روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

خاطرات من و کنکور

به مناسبت سالگرد کنکورم میخوام اینجا یادی کنم از این دوره کذایی البته با تاخیر، چند روز پیش سالگردش بود ولی خب...

یادش بخیر! همین پارسال کنکور دادم. هنوزم احساس بچگی می کنم ولی به یه دوره جدیدی وارد شدم. کنکور اردیبهشت برام خیلی مهم تر بود ، روی تیر مانور نداده بودم ، کنکور تیر ، تیر آخر بود. واسه کنکور کارای عجیب غریب زیاد کردم، سمت قلمچی و گزینه دو نرفتم ، با مشاور های تحصیلی هم کاری نداشتم، خب من خودم یه پا مشاور بودم، مشاوره تحصیلی ، عشقی ، طلاقی یه کلاس دست من بود، نیازی نبود سراغ کسی برم که بهم بگه چی بخونم چی نخونم، خودم می دونستم و از طرفی اینقدر رو خودم شناخت داشتم که بدونم مسیرمو چه شکلی هموار کنم. شانس من مدرسمون به خودش زحمت نمی‌داد روی امتحان نهایی و کنکور مانور بده، صرفا معلما میومدن سر کلاس، یه نطقی می کردن و می رفتن تازه اگه حالشو داشتن! 

وارد دبیرستان که شدم، زیادی محبوبیتم رفت بالا، از این آدم عجیب ها بودم که میومدن بهش می گفتن چطوری درس میخونی که هیچ وقت کتاب دستت نیست ولی نمره هات بیسته؟ چطوری وقت میکنی بخونی وقتی کل روزت حتی تابستونات تو مدرسه می گذره؟ چند ساعت درس می خونی؟ رمز موفقیتت چیه؟ خدایی به این سوالا خیلی می خندیدم. نه از روی مسخره کردن ، از روی اینکه اینقدر براشون عجیب بود و خودشون تلاشی نمی کردن. 

من کتابای کذایی انسانی رو بارها خونده بودم و به آخرای تاریخ کنکور که رسیده بود داشت حالم از ریخت هر چی کتابه بهم میخورد. همیشه وقتی می گفتن چند ساعت درس میخونی، میگفتم من تایم نمی گیرم ببینم چقدر باید بخونم، هر وقت بخوام میرم سراغش و هر وقت بخوام تمومش میکنم هیچ وقت اینطوری نبود که اوووه بشینم ۸ ساعت یا بیشتر بخونم، چه خبره مگه مغزم رو از سر راه آوردم؟ آره خلاصه خیلی عشقی درس میخوندم ولی تلاشمو می کردم، از این ادمایی بودم که باید خودشون یاد بگیرن یعنی الان حتی تو دانشگاه هم خیلی به اساتید وابسته نیستم قرار به خوندن باشه خودم میخونم و خیلی فرقی نداره اونا چی بگن. درسای کنکورمم همین بود هر چی خوندم از خودم بود، روز کنکور که شد، اگه بگم استرس داشتم دروغ گفتم ، اینقدر ریلکس رفتم سر جلسه، ساعت ۵ صبح بیدار شدم و تا دانشگاه که محل برگزاری کنکور بود پیاده رفتم. همه میگفتن این بشر زده به سرش، مخصوصا اینکه صبح به اون زودی ، داشتم بستنی میخوردم ، فیلماش موجوده. دوستم بهم گفت دیوونه شدی این تایم بستنی می‌خوری میخوای مغزت یخ بزنه مگه؟ ولی خب مگه من گوش میدادم؟ معلومه که نه. کار خودمو می کردم، بستنی صبح زود واقعا حال میده و پشیمون نشدم از اینکه اون روز صبح بستنی خوردم. 

