر بده... به شخصه برام پیش اومده راه و تفکرم به قدری با همین موارد تغییر کرده که شاید قبلا اینطور نبودم یا رابطه ام با آدما هم حالا داره بر همین اساس پیش میره و همین باعث یه سری سلسله جذب هایی میشه که به مرور زمان همون آدمی که مسیرش شبیه تو هست، سر راهت قرار میگیره یا حتی فیلم و کتاب و شغلی که در همون راستا باشه برات به وجود میاد و به همون روال، آدم هایی که در این تایم دیگه در مسیر تو جایی ندارن حذف میشن... 

همین کمک میکنه انسان ها بتونن در زندگی پیشرفت کنن یا در سازگاری با شرایط و انسان های دیگه موفق تر باشن.

من خودم چند وقته تو تاریخ زندگی می‌کنم، تاریخ زندگی مردم در جنگ جهانی، از پست های اخیرم هم مشخصه فکر میکنم باعث شد کلا رده کتاب خوندنم رو تغییر بدم و به علاوه با آدمایی آشنا بشم که با کتاب و تاریخ و جامعه و فلسفه رفیق هستن...

بی معنی

متأسفانه وارد یه دوره مطالعاتی خیلی بد موقع شدم، یه تعداد خیلی زیادی کتاب برای خوندن جمع کردم (همین الان یکی دیگه هم بهش اضافه شد) که بابت اینکه نمیخوام کلا از درس هام دور بشم و از طرفی نمیخوام اون کتابا رو هم نخونده بذارم دچار وسط چهارراه بودن شدم ، خلاصه که طوری بین یه عالمه کتاب گیر افتادم که نمیدونم از جنگ جهانی بخونم یا جامعه شناسی یا روانشناسی یا چیزای دیگه. اینقدر موضوعات متفاوته و ربطی به هم آن چنان ندارن واقعا موندم کدوم رو شروع کنم و چکار کنم:/

و جالب تر از اینکه من چند وقت توجهم رو به مسئله زنان جلب کردم و از اون موقع تا حالا با هر کتابی مواجه شدم حتی کتابی با موضوع جنگ جهانی هم مرتبط با نقش اساسی زنان داشته، در کل برای خاموش کردن این جلب توجه هم که شده باید همشو بخونم چطوری هندل کنم رو نمیدونم فقط.

انتشاراتی های مزخرف

یعنی من اگه جای یه عده از این انتشاراتی ها بودم، در اون شرکت رو کلا تخته می کردم، یعنی آدم گاهی اوقات از این انتشاراتی ها یه نسخه های داغونی از کتاب می بینه اصلا خجالت میکشه سمتش بره و البته که حیف اون کتابی که زیر دست این نوع انتشاراتی ها چاپ بشن!

اسم این انتشارات رو به عمرم این همه کتاب خوندم نشنیده بودم " پیام آزادی" ! یعنی تو طراحی کتاب ، نوشتار کتاب ، ویراستش و خلاصه همه چیش به جز مترجمیش گند زدن. دوست دارم ویراستار کتاب رو یه بار از نزدیک ببینم و بهش بگم جدی اصلا یه بار کتاب رو خوندی؟! اصلا زحمت دادی چکش کنی ببینی ایراد داره یا نه؟ صرفا فقط کتاب رو چاپ کردن دادن بیرون! 

کتابه اینقدر عجیب غریبه، چاپ اولش ۱۴۰۰ بوده ولی انگار مال صد سال پیشه طراحیش و نوشتارش. یعنی حتی چارچوب متنش رو هم رعایت نکردن، علائم سجاوندی که اصلا قفله. تو عمرم اینقدر یه کتاب با داستان درست حسابی رو اینقدر پست و داغون ندیده بودم، حیف! حیف که کلی گشتم تا یه کتاب با همچین موضوعی رو پیدا کردم وگرنه همون لحظه اول که بازش کردم باید می فرستادمش سطل آشغال...:/

کتاب تمام نشدنی

به طرز عجیبی کتابی که دارم میخونم تموم نمیشه، فکر می کنم نزدیک یه هفته اس دارم می خونمش و این ۶۵۰ صفحه تموم نمیشه که نمیشه. 

