روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

چپ دست

چپ دست بودن هم دنیایی داره... صندلی چپ دست پیدا نمیکنی ، مجبوری رو صندلی راست دست ها بشینی . تازه همه راست دست ها هم ازت می پرسن چطوری با دست چپ می نویسی... خب آدم حسابی جوابش مشخصه همون طور که تو با دست راست مینویسی... اخرش هم انگ بدخط بودن بهت میزنن چرا؟! چون چپ دستی!! این چه استدلالیه؟! تازه یه تفکر چلاق گونه خاصی از آدم چپ دست دارن.

البته روز اختصاصی خودتو داری، هوش چپ دست ها هم که زبانزده ، کمیاب هم که هستن ، احترامی که به یه چپ دست میذارن زیاده دیگه چی میخوام از این بهتر؟! 

پ.ن: فقط کاش همه بدونن وجود یه چپ دست تو زندگی هر کسی یه نعمته😂

شِکوِه

در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال، دار را برای من کمال پرست
هنوز هم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمي نامردم زوال پرست

[- وزنش میشد : مَفاعِلُن فَعَلاتُن مَفاعِلُن فَعِلُن با اختیار شاعری ابدال]

پ.ن : فکر می‌کنم نیازی به باز کردن محتوای شعر نیست، به اندازه کافی فریاد شِکوه ها به گوش میرسه... روح فریاد زن این شِکوه ها شاد!
 

من و ادبیات

من مرد رهم چون از سفر باز آیم 

مُستَفعِلُ مُستَفعِلُ مُستَفعِلُ فَع /

 تق تق تَ تَ تق تق تَ تَ تق تق تَ تَ تق /

 _ _ U U  _ _   U U  _ _   UU   _

هرگز ز سفر دمی نمی آسایم

من باده عمر تا به آخر نوشم

از دُرد ته باده نمی اندیشم

هم آن لحظاتی که به نیکی طی شد

هم آنچه ز درد و رنج من حاصل شد

هم رنج و غمی که دوستان دادندم

هم قصه تنهایی پر فریادم

هم روز و شبانی که به ساحل بگذشت

هم در دل امواج خروشان پلشت

امواج برآمده ز رقص پریان

چه در آفتاب و چه به زیر باران

من کَس شده ام برای خود، نیک ببین

تا نیک نبینی نشوی نیک آیین

این شعر رو دیدم وقتی خوندم، ریتمی رو برام یادآور شد که تو دوران دبیرستان ، وقتی فنون میخوندم و چشمم به اوزان خورد-- البته از طریق یه استاد ادبیات بعدها سماعی یاد گرفتم-- و همین ریتم رو هم از ایشون به یاد دارم. 

یادش بخیر! اون موقع ها ادبیات برای من چیزی فراتر از یک درس بود، اینقدر غرق شدم تو نحویات و قواعدش که همه فکر میکردن پام برسه دانشگاه اولین رشته ای که انتخاب میکنم ادبیاته...

مهارت ادبیاتم اون دوره که تو رشته تخصصی خودم بودم زبانزد بود، خب قبلا گلستان می‌خواندم، شاهنامه میخواندم و... البته تفریحی بود به اینکه چی مینوشتند کاری نداشتم، علاقه من به خود ادبیات بود چیز هایی که به ذهنت می‌رسید به کار ببری و هنرمندی ات را به چشم همگان نشان دهی. لذت می‌بردم از اینکه نوشته ها رو بررسی کنم ببینم شاعر یا نویسنده زیبایی های ذهنش رو چطور به نظم و نثر درآورده. تشخیص آرایه ها جذاب بود و پی بردن به ماهیت کلی متن جالب توجه ، وزن و اختیارات شاعری هم که عاشق تشخیصش بودم . محال بود شعری زیر دستم بیاد و زیر و بم اون رو درنیارم از وزن گرفته تا آرایه. همونطور که وزن این شعر رو همون ابتدا نوشتم گاهی از اون دوران یاد میکنم و لبخند میزنم، هنوز نذاشتم از ذهنم فراموش بشن، یادمه سر کنکور هم از فنون فقط رو اوزانی تمرکز کردم که اکثریت قیدش رو میزنن و به جاش تاریخ ادبیات جواب میدن، یادش بخیر!  ادبیات هیچ وقت به من پشت نکرد، هر چند سر کنکور بهم بارها گفتن این ادبیات بود که من رو رها کرد ، ولی من هنوز هم ادبیات رو دوست دارم...