سر جلسه کنکور تیر، رام نمیدادن چون فکر می کردن چیزی همراهمه ، خیلی مسخره بود ولی خب بالاخره رفتم تو. اما برای کنکور اردیبهشت، تا زمانی که با دفترچه مواجه نشده بودم خوب بودم، بعد از اون یه دوتا سکته زدم. کنکور اردیبهشت پارسال ، لعنتی خیلی عجیب بود، کاملا متفاوت با کنکورای قبلی. سوالات طولانی تر و سخت تر، خلاصه همونجا گند زد به تمام روند من. جامعه شناسی و روانشناسیش، هر سوالش دو پاراگراف بود و خوندن و فهمیدنش زمان میخواست، اینقدر وقتمو گرفت که حتی وقت نکردم سمت ریاضی و فلسفه برم. چیز عجیبی بود، اصلا من مونده بودم چطور شد که این طوری شد. با اقتصاد و عربی اوکی بودم، از طرفی از جغرافی فراری بودم و عاشق تاریخ، ولی تو کنکور دقیقا درصد جغرافیم بالاتر از تاریخ شد و برای فنون هم به طرز عجیبی اونی که فکر میکردم نشد. 

کلا کنکور من خیلی متناقض بود، چیزایی که فکر میکردم بالا میزنم، پایین تر از اونایی شد که فکر میکردم کمتر میزنم. کنکور وحشتناکی بود برای رشته من، حتی نرفتم حساب کنم ببینم چند درصد زدم، ولی خب حدودا حدس میزدم باید بالا باشه اکثرش ، به هر حال خونده بودم نرفته بودم بخوابم که.

درصدا که اومد، برگام ریخت. اقتصادی که فکرش رو نمی کردم بالای ۵۰ شده بود، بقیشم همینطور. نزدیک ۷۰ درصد جامعه زده بودم با اون سوالای خونه خراب کنش، هنوزم یادم میفته رگ قلبم میگیره از سوالاش، البته من کنکور فرهنگیان هم داده بودم و درصدای اون دیگه خیلی درخشان بود، یادمه منابع اونو دقیقا از فروردین شروع کردم و تا روز قبل از کنکور تمومش کردم، ریسک بود که اینقدر دیر شدوع کردم ولی خب من میدونستم میرسونم. درصدای اونم بالای ۵۰ بود، یکی ۶۰ بود و دیگری نزدیک ۹۰. تراز بالایی بهم داد حدودا ۱۰۳۰۰. البته با اینکه بالا بود خیری ندیدم ازش، مصاحبه و اینام بود که خب اونم نزدیک ده هزار بود و با همین تراز ها رد شدم. خنده دار محض.  

جالب اینجا بود، کارنامه که اومد یادمه به یکی نشونش دادم و یهو از طریق یه کانالی همه جا پخش شد و خلاصه پیویم ترکید از این حجم از پیاما که چرا اینطوری شد و این حرفا، کلی پیام تسلیت و همدردی داشتم. خودم تعجب کرده بودم یه کارنامه چطوری اینقدر ترکونده بود، چطوری اینقدر هم دوره ای های منو تحت تاثیر قرار داده بود؟ اووه کلی ارزوی موفقیت برام فرستادن و در پرانتز گفتن خاک بر سر اونجایی که تو رو رد کرد. بلا استثنا همشون اینو گفتم با کلی دوست از شهرای مختلف آشنا شدم و واقعا دوره جالبی بود.

حالا این وسط دوستام میگفتن چطور شد که اینقدر موفق بودی، تو که خیلی به مغزت فشار نمیاری😂 راست میگفتن، مغز من خیلی اوقات تعطیله، زحمت نمیدم به کار بندازمش ولی خب این دلیل بر اینکه اگه فعالش کنم همچنان کار نکنه نبود. برای همین داستان من، از اون داستان هاس که هم توش خیلی تلاش هست و خیلی تو تنبلی.

روزی که رتبه ها اومد، همه فکر کردن عه آقا تهش هزار میشه دیگه، البته من خودمم همین فکر رو میکردم ولی خب احتمال بالاتر هم میدادم... یادمه معاون بهم زنگ زد اونم ساعت ۱۰ شب که چی شد؟ گفتم چی حدس میزنی گفت هزار؟ خندیدم. سال قبل از من که بهترین شاگرد انسانی کنکور داد شده بود هزار، همونو به منم تعمیم دادن. گفتم نه بابا، گفت دو هزار؟ بیشتر خندیدم، خدایی یعنی اینقدر غیرممکن میزد تو یه شهر کوچیک کسی بتونه یه رتبه ای بهتر از این بیاره؟ حالا من که سهمیه نداشتم بیشتر غیرممکن میزد. رتبه که اومد فرداش خبرش تو شهر خودمو و یه شهر دیگه ترکید و هر جا رفتم کلی تبریک داشتم. دیگه در سطح شهر معروف شدم یهو😂 کار به جایی رسید که همون حول و حوش خبر رسیدن رتبه ها بود که عموم هم فوت کرد و مردم بیچاره سر مراسم ختمش ، همزمان هم به من تسلیت می گفتن هم تبریک. یه پارادوکسی بود که نگو!  خلاصه که چیزای عجیب غریب زیاد تجربه کردم. همون روزا میگفتن تهران بزن ، زیر بار نرفتم. عطش من همیشه خیلی زیاد بود و میدونم هر جا برم حتی تهران هن نمیتونه عطش من و بخوابونه و این فقط تلاش خودمه که میتونه منو راضی کنه برای همین قیدشو زدم و رفتم یه جای دیگه.

