روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

انسان گرایی و شخصیت

در بخشی از کتاب هیلگارد، در توضیح دیدگاه کارل راجرز به عنوان یک روانشناس انسان گرا این عبارات مطرح شده:

" مفهوم محوری در نظریه شخصیت کارل راجرز، مفهوم ' خویشتن ' یا ' خودپنداره 'است. خویشتن یا خویشتن واقعی شامل اندیشه ها، ادراکات و ارزش هایی است که من یا خودم را می سازند و دربرگیرنده آگاهی از ' آنچه هستم ' و ' آنچه می توانم انجام دهم ' است. این خویشتن ادراک شده، به نوبه خود بر ادراک فرد از جهان و رفتارش تأثیر می‌گذارد. برای مثال، زنی که خود را قوی و لایق می داند، عملکردش بر جهان، کاملا متفاوت است با زنی که خود را ضعیف و ناتوان می داند. خود پنداره الزاما منعکس‌کننده واقعیت نیست، ممکن است کسی بسیار موفق و مورد احترام باشد ولی خودش را شکست خورده بداند."

و در ادامه می گوید:

" طبق نظریه راجرز، آدمی هر تجربه ای را در رابطه با خود پنداره خویش می سنجد. مردم دوست دارند به نحوی رفتار کنند که با تصویری که از خود دارند، همسان و هماهنگ باشند. تجربه ها و عواطفی که این هماهنگی را ندارند، تهدید کننده شده و ممکن است از حیطه آگاهی طرد شوند. این همان مفهوم "واپسرانی" از دیدگاه فروید است و راجرز معتقد بود این واپسرانی نه لازم است نه دائمی... چرا که فروید آن را حتمی می دانست و اینکه بخشی از تجربه ها همواره در ناخودآگاه می ماند... ."

دو جمله ای که بولد کردم شاید در انسان گرایی راجرز، از نگاه من بهترین نحوه توصیف انسان و شخصیت اوست که در حال حاضر هم در بین خیلی ها مطرح میشه. خیلی وقتا آدما رو میبینید که بهترین جایگاه های اجتماعی یا احترام خیلی ها رو به خودشون اختصاص دادن اما در درون احساس شکست خوردگی و یا حتی عقب ماندن می کنند. راجرز از خود آرمانی و خود واقعی صحبت میکنه و بعد جمله دوم که بولد شده رو مطرح می کنه و میگه آدما دوست دارن طوری رفتار کنن که با اون آرمانی که از خودشون دارن هماهنگ باشه. برای همینه که خیلی پروفایل ها، خیلی از بیوگرافی ها و خیلی چیزای دیگه مخصوصا تو فضای مجازی با چیزی که در واقعیت از یک آدم می بینیم متفاوته. همون آدمه، همون چهره رو داره اما خیلی وقتا بین عکس های فیلتری و چهره واقعی زمین تا آسمون فاصله اس، چون ما دوست داریم دیگران هم ما رو اونطوری ببینن که ما دوست داریم ببينيم نه اونطوری که واقعا هستیم. از خودمون طوری صحبت میکنیم که دوست داریم دیگران بدونن نه اینکه واقعا چی هستیم. برای همینه که خیلیا میرن سراغ هوش مصنوعی و ازش می پرسن چکار کنیم؟ تا اون آرمان و ایده آل رو به طوری که طرف مقابل هم جذب بشه مطرح کنن. این یه عملکرد دوطرفه اس ولی اصلش اینه که ما قاعدتا باید چیزی رو به نمایش بذاریم که واقعا در ما وجود داره. 

وجود دو حالت آرمانی و واقعی برای شخصیت انسان تفی نمیشه اما اگر خیلی به سمت آرمان گرایی بریم قطعا مشکلاتی گریبان گیر خواهد شد...

 

یه روانشناس خوابگاهی

بهترین مکان کسب درآمد برای یک روانشناس، خوابگاهه. فقط کافیه بفهمن تو اگرم روانشناس کاملی نباشی به هر حال یه چیزی بلدی -- مخصوصا تو حوزه خانواده ، ازدواج، روابط-- خلاصه مراجعه که از زمین و آسمون پیدا میشه که بیاد و برات یه سخنرانی قرا از شکست های عشقیش بکنه، تازه با وجود اینکه تو خوابگاه ها معمولا مشاور میذارن ولی خب خوابگاهی ها معمولا مشاور های محلی و سنتی خودشونو بیشتر قبول دارن دیگه ، خلاصه که فقط کافیه گوش شنوا داشته باشی و وقت زیاد و بلد باشی حال طرف و خوب کنی ، نونت رو روغنه.