مجموعه کتاب های "کارآگاه استرایک"

مجموعه کتاب های "کارآگاه استرایک"

امروز معرفی این مجموعه کتاب تو لیست پست ها قرار گرفته،قصد داشتم یکی از کتاب ها رو نام ببرم ولی خب ترجیح دادم از کل مجموعه صحبت کنم. کاوری که برای این پست گذاشتم فقط جلد یکی از شش جلد این مجموعه کتاب هست.

همون طور که گفتم این مجموعه شامل ۶ جلد کتاب به ترتیب به نام های : 

۱. آوای فاخته

۲‌.کرم ابریشم

۳.رد پای شیطان

۴. سفیدی مرگبار

۵. خونِ خراب

۶. قلب سیاه جوهری

این مجموعه کتاب ها در ژانر تلفیقی - معمایی، جنایی، تا حدودی عاشقانه - به عنوان رمان خارجی به نویسندگی "جی. کی . رولینگ" که البته برای نوشتن این کتاب های جنایی تخلص رابرت گالبریث رو به کار گرفته ، منتشر شد. ترجمه این رمان ها با مترجمی ویدا اسلامیه که در میان مترجمان بسیار مورد قبول و کار ترجمه اش واقعا دست مریزاد داره، در انتشارات تندیس و... به چاپ رسید.

درباره نویسنده 

نویسنده این مجموعه ، خانم جی .کی . رولینگ رو احتمالا خیلی ها با مجموعه کتاب ها و فیلم های هری پاتر بشناسید. این نویسنده پیش از این داستان هایی نوشته بود که معروف ترین آنها در زمینه رمان نوجوان ، هری پاتر بود و بعد از آن، سلسله کتاب هایی در وصف مکان ها و موجودات ذکر شده در هری پاتر ، از جمله مدرسه هاگوارتز و موجودات عجیب و غریب آن منتشر کرد. در زمینه رمان های بزرگسال این مجموعه کتابی که امروز معرفی کردم هست که البته تحت پوشش BBC سریال کارآگاه استرایک هم ساخته شد. این نویسنده اونطور که من کتاب هاش رو مطالعه کردم در زمینه خیال پردازی و داستان های تخیلی فعالیتی بیش از سایر زمینه ها دارد. در داستان پردازی و جاندار کردن شخصیت ها نیز قلم قدرتمندی دارد و از نگاه من یکی از مثبت ترین نکات داستان های این نویسنده، واقعی جلوه دادن و به طور اختصاصی واقعی تصور کردن تخیلاتی است که خواننده می‌داند در واقعیت وجود ندارد اما آن را خودخواسته باور میکند. رولینگ همچنین در زمینه نوشتن جزئیات منحصر به فرد شخصیت ، ظاهر و مکان ها و به طور کلی جزئیات همه چیز می‌توان گفت خیلی حرفه ای عمل میکند.

 

درباره کتاب

همونطور که از اسم مجموعه پیداست ، شخصیت اصلی داستان ، فردی به نام " کورمورَن اِسترایک " است که ابتدا در بخش بازرسی ویژه پلیس نظامی و ارتش کار می‌کرده و بعد ها وارد شغل کارآگاه خصوصی میشه. داستان های این کتاب با اینکه مجموعه ای است؛ اما هر کتاب داستانی مستقل دارد و نهایتا مانند قلب سیاه جوهری به دو بخش ۱ و ۲ تقسیم می‌شود و در نتیجه هر کتاب ادامه داستان کتاب دیگری نیست. داستان ها در حالت جنایی و معمایی و اصطلاحا کارآگاه گونه پیش می روند با روند کتاب های هرکول پوآرو و خانم مارپل و در کنار این داستان تا حدودی از عاشقانه های شخصی خود کارآگاه استرایک هم سخن به میان میاد و کتاب به میزانی از خشک بودن دنبال کردن سرنخ ها و... خارج میشه. کتاب منحصر به فردیه که میتونم بگم با خوندنش شما به سمت ادامه اینکه داستان چی میشه پیش میرید و اصطلاحا کتاب از دستتون نمیفته ، درگیری ذهنی ایجاد نمیکنه و داستان ها طوری پیش میرن که اگر کتاب قبلی رو نخونده باشی اونقدر از کلیت ماجرا بی خبر نمیمونی. همچنین روند داستان طوری پیش میره که با قطعیت میتونم بگم نگران اینکه همون اول بفهمی مجرم کیه نباید باشی و تا لحظه آخر نمیتونی درست تشخیص بدی واقعا مجرم اصلی کدوم یکی از آدمایی هست که استرایک بهشون شک داره.