روزی که نتیجه نهایی کنکور اومد و معلوم شد چه رشته ای قبول شدم، روز تولدم بود. دقیقا شنبه ۱۹ مهر اومد، نتیجه اش. من میدونستم چی قبول شدم و کجا، مشخص بود خب چیز عجیبی نبود. 

ولی من باید خیلیییییی خوشحال میشدم و نشدم. اون موقع فکر می‌کردم مسیرم اشتباهه ، چیز دیگه ای تو ذهنم ترسیم کرده بودم و یهو همه چی عوض شد. ناراحت بودم و نشد اون روز اونقدری که باید ذوق کنم. ولی ۳ آبان که وارد دانشگاه شدم، فهمیدم چقدر اشتباه کردم که اون روز عکس العمل خوشحالی نداشتم. هزار بار با خودم میگم مسیرم عوض شد ولی باید عوض میشد و این خیلی بهتره و فهمیدم خدا تو روز تولدم بهترین هدیه رو بهم داده که من باید استقبال میکردم و اون موقع از روی خریت نکردم. حالام دارم میبینم مسیر قبلی به دردم نمی خورد و این مسیر خیلی با تلاش من مطابقه.

چون کلی تلاش کردم تا به مرحله ای برسم که از هیچ تو اون شهر به همه چی برسم. همیشه بچه که بودم میگفتم دوست دارم در مقابل کل کشور قرار بگیرم و ببینم من چقدر میتونم از پسش بربیام و موفق بشم. کنکور بهترین وسیله بود و وقتی دوتا کنکور رو دادم و نتایجش اومد، دیدم من میتونم تو رقابت ها به درستی پیروز باشم و تلاشام بی جواب نمونده.

کسی از من مصاحبه نگرفت، مثل خیلی از این بچه های عضو قلمچی که وقتی رتبه میارن سریع مصاحبه میگیرن، ولی داستان من خود به خود تو کشور چرخید و چرخید تا کلی پیام برام اومد، من ناخودآگاه بدون اینکه تلاشی کنم مورد توجه قرار گرفتم، همیشه همین بوده هر جا پا گذاشتم مثل حضرت یوسف درخشیدم😂😂 ولی خب عوارضی هم داشت که بیخیالش میشم.

فعلا خوشحالم از اینکه دانشجوی روانشناسی تو یه دانشگاهی ام که توش حال میکنم. حتی با اینکه رسما یه روانشناس نیستم، کلی آدم سر راهم قرار گرفت که تونستم بهشون کمک کنم و هیچ چیز به اندازه این منو خوشحال نمیکنه. تو دانشگاه و بر اساس این دوره با کلی آدم جدید آشنا شدم و ازشون یاد گرفتم که برام عزیزن و روند من کلا شده آدمی که دوست داره کنار این آدما بمونه تا ازشون یاد بگیره و به کار بگیره.

آره خلاصه، اینم داستان کنکور من بود، به عنوان یه آدم با مغز تعطیل و سه رقم که براش معجزه کرد...

