خود گریزی
پیش از پست کنونی ، قبلا مطلبی گذاشته بودم(خودشناسی ) که همانطور که از نامش پیداست، از شناختن و شناسانده شدن خود صحبت کردم. اکنون سوال من از شما این است:
" در شناختن خود در کجای پلکان زندگیتان قرار دارید؟! یا بهتر است بگویم چقدر در اعماق خود نفوذ کرده اید و این نفوذ، به پی بردن به تغییری در خود قبلتان و تبدیل شدن به یک خود جدید انجامیده یا خیر؟! "
از خودم بگویم تا بدانید جواب این سوال را حتی نه به من، بلکه به ذهن خودتان چگونه بدهید. من یه مثال فرضی هستم، یک انسان با قابلیت برقراری ارتباطات اجتماعی، خود اکنون من هم هنوز همین قابلیت را داراست؛ اما انتخاب های من برای برقراری یک ارتباط اجتماعی محدودتر و خلاصه تر شده، سال های پیش فرقی نداشت که و چه ، من با آن ارتباطی اجتماعی داشتم. اکنون، که و چه و چرا و چه چیز و هزاران سوال برای برقراری یک ارتباط نیاز دارم تا به نوعی خودم را با اجتماع همراه کنم. قبل تر، توانایی صحبت من با هر کسی یا به اصطلاح برون گرایی من شدید تر بود ، تحمل آدم ها و کنار آنها بودن برایم راحت تر بود، یک چت ساده با هر کسی مشکلی نداشت، وارد شدن به مغازه سهل بود، اکنون من گام به اعماق درون گرایی خودم گذاشته ام، صحبت با هر کسی برایم سخت است ، برای رفتن به مغازه بهانه تراشی میکنم ، سکوتم بیشتر شده ، خودم را غرق شده در خودم میبینم و چت ، حتی حوصله چت کردن هم تحلیل رفته... فقط زمانی چت شخصی میکنم که بحثی برپا شود که یاد بگیرم و یاد بدهم، در غیر این صورت سین زدن پیوی های من قرن به قرن است! انسان های درون گرا معمولا از راه پلتفرم های مجازی سعی برای برقراری ارتباط با دنیا و افراد بیرون دارند، اما من گویا حتی این مرحله را هم قفل کرده ام، همان هم نصفه نیمه قطع است و من گریخته ام. اسم این حالت و دوره از خودم را "دوره گریز" میگذارم، چرا که از انسان و اجتماع و دنیا و حرف در حال فرار هستم ، حتی از احساسات واقعی خودم هم در گریزم، این فرار نمیدانم از کجا می آید، شاید حالم را فیلم دورافتاده با بازی تام هنکس توصیف کند. داستان مردی است تنها در جزیره ای دورافتاده که تنها رفیقش خودش و توپ فوتبالی است که خودش برایش با خون خودش چشم و دهان کشیده و حتی برای کشیدن دندانش هم باید خودش تنهایی عمل میکرد تا درد را خفه کند، دور از اجتماع، یک مثال جامعه شناختی پرمحتوا بود که در این حین به تنهایی زندگی کردن اشاره داشت و در خود بودن دیوانه اش نکرد. اما من به درون خودم نگاه میکنم فردی پرشور که در خانه سروصدا میکرد و همیشه در حال تعریف مطلبی بود، اکنون ساکت و در خارج از محوطه ای می نشیند دیگر شاید آن ارتباط پر جنب و جوش سابق با خانواده خودش را هم ندارد. در یک کافه بنشینم و کسی کنارم باشد حتی اگر حرف داشت باشم باز هم ساکتم و شنونده... در همین حین هر لحظه برای بروز احساساتم بیشتر جان می کَنم، برای شروع یک صحبت با فردی یا حالش را پرسیدن یا اینکه حتی در طی یک چت روزمره بپرسم چیزی شده؟ هم زجر می کشم.
این منِ جدید را کسی نمی شناسد، بله من در گروه ها صحبت میکنم انگار نه انگار همان آدمی هستم که اکنون برای جواب دادن پیوی کلی خودش را شماتت میکند که چرا معطل میکند، اما آن صحبت ها هم همش کلمه است که از من بی حال بر می خیزد، خنده را شاید ، عصبانیت را شاید ، حتی نیش و کنایه را شاید به اعضا مخابره کند اما همچنان بی محتواست و خود واقعی من نیست. اطرافیانم فکر میکنند من همان منِ سابقم، کسی که شروع می کرد ، ادامه میداد و تمام میکرد، هنوز همانم با کمی گریز! هر روز در حال فرار از اجتماع و انسان ، سال هاست بیرون که می روم از کوچه پس کوچه ها به مقصد میرسم، حتی تحمل ورود به خیابان را هم ندارم، در خوابگاه دوماه طول کشید تا من با هم اتاقیانم چفت شوم، اشتباه نکنید آنقدر نبود که شماره داشته باشم و سراغ بگیرم صرفا در همان محوطه من برای آنها نقش جغد پیر دانا را بازی میکردم که می توانند اعتماد کنند و حرف هایشان را در دل دریای من بریزند و با من حال کنند... هنوز هم همان شیطنت را دارم اما ذوق کمتر شده، تحولات شخصیتی عجیبند آدم به خود که می آید میبیند از این رو به آن رو شده، هر چند من هنوز هم میگویم همانم فقط با آپدیتی بیمار گونه همچون مار درون خودم می پیچم و فرو می روم تا شاید در آن چاه نفت خیزی که هر روز بیشتر درش غرق میشوم گنجی فراتر از فوران نفتی پیدا کنم که هر لحظه مثل آتشفشانی در حال فروپاشی و خاموشی است... فعلا که فقط گریز است و فرونشینی آرام خلقیات سابق زندگی ام...
این منِ من هم پر از دردسر است، کنار آمدن با دیگران همانا و کنار آمدن با خود هم همانا...
- نسخه ای از منِ ناشناس