خودشناسی

سال هاست سعی در خودشناسی دارم، معتقدم قدم اول برای رویارویی با دیگران، برای شناخت آدمیان و برقراری یک تعامل سازنده چیزی که لازم و ضروری است شناختن خود است. این شناختن ، یک کلمه کلی است نه فرض بر یک زمینه خاص دارد و نه فقط شامل یک یا چند ویژگی است. انسان ها برای حتی تحمل یکدیگر نیازمند شناخت هستند. اولین چیزی که ایجاد علاقه یا تنفر در انسان ها نسبت به یکدیگر می کند همین شناخت های اولیه و شاید کوچک است که ممکن است بعدها عمیق تر شود. 

خودشناسی،  نوعی استقلال است برای تفکر در این که تو به شخصه به چه معتقدی؟! چه را می پسندی؟! از چه متنفری؟! چارچوب ها و معیارهایت چیست؟! و... و... این کار لازمه بقا و برقراری ارتباط به شیوه ای مناسب است چرا که هنگامی که ندانی دقیقا چه می‌خواهی،در توازن زندگی ات به مشکل خواهی خورد. انسانی که به دنبال شناخت دیگران است باید ابتدا خود را بشناسد ، در زمینه هایی مذهبی و دینی،  توانایی و استعداد،  سیاسی و اجتماعی و داشتن افکاری منحصر به خود زمانی که به دست می آید که « تحت تاثیر قرار گرفتن» به حداقل برسد. استقلال شخصیتی نکته ای بسیار مهم است همین مقدار که بدانی اعتقادت به فرض مثال به دین و مذهب تا چه حد است، خود شناسی است -- البته اینکه در پیشرفت این شناخت از خود نسبت به دین و سایر... چه کنی بحثی جدا دارد-- ولی به طور کلی انسان با خود شناسی ، راحت تر می تواند مشکلات خود را تشخیص دهد و در پی راهی برای حل آن برآید. 

متاسفانه خیلی از آدمیان به رندوم کاری و فکر نکردن درباره اینکه دقیقا چه چیزی برای خودشان مفید یا لازم است عادت دارند. اینکه در لحظه چه کنند ، چه بخواهند و... با شناختن تناقض دارد ، مسئله دیگر تعصب است، مخصوصا تعصب در زمینه دین و سیاست! صحبت درباره تعصب، خود نیازمند یک پست دیگر است از این رو در این بحث فقط به آن اشاره میکنم. تعصب همیشه ماندگار نیست و ولی این میزان از زیاده روی در تعصب به یک چیز، شناختن را زیر سوال می برد به همین خاطر،  بهتر است انسان ها تا جای ممکن از تعصب های بی ریشه خودداری کنند.

به شخصه، در راستای خودشناسی، به میزان زیادی تفکر و تأملی ژرف کردم تا شاید تکه های گمشده خود را در ناخودآگاه درونم پیدا کنم... اما همچنان مسائلی هست که با آنها درگیرم، احساساتم ، باور هایم و خیلی از چیز هایی که در جامعه اکنون خیلی ها جبهه خود را مشخص کرده اند من با انتخاب کدام یک از آن ها درگیرم،هنوز هم در جهت بعضی مسائل ، اینکه واقعا من چه می‌خواهم اشکالاتی وجود دارد و در تلاشم به استقلال انتخاب درست آن ها نیز برسم اما این فرایند ، دوروزه و دو ماهه نیست و سال ها زمان می برد؛  به همین منظور، تا زمانی که به یک انتخاب، مطابق چیزی که واقعا میخواهم برسم -- منظور صرفا ایده آل های ذهنی نیست-- مجبورم محتاطانه عمل کنم، اصطلاحاً نه چپِ چپ باشم و نه راستِ راست. چرا که ترجیح می دهم یک انتخاب کنم و تا آخر پای همان انتخاب بمانم نه اینکه صد انتخاب داشته باشم و در آخر به هیچ کدام پایبند نمانم. البته مسائل دیگری هم هست که جای گفتن دارد اما شاید بعدها بیان کردم.

به طور کلی، انسان ها در هر جای دنیا هم که باشند، باید از این "خود" سر در بیاورند. در معرفت شناسی و فلسفه مسئله " من" مطرح است که دکارت از آن به عنوان " منِ اندیشنده" نیز یاد می‌کند و اشاره به این دارد که از این   "خود یا من" چه کار ها بر می آید و چطور می توان به آن واقف شد. در هر صورت، انسانی که خود را از حفظ نباشد، تمام پیچ و تاب های درونی خود را طی نکرده باشد، بالاخره یک جایی به بن بست می‌خورد. تأمل و تعمق نه فقط در مسائل سیاسی و مذهبی و جبهه گیری در این مسائل ، بلکه در قدم اول درباره خود انسان واجب است. بهتر است اول بدانیم دقیقا چه میخواهیم بعد درخواست کنیم ، بعد تصور و خیال پردازی کنیم ، ایده آل سازی کنیم و... والسلام.

