ایرانیِ خارجی
در طی این سالیان احساس میکنم هر چه بیشتر از ایران دور شدم، در ایران زندگی میکنم اما انگار بخشی از من در جایی دیگر سیر میکند. شاید وضعیت اسفباری برای من باشد که اگر از من بخواهند یک کتاب ایرانی پیشنهاد بدهم، کار برایم سخت میشود، نه اینکه ندانم کدام را بگویم ، به این خاطر که نخوانده ام یا اگر خوانده ام به شمار انگشتان دست خوانده ام، اما تا دل بخواهد کتاب هایی خارج از ایران را خوانده ام، گویا در من بخشی غیر ایرانی وجود دارد که اکثر اوقات در انتخاب های من غالب است و این فقط به کتاب خلاصه نمی شود ، گاهی فلسفه میخواندم ، غرق در نظریات غرب بودم ، جامعه میخواندم مشغول توجه به تجدد خواهی و تحول فرهنگی غرب بودم ، تاریخ خواندم دنبال مطالعه جنگ های جهانی بودم ،حال روانشناسی میخوانم و از پیروان سردمداران این علم هستم که ایرانی نیستند. خلأ بزرگی است در من که در همه این مسائل من سمت نظریات ایرانی نرفتم ، از جنگ خواندم اما جنگ هشت ساله خودمان را نخواندم ، فلاسفه غرب را خواندم اما توجه چندانی به ملاصدرا و ابن سینا نکردم ، در ادبیات از سعدی و حافظ فراری ام ، اما امیلی دیکینسون یا کریستینا روزتی را می شناسم ، رمان ها را میخوانم اما سمت دسته کتاب هایی با نویسندگان ایرانی نرفتم!
نقد را به خودم وارد میکنم من در ایرانی بودن خودم کم کاری کرده ام ، اگر فردوسی را می شناسم یک زمان در درکودکی از علاقه میخواندم الان می شناسم چون خواستند که بشناسم ، اگر بگویم نظریات غربی صرف نظر از درست بودن یا نبودن برایم جذاب هستند دروغ نگفته ام ، اگر مطالعه کرده ام به این معنا نبوده که درست میدانمشان، بلکه برایم جذاب هستند و کنجکاوم بدانم در آن قسمت از دنیا چه خبر بوده و هست!
اما باز هم میدانم حداقل من کم کاری کرده ام زیرا علاقه چندانی به مطالعه درباره جهانی که اکنون در آن هستم ندارم، دنبال ایسم ها هستم اما چرا با حکومت خودمان کاری ندارم؟ درباره حیوانات اطلاعات دارم اما هیچ کدام از آن حیوانات داخل ایران نیستند ، بله من مار دم عنکبوتی را می شناسم که فقط در ایران یافت میشود اما چه فایده، اطلاعات من به طور کلی قطره ای در برابر دریاست و این قطره حتی یک دومش ایران را هم شامل نمی شود و حتی برای خودم هم جالب است که همچنان راه خودم را می روم و با عذاب وجدانی از کم کاری به راهی دیگر کج نمی شوم!
حال نمیدانم آیا هنوز هم یک ایرانی هستم یا از تبار کسانی که اسماً مال یک کشورند و در عمل گویا از جایی دیگر آمده اند شبیه به شرکت های چند ملیتی که از اروپا آب می خورند و منابع کشور های آفريقايي را به غارت میبرند، من هم در ایرانم و از آنجا سر چشمه گرفته ام اما غنیمتم از منابع غربی می آید. البته در تفکراتم تغییری ایجاد نشده آنقدر یک روشنفکر غربی نشده ام که خود را غرب گرا بدانم اما اینقدر که در مسیر غرب گرا شدن حرکت کرده ام در راه منورالفکر ایرانی بودن گام برنداشته ام، این هم خود ضعف است و من هم با آن درگیرم اما هنوز دلیل قانع کننده ای برای اینکه مسیرم را عوض کنم پیدا نکرده ام...
این را هم نمیدانم که شناخت من از جهان خارج به قدری اشتباه هست که بابتش دچار عذاب وجدان از حجم اطلاعات به نسبت کم جهان خودم شوم یا خیر؟! هر چه که هست این نقد را به خودم وارد میکنم که باید بیشتر از خودمان میخواندم و نخواندم... در چی بودنِ خودم مانده ام!
[- نسخه ای از منِ ناشناس]