من و ادبیات
من مرد رهم چون از سفر باز آیم
مُستَفعِلُ مُستَفعِلُ مُستَفعِلُ فَع /
تق تق تَ تَ تق تق تَ تَ تق تق تَ تَ تق /
_ _ U U _ _ U U _ _ UU _
هرگز ز سفر دمی نمی آسایم
من باده عمر تا به آخر نوشم
از دُرد ته باده نمی اندیشم
هم آن لحظاتی که به نیکی طی شد
هم آنچه ز درد و رنج من حاصل شد
هم رنج و غمی که دوستان دادندم
هم قصه تنهایی پر فریادم
هم روز و شبانی که به ساحل بگذشت
هم در دل امواج خروشان پلشت
امواج برآمده ز رقص پریان
چه در آفتاب و چه به زیر باران
من کَس شده ام برای خود، نیک ببین
تا نیک نبینی نشوی نیک آیین
این شعر رو دیدم وقتی خوندم، ریتمی رو برام یادآور شد که تو دوران دبیرستان ، وقتی فنون میخوندم و چشمم به اوزان خورد-- البته از طریق یه استاد ادبیات بعدها سماعی یاد گرفتم-- و همین ریتم رو هم از ایشون به یاد دارم.
یادش بخیر! اون موقع ها ادبیات برای من چیزی فراتر از یک درس بود، اینقدر غرق شدم تو نحویات و قواعدش که همه فکر میکردن پام برسه دانشگاه اولین رشته ای که انتخاب میکنم ادبیاته...
مهارت ادبیاتم اون دوره که تو رشته تخصصی خودم بودم زبانزد بود، خب قبلا گلستان میخواندم، شاهنامه میخواندم و... البته تفریحی بود به اینکه چی مینوشتند کاری نداشتم، علاقه من به خود ادبیات بود چیز هایی که به ذهنت میرسید به کار ببری و هنرمندی ات را به چشم همگان نشان دهی. لذت میبردم از اینکه نوشته ها رو بررسی کنم ببینم شاعر یا نویسنده زیبایی های ذهنش رو چطور به نظم و نثر درآورده. تشخیص آرایه ها جذاب بود و پی بردن به ماهیت کلی متن جالب توجه ، وزن و اختیارات شاعری هم که عاشق تشخیصش بودم . محال بود شعری زیر دستم بیاد و زیر و بم اون رو درنیارم از وزن گرفته تا آرایه. همونطور که وزن این شعر رو همون ابتدا نوشتم گاهی از اون دوران یاد میکنم و لبخند میزنم، هنوز نذاشتم از ذهنم فراموش بشن، یادمه سر کنکور هم از فنون فقط رو اوزانی تمرکز کردم که اکثریت قیدش رو میزنن و به جاش تاریخ ادبیات جواب میدن، یادش بخیر! ادبیات هیچ وقت به من پشت نکرد، هر چند سر کنکور بهم بارها گفتن این ادبیات بود که من رو رها کرد ، ولی من هنوز هم ادبیات رو دوست دارم...