 

دختران آلفا ، پسران بتا

چیزی که مدت خیلی زیادیه ذهن من رو درگیر کرده، مسئله " آلفا و بتا " بودن انسان هاست. اینطور که به نظر می رسد انسان های بتا -- زن و مرد -- هر دو جنس ، انسان های احساساتی و دارای ویژگی هایی مثل گرمی و صمیمیت یا برقراری ارتباط و عواطف بهتر و... هستند که البته به طور کلی بیان کردم، عمیق تر شدن در این موضوع جای بحث دارد. 

اما انسان های آلفا -- خصوصا مردان-- انسان هایی به نظر جذاب -- احتمالا هم از نظر ظاهری (منظور شیوه راه رفتن و برخورد و...) و هم از نظر شخصیت-- هستند. این نوع مردان احتمالا و از نظر من غالبا ویژگی های کنترل گرانه و رئیس مآبانه ای دارند، غرور و خودستایی -- نه به منظور منفی یا از خود راضی بودن بلکه به منظور اعتماد به نفس داشتن-- در چهره شان به چشم می آید ، و از نگاه بعضی قدرت هم در شخصیت آنها جلب توجه می نماید.

اما چیزی که بیشترین جای بحث را دارد، زنان آلفا هستند. زنان آلفا هم ویژگی هایی مشابه مردان آلفا دارند اما مشکل اصلی نوع نگاه یا برداشت ویژگی ها و روند رفتاری این زنان است که به نظر می آید در بین افرادی --شاید تعداد زیادی-- به اشتباه برداشت شود. این طور که به چشم می آید این زنان به جای اینکه به صورت مستقل یک شخصیت اصطلاحا آلفا در نظر گرفته شوند بیشتر به عنوان زنانی با شباهت بسیار به مردان شناخته می شوند.

یعنی به جای اینکه یک دختر با ویژگی هایی آلفاگونه شناخته شوند، بیشتر دخترانی تصور می‌شوند که پسرانه رفتار می‌کنند. متأسفانه در بین تعدادی از مردم--شاید زیاد-- ، ویژگی هایی مربوط به شخصيت آلفا، بیشتر به مردان نسبت داده می شود به همین دلیل ، دختران دارای این ویژگی با پسران اشتباه گرفته می شوند.

[ توجه داشته باشید بنده در مورد دخترانی که تظاهر به پسر بودن می‌کنند، تام بوی ها و از این قبیل صحبت نمی‌کنم. موضوع درباره شخصیت آلفای زنان است بدون اینکه تظاهر به پسر بودن در کار باشد.]

مشکل حال حاضر، جا نیفتادن شخصیت آلفای دختران است. صرف به زبان آوردن جمله ای با مفهوم اینکه آنها شبیه پسران هستند بیشتر از اینکه مایه افتخار باشد ، نشان از نادانی گوینده جمله و ایجاد فشار روانی بالایی برای یک دختر است. باید پذیرفت ویژگی های شخصیتی از قبیل ریاست ، کنترل گری ، ابراز احساسات ، اجتماعی بودن و... ربطی به جنسیت ندارد اما بعضی انسان ها متاسفانه درکی از این مقوله ندارند و با جنسیتی کردن این نوع ویژگی ها به خیلی از انسان های دارای این ویژگی آسیب هایی به ویژه روانی می‌زنند. 

بر خود لازم دانستم در این باره متنی بنویسم، تا بلکه بی دلیل گفتن جمله مبارک " این دختر ، چقدر شبیه پسر هاست" از دهان مبارک تر عده ای بیفتد. تعداد انسان های بتا در دختران معمولا بیشتر است و تعداد مردان آلفا هم از دختران بیشتر است ، به همین دلیل دیدن مردان بتا و دختران آلفا برای عده ای گویا عجیب می نماید. 

اگر یادتان باشد زمانی ، ترند شده بود به پسرانی که به نظر عده ای شبیه دختران -- دارای ویژگی های به ظاهر و به نام دخترانه-- بودند، واژه "پرنسس" را اطلاق کرده بودند، که واکنش منفی این پسران را به همراه داشت. صرف نظر از شوخی، این پسران دختر نبودند بلکه تنها ویژگی هایی داشتند که در دختران بیشتر به چشم می آید و این ها مردانی بتا هستند. و جای مسخر کردنی ندارد به هر حال جامعه به پسران بتا هم نیاز دارد. درباره دختران هم همین وضع است اما دیگر جای شوخی به کار نمی رود بلکه جدی تصور بر این است که این دختران اگر پسر نباشند ، حداقل شبیه پسران هستند، در حالی که صرفا ویژگی هایی در آنها بیشتر به چشم می‌خورد که در مردان بیشتر است.