با این‌که روزا مشغول کلاسای دانشگاهم با این حال کتاب رو میخونم ، هر چند وضعیت کلاسا طوری داره پیش میره که کل آخر هفته باید صرف سر و سامون دادن به درسا بشه و این کتابم تموم نمیشه که خیالم از تکمیل شدنش راحت بشه:/

نویسندگان نوظهور جوان ما

چیزی که مدت هاست بین هم سن و سالان این روز های خودم دیدم و بارها تکرار شده ، علاقه به نویسندگی است. تو یه سنی آدم ها دنبال پیدا کردن علاقیات خودشون هستن حالا یه عده تو کودکی رویای نویسنده شدن و رمان یا داستان نویسی رو در سر دارن و صرفا خیال پردازی میکنن ، عده ای هم قلم دست میگیرن و دست به کار میشن! و این مسئله جنسیتی نیست شاید دخترا یکم بیشتر فاز نوشتن و داستان پردازی داشته باشن ولی بازم فرقی نداره.

اما صحبت من درباره اینکه کی نویسنده میخواد بشه یا هست ، نیست. میخوام از چیزی که معمولا تو ذهن نویسندگان نوظهور نوجوان و جوان در حال حاضر میگذره بگم. قصدم مشخص کردن اینکه این آدما واقعا هنر نویسندگی دارن یا نه رو هم ندارم ، بحث درباره موضوع مدنظر این نویسنده هاست. 

ما چه خواننده کتاب باشیم و چه نویسنده کتاب ها ، ژانر های مختلف برای نوشتن داریم ، من یا شما برای نوشتن محدودیتی نداریم میتونیم داستان های متنوعی بنویسیم، ولی اکثر نویسندگان نوظهور ۲۰ ساله یا بیشتر-- و ۱۴ یا بیشتر به عنوان نوجوان-- در ایران ، اولین موضوعی که برای نوشتن یک داستان یا رمان به ذهنشون خطور میکنه " دراما ، عشق یا به طور کلی رمان های رمانتیک" هست و اگه بخوام خیلی شفاف باشم ، برای نوشتن و جذب مخاطب به ایجاد فضا و داستان صحنه دار -- به عمد -- توی کتاب اقدام میکنن.

و حالا صحبت من اینجاست ، چرا؟! ما می تونیم یک داستان جنایی بنویسیم نه خالی از عاطفه؛ اما نه صرفا مملو از احساس! میتونیم یک رمان کلاسیک بنویسیم به سبک هایدی یا فرزندان راه آهن و... ، یا کتاب تخیلی به سبک هری پاتر یا چارلی و کارخانه شکلات سازی،  در رده بزرگسال ، رمان های توسعه فردی مثل انسان در جستجوی معنا ، کتابخانه نیمه شب و هزاران ژانر و موضوع برای نوشتن وجود داره ، اما چرا اولین چیزی که به فکر جوانان می رسه نوشتن یک رمان عاشقانه ، آن هم نه صرفا داستان یک عشق و عاشقی بلکه به طور تمام و کمال با تمام جزئیات هست؟! 

دوست دارم بدونم این نوشته ها بازنمایی از افکار و نیاز ها یا خواسته های اون نویسنده است یا جامعه ما اونقدری رو این موضوع تمرکز کرده که یک جوان یا نوجوان برای جذب مخاطب یا به ظاهر جذاب شدن نوشته هاش به این موضوع رو میاره؟!