پ.ن۱ : متاسفانه از حجم زیاد مراجعین برای خودم در اون تایمی که خوابگاه بودم، نونم تو ماست بود ولی تو روغن نبود چون به عنوان روانشناس مفت فعالیت میکردم، اینقدر که برای خودم احترام جمع کردم پول جمع نکردم، خلاصه شما مثل من نشید...:(

پ.ن۲: متاسفانه به علت اینکه دانشگاه ها تعطیله و خوابگاه هم نمیریم همون نون تو ماست هم ندارم و نمیدونم مراجعین عزیزم زنده ان تا من روی ماهشونو ببینم یا نه( که نون و ماستمو بگیرم ازشون):(((

پ.ن۳: با این میزان از مقبولیت منِ روانشناس بین خوابگاهیا ، باید گرایشم رو به سمت روانشناس خانواده و روابط ببرم، اینطوری به جای فعالیت قاچاقی حداقل رسمی مشاوره میدم و خرده سکه ای تو جیبم میره:)

نیاز و یک داستان

حرفم رو با تعریف یک داستان شروع میکنم:

[ضمن اینکه اگر بخوام به عنوان دانشجوی روانشناسی حرفه ای عمل کنم،طبق نظر APA اطلاعات باید محرمانه باشه و من خلاصه کلیت ماجرا رو تعریف میکنم.]

چند روز پیش کسی اتفاقی سراغم آمد و به نظر ناراحت می آمد. من رو نمی شناخت و به نظر برایش مهم هم نبود ولی انگار دلش صحبت می‌خواست. گوش دادم و فهمیدم چه مشکلی دارد، جالب بود مشکلش تازگی نداشت ، بیشتر از یک سال با آن درگیر بود. دردش این بود که برای فردی ۱۰۰ خود را گذاشته بود اما کمتر از ۵۰ دریافت کرده بود و در آخر هم همه چیز تمام شده بود. با درخواست معرفی کتاب سراغم آمد ولی انگار بیشتر از معرفی کتاب، حرف ها حالش را بهتر کرد...

حال حرف من این است ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که انسان ها ، موجوداتی اجتماعی هستند. نیاز اجتماعی داشتن در حال حاضر بین مردم ، به ویژه انسان های برون گرایی که دچار مشکلی می شوند خیلی مبرم است و گویا گاهی اصلا مهم نیست کِه باشی و چکاره باشی، همین که بشنوی کمک بزرگی میکنی ؛ اما چیزی که در مشکل فردی که داستانش را گفتم دیدم ، برقراری ارتباط با فردی بیشتر از روی نیاز به محبت ، توجه یا از همین قبیل بود.‌ وقتی با دیدگاه برطرف کردن نیاز--هر نیازی-- با کسی ارتباط بگیری در آخر شاکی از کمبود می شوی. منکر این نیستم که برای برقراری ارتباط بخشی به برطرف کردن نیاز اختصاص دارد اما اینکه تماماً به دنبال نیاز های شخصی باشیم کار درستی نیست ، روابط را از هم فرو می پاشد و دردی همچون درد یک ساله این جوان ایجاد می کند.

خیلی باید بزرگ منش باشی که اگر لطفی میکنی ، در صدد دریافت جبران نباشی.انسان ها برای برقراری یک رابطه باید نیاز های شخصی خودشان را تا حدودی خود به تنهایی جوابگو باشند نه اینکه از فرد مقابل انتظار برطرف کردنشان را داشته باشند. وقتی تشنه محبتی ، هرگز فرد مقابل توان جوابگویی صد در صدی نیاز به محبت تو را ندارد. علاوه بر آن ، فرد زده می‌شود و احساس سوء استفاده پیدا می‌کند ، اما وقتی سیراب باشی نیازی نیست که استرس جوابگویی دائم را برای خود و فرد مقابل ایجاد کنی. انسان ها به مرور نسبت به یکدیگر انتظاراتشان را وسعت می بخشند ، برد با کسی است که حتی در دوستی هایش نیازمند ترین نباشد بلکه به اندازه نیاز هایش را فاش کند.

در ادامه این بحث ، برایم جالب بود که این فرد مثل مراجعی بود که مرا مشاور خود می دید، دوست داشت نتیجه قولی که به من داد را هر طور شده به گوشم برساند. یاد مطلبی از کتاب اصول و مبانی مشاوره اثر ساموئل گلادینگ افتادم که در مراحل آخر مشاوره معتقد بود باید در صورتی که مراجع خود راضی باشد، با او در ارتباط بمانی و هر از گاهی درنظر بگیری که بهبودی داشته یا خیر. این جوان خود این درخواست را به من داد.  این ارزشمند بود که برای فردی به صرف یک گوش دادن ساده و شاید یک سخنرانی احتمالا قرا اینقدر تاثیر گذار به نظر برسی. این کاری است که همه افراد نه فقط روان‌شناسان می‌توانند در حق دوستان خود انجام دهند. امیدوارم دریغ نشود...

[ در ضمن این مطالب ، اینکه افراد برون گرای احساسی از سخنگو ترین افراد محسوب می شوند، قابل توجه است.]

پ.ن: شاید اگر انسان ها راهنمایی داشته باشند که هر از گاهی سر راهشان قرار بگیرد و چیزی در گوششان بخواند، کمتر خود را برای اتفاقاتی که ممکن است سال بعد به آن بخندند ، عذاب دهند.

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...