این طرز تفکر اشتباه، قطعا پسران و دختران رو مورد هدف و شک به اینکه واقعا چه هستند وادار می‌کند. انسان ها بارها در تست های شخصیت مثل  mbti و راجرز و... شرکت می‌کنند، اما همچنان به کار بردن ویژگی ها به عنوان اینکه فلان ویژگی پسرانه است و دیگری دخترانه و به طور کلی جنسیتی کردن رواج دارد. 

امیدوارم این مطلب جا بیفتد که یک دختر آلفا و یک پسر بتا ، نه عجیب هستند ، نه ناشناخته و نه نا متعارف و اشتباه و نه شبیه به کسی، بلکه مکمل یکدیگرند. البته که مشکل دیگر این است که دختران آلفا ، دقیقا مورد هدف دختران بتا قرار می گیرند. عادت انسان هاست وقتی کسی را مشابه خود نبینند او را متهم به نداشته هایش می کنند، جالب است یک دختر آلفا، بیشتر از خود دختران شباهتش به پسر را می شنود نه از جنس مخالف و این برای دختران دردسر ساز است چرا که رقابتی ، حسادتی یا هر چه اسمش را بگذاریم بین دختران وجود دارد که وقتی هم جنسان خود را مورد همچین تخریبی قرار می دهند که البته بی قرض نیست، بیشترین فشار بر یک دختر وارد می شود. جالب است بدانید این دختران ، با دختر آلفا واقعا مثل یک پسر رفتار می کنند گویا با یک پسر واقعی طرفند ، البته از عشوه ها و ناز هایی که باید متحمل شوند دیگر نمی گویم... ولی فکر نمی کنم جذابیتی داشته باشد دختری باشی که پسر تصورت کنند، چون قطعا تبعاتی به همراه دارد که برای روابط خود دختر هم مشکلاتی به وجود می آورد وقتی مقابل یک پسر واقعی قرار می گیرد و... خلاصه بحث را بیش از این ادامه نمی دهم ولی خب از هم جنس آسيب ناشناخته خوردن خوب نیست...

در پایان حرفم، قصدم این بود که در این باره صحبت کنم، چون میدونم هستند افرادی که این ویژگی ها رو داشته باشند یا دچار تبعاتش باشند. در حد یک روشن سازی ساده تنها کاری بود که از دستم برمیاد انجام بدم هم برای پسران هم دختران،  شناخت این ویژگی ها و روند شخصیتی شان بسیار مفید خواهد بود... امیدوارم جمله های بی فکرانه درباره شخصیت این انسان ها به خلای ناگفته ابدی فرستاده شود و دیگر شاهد شنیدن این جملات نامعقول-- و به طور بی ادبانه ای ناپسند-- نباشیم.

[- خوشحال میشم اگه نظری دارید ، بنویسید.  امیدوارم این مطلب بیشترین بازدید رو برای وبلاگ من داشته باشه تا حق آگاهی سازی برای نمونه حاضر در این جامعه مفید واقع بشه.]

باران

هوای بارونی امروز اینقدرررررر خوب بود که بعد از کلاس، بالاخره زدم بیرون و ساعت ها زیر بارون بودم، وقتی اومدم خونه،قشنگ خیس آب شده بودم.

خیلی زیاد راه رفتم، چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم و انگار زیر بارون بودن بهترش هم کرد، سردرد هام بالاخره با بیرون رفتن خوابید. هوا اینقدر خوب بود انگار اومدی شمال، اصلا بهشت! 

با شمال خیلی فاصله داریم ولی امروز و جایی که من رفته بودم اصلا وایب شمال می‌داد شدید... کلی عکسای قشنگ گرفتم از طبیعت ، شکوفه ها و بارون دلم میخواست اینجا هم بذارم، ولی خب چون بعدا پاک میشن لطفی نداره. شاید هیچ وقت اینطور از بیرون بودن لذت نبرده بودم، حال مثبتی داشت واقعا فارغ از هیچی زیر بارون بودن، بیشتر میموندم دیگه با موش آب کشيده فرقی نداشتم و از طرفی هم سرماخوردگی در انتظارم بود برای همین به همین میزان قناعت کردم و با موی خیس نشستم تا خشک بشم:) 

بزن باران، و شادی‌بخشِ جان را
بباران شوق، و شیرین کن زمان را
به بامِ غرقه در خون دیارم
بپا کن، پرچمِ رنگین‌کمان را

بزن باران، که بی‌صبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو بباران
بزن باران، بشوی آلودگی را
ز دامانِ بلندِ روزگاران...

