فراموشی

از روزی که حافظه مو از دست دادم، سال ها می گذره. من بودم و گیجی و سرگردانی و پوچی و فراموشی همه چیز. خودم را فراموش کرده بودم، اسمم رو به یاد نمی آوردم، خانواده ام رو نمی شناختم و تمام خاطراتم پریده بود.

پوچ بودم ، پوچِ پوچ.

هنوز به اون داستان فکر می‌کنم، انگار اندازه یک عمر طول کشید تا برگشت؛ هنوز به احساس اون لحظه فکر می‌کنم، بی خیالی محض! من حافظه ام رو از دست داده بودم اما گویا مهم نبود ، مهم نبود که حتی یادم نمیومد کی بودم ، ترس نداشتم ، خانواده اما چرا اینقدر ترسیدند که آینده نه چندان معلوم فراموشی من رو هم در نظر گرفتند؛ اما من بی خیال بودم ، بی اهمیت ترین حالت ممکن!

بی حسی بود اما حس خوبی بود! دغدغه ای نداشتم ، سرم درد می کرد ، فکرم کار نمی‌کرد اما مهم نبود. انگار توی یه دنیای دیگه بودم ، مشغول پرواز در دنیایی که خودم هم نمی‌دونستم توش چکار می‌کردم، می‌کنم یا خواهم کرد. تو این دوره خیلی کوتاه از نادانی محض خودم لذت بردم، انگار نوزادی بودم که تازه متولد شده بود، صفرِ صفر! وقتی حافظه ام برگشت ، انگار از دنیای بی‌خیالی پرت شدم وسط دغدغه و شلوغی های ذهنم ، سنگینی زندگی رو روی دوشم حس کردم. 

هنوز هم نتونستم اون روز فراموشی رو فراموش کنم ، اون احساس رو ، اون سبکی رو، اون آرامش رو... هنوز دنبال همون بی خیالی محض هستم، چیزی که تجربه اش کردم و دیگه تا الان ندیدمش شاید تنها جایی که این محض بودن همه چی رو دیدم قبرستون هایی بود که می رفتم و مزاحم ساکنان خفته آنها می‌شدم، سکوت محض! 

خفتگان، بی‌خیال ، در جایگاهشان خوابیده بودند، نگاهشان می‌کردم بی دغدغه! بدون درد! در آرامش سکوت! انگار زمان ثابت مانده و تو بی حسی، ولی باز هم حس خوبی داری...

گاهی با خودم میگم کاش هیچ وقت بر نمی گشت، شاید همچنان همون سبکی رو تا الان کنارم حس می‌کردم،  شاید هضم همه چی برام راحت تر می‌شد، شاید بیخیال بودن برام بهتر بود، شاید پوچ بودن قشنگ تر بود،شاید... شاید... این شاید ها مدت هاست من و در آغوش گرفته ، غرق در درد های خنجر ذهنم به شاید های بی دردی فراموشی ام فکر میکنم.

قشنگ ترین تجربه ای بود که با وجود تمام درد هایی که به خاطرش کشیدم، ازش لذت بردم و اگر تکرار شدنی بود باز هم تکرارش می‌کردم ، بلکه شاید خودم رو از این دنیا خلاص می کردم و به دنیایی که اون لحظه بودم برگردم و در بی دردی و سبکی و بی خیالی محضم به پرواز پوچی در بیام... هعی، آرزوی محال...!

[- نسخه ای از منِ ناشناس]