یادش بخیر

حال و هوای بهار منو بر می گردونه به دوران دبیرستان و کنکوری بودن، همیشه اوج کارم تو بهار بود مخصوصا فروردین. دقیقا آخرای همین روزا بود که یهو فهمیدم عه جهشی زدم و بیشتر از درسای اون سال خوندم که تمام سرگرمی اون روزامو تشکیل می‌داد. تو همین روزا داشتم آخرين زورمو واسه جمع کردن درسا می زدم که واسه اردیبهشت آماده باشم ، یادمه تو همین روزا از کوره در رفتم و به زمین و زمان ناسزا می گفتم چون زیادی خسته بودم. مدرسه هم همیشه فشار می آورد و روان سالم برای آدم نمیذاشت، یادش بخیر از وقتی وارد دبیرستان شدم خیلی پامو فراتر از چیزی که مدرسه میخواست میذاشتم ، سر کلاسی که دلم میخواست حاضر میشدم و اگه کلاس معلمی رو برای خودم مفید نمیدونستم می رفتم و سر کلاس یه معلم دیگه می‌نشستم ، این کار معمولا تو مدرسه ما ممنوع بود ، ولی منم آدمی که از تصمیمم عقب بکشم نبودم بنابراین به هشدار ها گوش نمیدادم و کار خودمو میکردم ، احتمالا خیلی مغرور به نظر بیام ولی نشستن سر کلاس معلمی که خودش هم حوصله اش از کارش سر میره ارزش چندانی نداره، برای همین ممکن بود دانش آموز سال دوازدهم انسانی باشم اما سر کلاس یازدهم ریاضی نشسته باشم و این برای من و معلما دیگه یه امر عادی بود. نماینده کلاس بودن هم بهم این قدرت رو می‌داد که همه چیز دستم باشه ، اتفاقات کلاس از بعد از من بیرون نمی رفت برای همین هر چی فیلم و عکس گرفتیم و شیطنت کردیم مدیر بیچاره حتی فکرشم نمیکرد که سه سال خود من رییس مافیا بودم و بازیش دادیم. از طرفی شیطنت های خودم با درس خوندن پاک میشد، به هر حال نمراتم و معدلم یه تنه جامعه آموزشی شهر رو خشنود می کرد ، خلاصه یه ترکیب خیلی متناقضی از بچه خوب و آرومی بودن و شیطون و سرکش بودن رو در خودم داشتم، در عین احترام و اعتمادی که در مدرسه بزرگان برای من قائل بودن برای باقی دانش آموز ها این امتیاز نبود خلاصه که در بحث تقلب هم اون زمان ها بسیار حرفه ای بودم ، تقلب می رسوندم اما نیازی به گرفتن نبود، معلما همیشه منو جدا میکردن تا بچه ها به من دسترسی نداشته باشن هر چند زرنگ بودیم و همچنان من کار خودمو به سرانجام می رسوندم و البته بماند ، بعضی از درس ها تصحیح برگه با من بود و در سخت گیر بودن از خود معلم بدتر بودم ، ولی ترکیب فرشته و یزید بودن عادت من بود، تابستان ها مدرسه بودم ، بابت همین همه چیز مدرسه تقریبا از زیر دستم رد میشد ، مافیایی بودم برای خودم ، در تمام آن سه سال اون مدرسه مثل توپ فوتبالی روی دست من می چرخید، واقعیت بود بعدها که از آنجا رفتم ، مدرسه فروپاشید، معلما هم دیگه معلمای سابق نشدن ، اون موقع که من بودم رفاقت داشتم باهاشون،  تهش هم حداقل دیلان کاریشون بالا می‌رفت چون نمراتم بالا بود. بعد از من دیگه کسی در همون سطح هم پیدا نشد😔😂 ، از روی غرور نمیگم واضحات بود ، یادش بخیر حتی نمرات نهایی و رتبه کنکورمم بعد از رفتنم برای اونا شد افتخار با هزار بدبختی ای که برام ساختن😂 تهش جشن گرفتن و گفتن هنر ما بوده که شده این ، چرت و پرت محض. آخر باری ها دعوامم شد با مدیر و خود و مدرسشو و بعضی معلماشو همه رو بردم زیر سوال، مدارس همینن لذتی اگر باشه خود دانش آموزا ایجادش میکنن ، مدیر و معاون فقط خرابش میکنن و منم همه اینا رو به مدیر گفتم و رفتم.

بعد از مدت ها وقتی برای دیپلم رفتم مدرسه ، احترام من هنوز اونجا سر جا بود به هر حال سری تو سرها داشتم بین اون همه آدم و همشون تو نخ اینکه چی شد که از زمان ورودم تا خروجی از اون مدرسه اینقدر اسمم رو زبون ها بود ، یادش بخیر!

پ.ن: خواستم نوشته باشم که خاطراتم برای خودم زنده بشه

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...