و چه خوش خواند جناب قمیشی:

بارون و دوست دارم هنوز... بدون چتر و سر پناه... وقتی که حرفای دلم ، جا میگیرن توی یه آه...

 

مرگ

وضعیت طوریه که قادرم یه سردرد ساده رو به میگرن و سینوزیت و چیزای بدتری نسبت بدم و برای خودم نسخه دارو های عامل مرگ بنویسم...

- اگه دیگه پیامام رو ندیدید بدونید جان به جان آفرین تسلیم کردم...

برای این روح سفرکرده ، فاتحه ای ختم گردد.

[ وصیت نامه اینجانب متقاعبا منتشر می‌شود.]

قبرستون

تا حالا نصفه شب قبرستون رفتید؟!

شاید مسخره به نظر بیاد ولی حس و حال عجیبی داره. من عادت دارم برم قبرستون و اصطلاحا قبر ها رو متر کنم😂 امشب به سرم زد شب برم و ببینم چطوریه... خب خیلی خوش گذشت. ( هر چند مرده ها رو زا به راه کردم نصفه شبی😁)

[اگه شجاعتش رو دارید امتحانش کنید،کار جالبیه.]

لحظات آخر...

۴ دقیقه دیگه مونده... ۴ دقیقه تا ورود به سال جدید ، به عمر جدید ، به بهار جدید...

۳ دقیقه تا خود را رها کردن اما نه برای روبوسی های عید ، برای رها کردن غم و فشاری که امسال متحمل شدیم...

۲ دقیقه تا نشستن لبخندی با خط غم...

۱ دقیقه تا بغل های افسرده همراه با تبریک عید...

و...

لحظه آخر، خداحافظی با مزخرف ترین سال عمر یک بشر ۹۰ میلیونی... 

مبارک باشه رویش جدید!

تایپ

XXXX: 

تو کدوم بخش از روابط انسانی بهتر عمل می‌کنی؟ 

ـXXTX: بخش قطع ارتباط...

- یه آزمون mbti دادم این چند وقت پیش ، همه چی پنجاه پنجاه بود عملا ، تنها چیزی که با اختلاف مشخص بود درصد بالای منطق بود و داغون بودن سطح احساساتم... آزمون روش نمیشد بگه xxtx هستی به جاش کلی حاشیه گذاشت تا منو تو یکی از تایپ ها به زور جا کنه ولی من که میدونم با اون درصدا هیچ کدومش نیستم😂😑

از پشت کوه آمده ام...

از پشت کوه آمده ام 

چه می‌دانستم اینور کوه ، باید برای ثروت حرام خورد...

برای عشق خیانت کرد...

برای خوب دیده شدن ، دیگری را بد نشان داد...

و برای به عرش رسیدن ، باید دیگری را به فرش کشاند...

وقتی هم با تمام سادگی از آنها می پرسم

می گویند از پشت کوه آمده ای؟!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم

و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفند ها ، از دست گرگ ها باشد

تا اینکه اینور کوه باشم و گرگ ها ، انسانیت را بدرند...

 

نیاز و یک داستان

حرفم رو با تعریف یک داستان شروع میکنم:

[ضمن اینکه اگر بخوام به عنوان دانشجوی روانشناسی حرفه ای عمل کنم،طبق نظر APA اطلاعات باید محرمانه باشه و من خلاصه کلیت ماجرا رو تعریف میکنم.]

چند روز پیش کسی اتفاقی سراغم آمد و به نظر ناراحت می آمد. من رو نمی شناخت و به نظر برایش مهم هم نبود ولی انگار دلش صحبت می‌خواست. گوش دادم و فهمیدم چه مشکلی دارد، جالب بود مشکلش تازگی نداشت ، بیشتر از یک سال با آن درگیر بود. دردش این بود که برای فردی ۱۰۰ خود را گذاشته بود اما کمتر از ۵۰ دریافت کرده بود و در آخر هم همه چیز تمام شده بود. با درخواست معرفی کتاب سراغم آمد ولی انگار بیشتر از معرفی کتاب، حرف ها حالش را بهتر کرد...