 در همین بلاگیکس خودمون هم می تونید بعضی از همین داستان ها رو برای مثال ببینید. بیشتر دوست دارم بدونم چه چیزی بیشتر باعث میشه اگر به فکر کسی میرسه که داستانی بنويسه، چاشنی عشق رو -- به ویژه عشق صحنه دار-- حتما در نوشته خودش بگنجاند . من در کتاب های نویسندگان بزرگ خارجی هم این چاشنی رو دیدم حتی در کتاب هایی که لزوما رمانتیک نیستند ، اما مسئله اینه که این نویسندگان کتاب رو با عشق شروع نمی‌کنند ولی با عشق همراهش میکنن اما اکثرا نویسندگان جوان ما با عشق شروع می کنند ، عشق را به فحشا می برند و به داستان پایان می دهند. یعنی مسئله دیگر حرفای من اینه که اگر عشقی به قلم آورده میشه چرا حتما باید به کثافت کشیده بشه؟! چرا همه نوشته های عاشقانه جوانان ما آغشته به عشق های نامطبوع هست و گویا چیزی به اسم عشق سالم در این نوشته ها نداریم!؟ مشکل از تفکرات حاکم بر افراده یا واقعا همه چیز به همین کثیفی است که به نوشته در میاد؟! بله اگر کتاب "نازنین" داستایوفسکی رو خونده باشین ، داستان عاشقی یک مرد میان سال و دختری نوجوان رو به تصویر می کشه، خب این کتاب یکی از معروف ترین کتاب های داستایوفسکی هست ، احتمالا عده ای از خوندن این کتاب لذت ببرند اما حقیقتا اگه بخوایم همچین داستانی رو با همین موضوع -- صرف نظر از جزییات کتاب و نویسنده -- الگوی نوشته های عاشقانه خودمون قرار بدیم، بعید نیست داستانمان به فنا رود به این خاطر که ما عادت داریم به جای دیدن همه جزئیات صرفا به موضوع برجسته کتاب توجه کنیم و به سبک همون به نوشتن ادامه بدیم همونطور که گفتم، همچین مسائلی به سرعت نظر رو جلب میکنه! 

البته فکر دیگری که اینجا مطرحه و از گفتنش حقیقتا لذتی نمی‌برم ولی به هر حال احتمال وجود این تفکر هم هست ، مسئله تحریک عموم هست. متاسفانه بعضی از جوانان ما قصد تحریک هم سالان خودشون رو با استفاده از این نوع داستان ها دارن ، البته‌ من قصد قضاوت درباره همه ندارم ، افکار کلی رو بیان میکنم. به هر حال عده ای از نویسندگان نوظهور ما به دلایل موجه و مناسبی به نوشتن داستانی با این موضوعات می‌پردازند و احترامشان واجبه ، ولی ما با چیز هایی رو به رو هستیم که ممکنه حتی پشت یه جمله ساده هم هدفی در کار باشه، تحریک اذهان عمومی ( یاد این اخبارگو ها افتادم با این کلمه) هم به قولی شاید یکی از اهداف نوشتن این داستان ها باشه اما چرا؟! چرا باید داستانی رو به جای اینکه صرفا بخوایم یه کتاب زیبا بنویسیم که مخاطب از خوندنش لذت ببره بدون اینکه بخواد به جنبه های پنهانش فکر کنه رو درگیر همچین موضوعاتی کنیم؟ دقت کنید من مخالف رمان های رمانتیک -- حتی صحنه دار-- نیستم به هر حال این هم از قدیم الایام از ژانر های پرمخاطب رمان ها بوده اما صحبت من از گاهاً بی بند و باری ها یا اهداف پشت پرده ای است که در ذهن نویسندگان جوان ما میگذره و چه بسا چرا اولین موضوعی که سراغش میرن همیشه این موضوعه؟ شاید حتی یکی از دلایلش اینه که در حال حاضر این عشق و عاشقی ها -- در ظاهر روابط ، ازدواج ، و اصطلاحات امروزه از جمله زید ، رل و...-- بیشتر از موضوعی مثل جنایت ، معما ، تخیلات و یا زندگی در طبیعت و... در زندگی روزمره ما نمود دارن ، بیشتر به چشم میان ، تجربیات بیشتری ازشون هست و گویا بیان این موضوعات راحت تر و عادی تر از نوشتن داستانی جنایی است! 

به هر حال ، باز هم از نظر من نویسندگان ما ، نوجوانان و جوانانی که در این حیطه فعالیت دارن ، قطعا میتونن در چیزی بیشتر از فقط فعالیت در این ژانر که فعلا ژانر دم دستی همه دوستان شده ، اقدام به نوشتن کنند و حتی داستانشون رو زیباتر کنن ، باید بدونیم جذب مخاطب بالاخره فقط به نوشتن این موضوع و امثالش نیست ، بلکه همه چیز برمیگرده به خلاقیت و هنر بیان و ... و البته انتخاب موضوع! همین موضوع هم بعداز مدت ها از توجه عموم خارج ممکنه بشه و نویسندگی این دوستان هم در پهنه تاریخ محو بشه... چه بسا بهتره همه چی در تعادل قرار داشته باشه و متوازن عمل کنیم.