حال حرف من این است ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که انسان ها ، موجوداتی اجتماعی هستند. نیاز اجتماعی داشتن در حال حاضر بین مردم ، به ویژه انسان های برون گرایی که دچار مشکلی می شوند خیلی مبرم است و گویا گاهی اصلا مهم نیست کِه باشی و چکاره باشی، همین که بشنوی کمک بزرگی میکنی ؛ اما چیزی که در مشکل فردی که داستانش را گفتم دیدم ، برقراری ارتباط با فردی بیشتر از روی نیاز به محبت ، توجه یا از همین قبیل بود.‌ وقتی با دیدگاه برطرف کردن نیاز--هر نیازی-- با کسی ارتباط بگیری در آخر شاکی از کمبود می شوی. منکر این نیستم که برای برقراری ارتباط بخشی به برطرف کردن نیاز اختصاص دارد اما اینکه تماماً به دنبال نیاز های شخصی باشیم کار درستی نیست ، روابط را از هم فرو می پاشد و دردی همچون درد یک ساله این جوان ایجاد می کند.

خیلی باید بزرگ منش باشی که اگر لطفی میکنی ، در صدد دریافت جبران نباشی.انسان ها برای برقراری یک رابطه باید نیاز های شخصی خودشان را تا حدودی خود به تنهایی جوابگو باشند نه اینکه از فرد مقابل انتظار برطرف کردنشان را داشته باشند. وقتی تشنه محبتی ، هرگز فرد مقابل توان جوابگویی صد در صدی نیاز به محبت تو را ندارد. علاوه بر آن ، فرد زده می‌شود و احساس سوء استفاده پیدا می‌کند ، اما وقتی سیراب باشی نیازی نیست که استرس جوابگویی دائم را برای خود و فرد مقابل ایجاد کنی. انسان ها به مرور نسبت به یکدیگر انتظاراتشان را وسعت می بخشند ، برد با کسی است که حتی در دوستی هایش نیازمند ترین نباشد بلکه به اندازه نیاز هایش را فاش کند.

در ادامه این بحث ، برایم جالب بود که این فرد مثل مراجعی بود که مرا مشاور خود می دید، دوست داشت نتیجه قولی که به من داد را هر طور شده به گوشم برساند. یاد مطلبی از کتاب اصول و مبانی مشاوره اثر ساموئل گلادینگ افتادم که در مراحل آخر مشاوره معتقد بود باید در صورتی که مراجع خود راضی باشد، با او در ارتباط بمانی و هر از گاهی درنظر بگیری که بهبودی داشته یا خیر. این جوان خود این درخواست را به من داد.  این ارزشمند بود که برای فردی به صرف یک گوش دادن ساده و شاید یک سخنرانی احتمالا قرا اینقدر تاثیر گذار به نظر برسی. این کاری است که همه افراد نه فقط روان‌شناسان می‌توانند در حق دوستان خود انجام دهند. امیدوارم دریغ نشود...

[ در ضمن این مطالب ، اینکه افراد برون گرای احساسی از سخنگو ترین افراد محسوب می شوند، قابل توجه است.]

پ.ن: شاید اگر انسان ها راهنمایی داشته باشند که هر از گاهی سر راهشان قرار بگیرد و چیزی در گوششان بخواند، کمتر خود را برای اتفاقاتی که ممکن است سال بعد به آن بخندند ، عذاب دهند.

نوروز متفاوت

نوروزی خونین را تجربه می‌کنیم که خیلی ها، در این عید-- که امسال مبارکی اش نزد ایرانیان به مبارکی قدمت چند هزار ساله اش نیست -- در کنارمان نیستند. اگر بگویم یک نفر کم گفته ام ، اگر بگویم هزاران نفر باز هم کم گفته ام، عده زیادی در سال جدید در کنارمان نیستند، یک دوست ، یک آشنا، یک خویشاوند و در بدترین حالت یک غریبه که حتی نامش به گوشمان هم نخورده است.

پارادوکس بزرگی است بین گرامی داشتن این عید مبارک و سوگواری هم نوعانی که دیگر افتخار دیدنشان را نداریم. قلمم نمی نویسد اگر بگویم عیدتان مبارک... عیدی در کار نیست، جوانانمان رفتند، کودکانمان رفتند، خانواده هایمان رفتند،هم نوعانمان رفتند... یا با اعتراض تنهایمان گذاشتند یا با جنگ یا با بیماری گاهی هم به قول کالبد شکافی پزشکی با دلایلی نامشخص!

نوروزمان آغشته به خون مردمانمان است. کودکان مینابی چند سال داشتند که حقشان ندیدن شکوفه های بهار جدید بود؟! جوانان دنا گناهشان چه بود که در دریا بی دفاع از بینمان رفتند؟ نوجوانانمان چه می خواستند که به اعتراضی پا به دنیای دیگر نهادند؟ ما زندگانِ اکنون چه کردیم که تقاص آن این کشتار های خونین است؟!

درد بیان می شود اگر بگویم عیدتان مبارک. اما باز هم انسان به امید زنده است، ایرانیان در سخت ترین شرایط باز جوانه زنده اند، با درد های فریاد نزده می گویم عیدتان مبارک. باشد که این عید پرده بردارد از سیاهی ای که در آن گرفتار شده ایم، که سال جدیدمان با غم و اندوه سوگواری از دست دادن هایمان پربار باشد، که جوانانمان هر لحظه را با غم زندگی نگذرانند. درختمان شاخه هایش شکسته، اما از ریشه خشک نشده، سهراب سپهری زمانی گفت " چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت" ایرانی بودیم و هر چه داشتیم کنار گذاشتیم و زیر باران آمدیم تا شاید فقط شاید این گونه رنج ها سر باز کند و آتشمان گلستان شود. هنوز هم امید است، امید به دیدن ایرانی نه فقط قوی و پایدار ، بلکه یکدست ، به دور از سیاهی و ظلمات داخلی و خارجی.

عیدتان مبارک.

پ.ن: در قالب یک هم وطن ایرانی، برای تک تک هم وطنانم آرزوی گذر از زمان ثابت مانده تاریکی و برای ایرانم آرزوی گذر از صخره پلیدی و جنگ و جدال داخلی و خارجی منفور می کنم. سوگواری هایمان تمام نمی‌شود اما امید به جوانه زدن دوباره ایرانیانی دارم که جای خالی از دست رفتگانمان را پر کنند‌. امید...

دلتنگی

دلم تنگ خاطراته.

دلم تنگ زیبایی های گذشته است. تنگ زندگی هایی که داشتم ، میتونستم داشته باشم یا قراره داشته باشم.

دلم تنگ آینده ایه که نمی دونم چی میشه، برای خودم ، برای بقیه ، برای همه...

دلم تنگ محبت هاییه که قبلا کردم و الان از دلم نمیاد تکرارش کنم. من ناراحتم ، ناراحت تلاش هایی که کردم و نشد. صد هایی که گذاشتم و نشد. داستانی که باید نشد. اما بهتر از همه این ناراحتی ها برام اتفاق افتاد اما دلتنگی من رفع نشد که نشد.

دلم تنگه ، ناراحتم.

دلم تنگ اتفاقات قشنگه. خنده های از ته دل. خوشی های بچگی. رویا های بزرگ شدن.

الان بزرگ تر از دوران بچگیمم هنوزم بچه ام ولی انگار دلم گیر گذشته است. دلم تنگ چیزاییه که خودمم هنوز نمیدونم دقیقا شامل چیا میشه.

حسرت ، حسرت ، حسرت.

دلم تنگه و الان به گذشته هام تلخ خنده می زنم. اشک نریختم، هیچ گاه توان اشک ریختن برای درد هایم نداشتم اما چه خنده ها که به خودم روانه نکردم! ظاهرا دیواری مستحکم و بی احساسم که جسارت له کردن اتفاقات تلخ زندگیم را دارم. اما هیچ کس درونم را نمی بیند... داغون تر از این حرفام که به قلم در بیاورم،  به ظاهر بکشانم ، به تصویر درآورم نقاشی تاریکی درونم را...

هعی...!

[- نسخه ای از منِ ناشناس]

کتاب "کتابخانه نیمه شب"

کتاب "کتابخانه نیمه شب"

دوست داشتم اولین کتابی که درباره اش اینجا صحبت میکنم ، کتابخانه نیمه شب باشه ، یک اثر روانشناختی که مرتبط با رشته خودم هم هست. کتابی در ۴۲۸ صفحه با چاشنی افسردگی و نگاه منفی به زندگی شخصی به نویسندگی مت هیگ.

قطعا خیلی ها این کتاب رو مطالعه کردند، مضمون کتاب بسیار آموزنده و شیواست ، هنرمندانه داستان را برای خواننده به تصویر می کشد و قوه تصور و خیال پردازی را فعال میکند. اگر بگوییم حین خواندن یا بعد از آن ، به تفکر و تأمل می نشینیم بیراه نگفته ایم.این کتاب به زیبایی حسرت ها را بیان می‌کند.

افسردگی دردی است که انسان را به افکار منفی و قاتل دچار می کند. حسرت ها ، ناامیدی ها ، شکست ها همه لغات مرتبط است.همه این اصطلاحات در این کتاب به چشم می آید و راه رهایی به زیبایی بیان شده. می توانم بگویم برای افرادی که علاقه مند به جزئیات کتاب ها هستند -- بیشتر افراد رمان خوان--  یا کلیات و محتوای کتاب-- افرادی اهل مطالعه علمی-- برایشان قابل توجه است ، این کتاب مناسب ترین است.

 

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...