پ.ن: البته بحث این پست من درباره نویسندگان غیررسمی اکنون بود. صحبت درباره نویسندگان قدیم هم مبحث جالبی برای مقایسه با نسل الان هست که شاید بعدها راجبش گفتم.

 

بلاگیکس

دوست دارم بدونم سازنده این پلتفرم، از چه چیزی الهام گرفته و اینجا رو ساخته؛ فضای اینجا منو یاد یکی از کتاب هایی که خوندم میندازه --که اون البته در قالب یک بازی این فضا رو پیاده کرده بود-- مخصوصا قسمت گفتمان که امکان گفتگو رو در ساده ترین حالت فراهم میکنه خیلی شبیه ماجرای کتابه برام جالبه که برنامه در ساده ترین حالت ممکن امکانات خوبی فراهم کرده...

پ.ن : یادم رفت بگم اسم اون کتاب " قلب سیاه جوهری" بود...

کتاب "جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند"

کتاب "جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند"

میخوام معرفیش کنم ، به عنوان یکی از قشنگ ترین رمان خارجی هایی که خوندم، بی برو برگرد عالی بود... خب حقیقتا قبل از اینکه بخوام فنی بهش نگاه کنم میخوام شخصی درباره اش صحبت کنم، من سال هاست دنبال کتابی می‌گردم که به من نزدیک باشه ، شخصیتی در یک کتاب که من رو اتفاقی شرح بده، طوری که اگر روزی کسی خواست من رو بشناسه و من نتونم تمام و کمال خودم رو توصیف کنم یه کتاب معرفی کنم که اون کتاب شرح کاملی از من باشه. کتاب هایی پیدا کردم که تا حدودی این شباهت رو با من داشته باشند ولی این کامل ترین کتابی بود که با من و افکارم مطابقت داشت و اگه بخوام خیلی جزئی تر بگم این افکار تنهایی شخصیت اصلی کتاب، انگار دقیقا افکار خود من بود که نوشته شده و رو کاغذ آمده و من شگفت زده از این شباهت خیلی از خوندنش لذت بردم. برای دوستانی که با تنهایی رفیق هستند یا افکار موسوم به تنهایی دارن یا حتی تنهایی داره اونا رو تغذیه میکنه توصیه میشه.

درباره کتاب

این کتاب نوشته دیلیا اوئینز و ترجمه آرتمیس مسعودی هست که از پر فروش ترين های نیویورک تایمز ، نامزد نهایی جایزه کتاب جنوب موسوم به شیبا ، نامزد جایزه ادگار ، برنده جایزه ادبی جان باروز در حوزه ادبیات طبیعت ، نامزد بهترین رمان تاریخی گودریدز و بیش از ۶۵هفته در صدر پر فروش ترین های آمازون بوده. میتونید بفهمید که با این همه جایزه ای که داره قطعا کتاب معرکه ایه.

داستان کتاب درباره شرح زندگی دختری از کودکی ۶ ساله  تا مرگ در ۶۴ سالگی به نام کترین دنیل کلارک ، با نام اختصاری کیا که معروف به دختر مرداب بوده شناخته میشه. خانواده اش یکی یکی ترکش میکنن و او به تنهایی در مرداب زندگی میکنه و بزرگ میشه و ادامه داستان... 

داستان در ژانری نسبتا عاشقانه ، تا حدودی جنایی با چاشنی طبیعت شناسی نوشته شده و به زیبایی همه این ها در کنار هم قرار داده شده و ۴۹۰ صفحه رو خلق کرده.

 

عشق²

در دام درون، عشق حیوانی است در قفس
گوشت خودش را میخورد.
عشق باید آزادانه بگردد،
در ساحلی که می‌خواهد فرود آید 
و نفس بکشد.
 

- بخشی از کتاب "جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند"

 

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...